بانک اشعار و نثر ادبی عاشورايی
هر گونه نقل و برداشت از این وبلاگ آزاد است
قالب وبلاگ

شمشیر برهنه ...آسمان ...مرد ...زمین
تلفیق هزار بغض و یک درد ....زمین
از کعبه به سمت کربلا جاری شد
ما را به کجای قصه آورد ..زمین؟؟

[ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ٩:٠٢ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

برای شهید ششماههی کربلا علیهالسلام

 شعر کوچولو

مانند مردان از کسی پروا نمی‌کرد

از تشنگی لَه می‌زد و لب وا نمی‌کرد

 

می‌خواست تا حیثیّتِ باران نریزد

دیگر برای آب، دست و پا نمی‌زد

 

هر جا که چشمش رفت دنبالِ عمویش

تصویر صحرا آب می‌شد روبه‌رویش

 

می‌شد بفهمی سخت دلخُور بود از آب

اصلاً نمی‌دانی، دلش پُر بود از آب

 

می‌خواست از گهواره برخیزد، نمی‌شد

«خود را به هر راه و دری می‌زد» نمی‌شد

 

می‌خواست برخیزد زِره بر تن بپوشد

چون چشمه‌ای از سینه‌یِ صحرا بجوشد

 

حیدر ببین، حیدر ببین، شش ماهه شیری

زهرای پیغمبر ببین، شش ماهه شیری

 

حرفی نمی‌زد با کسی بعد از عمویش

انگار می‌خشکید دنیا در گلویش

 

زُل زد به چشمان پدر، با چشم آبی

نی ناله می‌زد در هوایِ بی‌ربابی

 

تنها امیدش داد و بیداد است و شور است

ماهیِ معصومی که از دریا به دور است

 

پَرپَر زد و پَرپَر شد و پروا نمی‌کرد

حتّی به روی گریه هم لب وا نمی‌کرد

 

«... شوری به پا می‌شد به صحرا‌های و هَی بود

تا ساعتی دیگر سرِ طفلی به نی بود»[1]

 


[1]1. بعضی از کتب معتبر مضمون این بیت را تأیید نمی‌کنند.

 

[ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:٥٩ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

نذر دستان حضرت ماه علیهالسلام

 دریا نزدیک دریا

 جاری شد از خویش و سرازیر از حرم شد

دل را به دریا داد و سلطان کرم شد

 

از تشنگی زخمِ عمیقی بر جگر داشت

آهسته آهسته قدم از خیمه برداشت

 

آمد ولی با چشم خون، نزدیک دریا

دریا ندیدم تا کنون نزدیک دریا

 

آب از سرِ جایِ خودش ناگاه برخاست

تعظیم کرد و گریه کرد و معذرت خواست

 

گفت: «السلام ای پاکی‌ات در تار و پودم

من سال‌های سال مشتاق تو بودم»

 

«من مَهر زهرایم به مُهر مرتضایم

یا در مدینه یا نجف یا کربلایم»

 

«آبم، از این بهتر نمی‌آید ز دستم

از صبح تا حالا پریشانِ تو هستم»

 

«می‌لرزد از باران چشمت دست و پایم

ای کاش بگذارند همراهت بیایم»

٭٭٭

زانو زد و ... لبخند زد، فرمود: «برخیز

قدری از این دل‌شوره را در مشک من ریز»

 

«پَرپَر نزن، پَرپَر نشو، برخیز و پَر شو

برخیز و با باب‌الحوائج هم‌سفر شو»

 

ما خاندانِ فاطمه ذاتاً کریمیم

اولاد بسم الله الرحمان الرحیمیم

 

برخاستند و تا خدا پرواز کردند

«درهای سبزِ آسمان را باز کردند»

 

حالا هر آنچه از آسمان باران می‌آید

دستِ ابوالفضل است از بالای گنبد

[ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:٥۸ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

گرچشم روزگار بر او فاش میگریست

خون میگذشت از سرِ ایوان کربلا

محتشم کاشانی شمس الشعرا

بند اول: حضرت ابوفضایل(ع)

 وقتی که آه، بر لبِ عباس، ناله کرد 

در ذهن خویش، یاد بتولِ سه ساله کرد

 

 فریاد ریخت از غم شش‌ماهه‌ی حسین 

گویی که چشم فاطمه خون در پیاله کرد

 

یک دست او عَلَم شد و دست دگر قلم 

غم را برای شیعه‌ی مولا حواله کرد

 

شق‌القمر قمر شد و از نام خود گذشت  

اسطوره را به نام «برادر» قباله کرد

 

بخشش به احترام رسول وسلاله است

امت، عجب معامله با این سلاله کرد

 

از استغاثه ناله‌ی نی در رباب شد

«عقبی به لرزه آمد و دنیا خراب شد»

 

بند دوم: حضرت علیاصغر(ع)

 آمد حسین، «اصغرخود» را به کف گرفت

تیری گلویِ پاک خدا را هدف گرفت

 

ابلیس را ببین که چه فرق از علی شکافت

صیاد را ببین که چه دُر از صدف گرفت

 

از عرش،‌ جبرییل امین، هَی‌کُنان رسید 

در خاک و خون نشست و ربابش به دف گرفت

 

زینب به ضجّه شادی خود را بروز داد  

قنداق ماه پاره به شوق و شعف گرفت

 

وقت غنیمت است، ‌ببینید؛ آسمان  

یک مشت زر سرخ زکانِ شرف گرفت

 

کس این چنین ستم سرِ آل عبا نکرد

 یک تیر «پنج آل خدا» را نشانه کرد

 

بند سوم: حضرت علیاکبر(ع)

 اکبر به پا نشد..که میدان روانه شد  

 اللهُ اکبر از ... که قیامت به پا نشد

 

هفت آسمان به هیبت حیدر رجوع کرد 

گویی عقاب، از سرِ هفت آشیانه شد

 

هم تشنه تیغ می‌زد و هم تشنه می‌شکست

حاجت نبود کز سر و دستش روا نشد

 

آوردِ گرگ بادیه با شیر فاطمه است 

 «عمرو» حریف هیمنه‌ی مرتضا نشد

 

زینب بلند آیه‌الکرسی و حِرز خواند  

 شاهی چنین به تخت گهِ کربلا نشد

 

 گویی علی میانه‌ی شکر حلول کرد

 زینب به شوق گشت و هوای ِ بتول کرد

  

بند چهارم: کربلا

 در گوش عرش، ناله‌ی طفلِ رباب بود

 جایی که ماه را کفن از آفتاب بود

 

آلِ رسول تشنه و تنها و بی‌پناه

با آنکه اسب‌های عرب سیرِ آب بود

 

افلاک دور فاطمه زنجیر می‌زدند  

 ارکان کعبه، پای ستوران خراب بود

 

بر کهکشان شیری زهرا چه‌ها نرفت!

شور قیامتی شد و دنیا به خواب بود

 

در کربلا گلوی محمد بریده‌اند

در کوفه روی نیزه سرِ بوتراب بود

 

بر عرشِ نیزه، راسِ امامِ فرشته‌ها

خاری نشسته بر جگرِ پا بِرشته‌ها

[ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:٥٥ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

نذر عقیلهی عشاق بیبی زینب کبری (سلام ا... علیها)

 قول و قصیده

 ای یاد تو قد قامت «قول» است و «قصیده»!  

نام تو تجلّای عقیق است و عقیده

 

عنوان تو نور است که از نور می‌آید

تصویر تو «ماه» است که از «مِهر» دمیده

 

ای وصف تو دریا به کفِ دست گرفتن!

ای دیدن رویِ تو «ملاقات دو دیده»!

 

توفان به نگاه تو امان‌نامه گرفته

ای خشم تو زانوی زمین‌لرزه بریده!

 

هنگام اذان است و تو ناموس اذانی

نام تو بلند است در این عرش خمیده

 

مثل تو کسی جانب حق را نگرفته

مثل تو کسی «دار اَناالحق» نخریده

 

مثل تو کسی مَحرم اسرار نگشته

مثل تو کسی میوه‌ی ممنوعه نچیده

 

مثل تو کسی « دَم» نزد از «خونِ» سرِ نور

مثل تو کسی سر نزد از سمت سپیده

 

مثل تو کسی در جلووِ مرگ ناِستاد

مثل تو کسی پشتِ سرِ خون ندویده

 

در حادثه تنها سفرِ عشق، دمشق است

بر جاده‌ی باران‌زده از خونِ چکیده

 

با قافله‌ای از سر و با پای برهنه

با روح پُر از آبله با جسم تکیده

 

یک سلسله کوه از کمر و ریشه می‌انداخت

توفان بلایی که به سمتِ تو وزیده

 

دل‌ها همه دستِ تو اسیرند و در این دشت

جان‌ها همه پایِ تو شهیدند، شهیده!

 

خون ریخته در صحنه‌ی چشمان تو که انگار

مَی ریخته در صحن مصلّای سپیده

 

یک چلّه به اشک آمد و یک چلّه به خون خفت

«چشمی که تو را دیده و چشمی که ندیده»

 

شامات غریبانه‌ی ما با تو سحر شد

در سینه‌ی ما دل به هوای تو تپیده

 

ای پاک‌تر از پاک‌تر از پاک‌تر از پاک!

ای صبح‌تر از صبح‌تر از صبحِ رسیده!

 

ما را چه به توفیق ملاقات تو خاتون!؟

با چشم در آورده و با نای بریده

زینبیه‌ی دمشق

[ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:٥۳ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

نذر ساقی سیراب فرات حضرت بابالحوائج علیهالسلام

 مشکانه

 الامان از سربلندی، الامان از سر به زیری

الامان از طفل تشنه، الامان از طفل شیری

 

مشک من! باب‌الحوائج حاجتی دارد به دستت:

«آبروی ساقی کوثر نریزد»، می‌پذیری؟

 

تویِ این بیغوله جز دستان تو، یاری ندارم

من اگر افتادم از پا دست‌هایم را بگیری

 

مشک! می‌دانی که من سردار عاشوراییانم؟

آبرو دارم، غلامت می‌شوم تا وقت پیری...

 

آب را سالم ببر تا خیمه‌ی ناموس دریا

از خدای خویش می‌خواهم که در غربت نمیری

 

عاشقانم را بگو یاد شمایم تا قیامت

یاد من باشید هنگامِ عطش، هنگام سیری

 

مشک طاقت داد از کف، جان به جان تسلیم شد آه

راوی می‌گفت: جان داده است او با ضرب تیری

[ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:٤٧ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

فراز منبر نی قرص ماه می بینم
خدای من نکند اشتباه می بینم

بتاب یوسف من بوی گرگ می شنوم
بتاب راه دراز است و چاه می بینم

نظاره می کنم از راه دور، سرها را
جوان و پیر و سفید و سیاه می بینم

به آیه های کتاب غمت که می نگرم
تمام را " به کدامین گناه " می بینم

به احترام سرت سر به مهر می سایم
و قتلگاه تو را قبله گاه می بینم

[ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:٤٦ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

قرار نیست
فرات تا پنجره ها بالا بیاید
و در چشم های این شهر روان باشد
تا بیدار شویم ،
همین که شتک موج هایش بپاشد به گونۀ تهران

بیدارتر از ما کیست؟
از خانه هایمان بیرون می آییم
حتی شاید برسیم
به ثواب جماعت
به امامت آخرین قیامت

بعد کناری می ایستیم
تا شمشیر ها بشکنند،
خون سپرها
از شکاف سینه هایشان بیرون بپاشد
صبر می کنیم
تا خون گلویت جاری شود / راه بیفتد
آن وقت
مواظبیم بی آن که پا روی خونت بگذاریم
یا از حق بگذریم
به دنبال خونت راه می افتیم

[ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:٤٥ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

امشب بیا که جانب صحرا سفرکنیم
با سوزاشک قافله ها را خبرکنیم
دریا چه بی وفاست که غم موج می زند
ازیاد او همیشه قلم موج می زند
چون گل شکفت مثل بهار وجوانه شد
پرچم بدست جانب صحرا روانه شد
شعری سرود وقتی که مشکی بدوش داشت
درشعرخود نمونه ز جوش و خروش داشت
خورشید رفت و دامن رنگین کمان گرفت
باران تیرهرطرف اورا نشان گرفت
تا سمت خیمه های برادر قدم گذاشت
با شور و اشتیاق مکرر قدم گذاشت
ایثار را زآیه ی قرآن گرفته بود
دستی نداشت مشک بدندان گرفته بود
وقتی که رنگهای شقایق به بر گرفت
درشّط خون چوبال زد وبال وپرگرفت
وقتی عمود ازسراوبوسه برگرفت
آمد درآن میانه حسین ازکمرگرفت
درعلقمه فتاده علم دست یک طرف
عباس خفته با تن بی دست یک طرف
یک ساعتی گذشته دقایق بروی آن
دریا به خون نشسته وقایق بروی آن
« چون کشتی شکسته ی طوفان کربلا
افتاده درکرانه ی بیجان کربلا
این شورشی که دیده ی درخلق عالم است
شاعربخوان چکامه ی خود را محرم است»
وقتی بدشت وصخره هیاهو بلند شد
بالای تخته سنگ که آهوبلند شد
اشکی کنار چشمه ی سنگی چکید ورفت
برجان خویش خون خدا راکشید ورفت
امشب بیا که جانب صحرا سفرکنیم
باسوزاشک قافله ها را خبر کنیم
یاد آوریم قصه ی لبهای تشنه را
وقت هجوم نیزه وشمشیرودشنه را
یا آوریم تپه ی بالای دشت را
مرد غریب ویکه وتنهای دشت را
وقتی غبار وهمهمه پیچید بین دشت
آبی نبود مزرعه خشکید بین دشت
خونش به پای مزرعه جاری نمود ورفت
آندم کویر را که بهاری نمود ورفت
پلکی گذشت تا به میان غبار رفت
با اسپ عشق درشکم شعله زار رفت
با یک لگام جانب ذات البروج رفت
افتاده بین خاک وبه شوق عروج رفت
باکودکی به دست به صحرا که مست شد
درفکرسرکـشـیــدن جـــام الست شد
ای وای! آه حرمله تیروکمان گرفت
بنگر گلوی اصغراورا نشان گرفت
وقتی که تیرحرمله دادآن جواب را
نازل نمود قادرمطلق عذاب را
زیرگلوی کودک شش ماهه نورداشت
گویا خیال رفتن درسمت طورداشت
وقتی گلوش پاره شد ازتیر حرمله
چیزی نبود بین پدر نقطه ...فاصله
خونش گرفت وریخت به آنسوی آسمان
سمت خدانهاده پلی بادونردبان
امشب بیا که جانب صحرا سفرکنیم
باسوزاشک قافله ها راخبرکنیم
یادآوریم لحظه ی رازونیازرا
با خون وضوگرفتن وخواندن نمازرا
ازهرطرف که تیربه مثل تگرگ ریخت
قرآن که صفحه صفحه شد وبرگ برگ ریخت
آتش گرفت خیمه خورشید روی دشت
تابذرکرد دانه توحید روی دشت

[ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:٤٢ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

برگرد مولا، کوفه را با کوفیان بگذار
بر شانه های بی کسی ها آشیان بگذار
فردا به جز با دست تو روشن نخواهد شد
جای ستاره در تن شب ارغوان بگذار
عطر نمازت کهکشان را گیج خواهد کرد
گلدسته ها را در هیاهوی اذان بگذار
از کوچه ی مردانگی با غربتت بگذر
گم کرده گان راه را بی کاروان بگذار
با ذوالفقارت نیشتر زن زخم دنیا را ""
اعجاز خود را بر گریبان جهان بگذار
دیدند راز سینه ات در چاه پنهان شد
نقال های تشنه را بی داستان بگذار
پرواز از چشمان تو آرام می جوشد
سیمرغ را در حسرت هفت آسمان بگذار
برگرد مولا کوفه یعنی موج و خاکستر
این قایق سرگشته را بی بادبان بگذار
وقتی ملائک با قنوتت شعر می خوانند
گنجشک ها را روی دوشت نغمه خوان بگذار
وقتی که دنیا برزخی جز جنگ و حسرت نیست
در دست های ما مترسک ها کمان بگذار
رازی که در پیراهن کعبه ترک خورد است
با فزت و رب الکعبه ی خود جاودان بگذار
کوفه به راه افتاده در شمشیر ملجم ها
طاقت ندارم واژه ها را در فغان بگذار
من ماهی افتاده در چنگال صیادم
برگرد و بر لبهای من آرام جان بگذار
فهمیده ام باران به دستت خیره می ماند
در دست های خنجر آگین تکه نان بگذار
دارد غبار از پنجره در کوچه می ریزد
پشت هبوت ابرها رنگین کمان بگذار
آرامشی ما قبل طوفان دارد این ساحل
برگرد و راه عاشقی را بی نشان بگذار
صفین در صفین وقت نارفیقی ها ست
صد درد را در زخم های استخوان بگذار
آه ای غزل،مستم، خرابم، جام می خواهم
لطفی کن و در استکانم زعفران بگذار

[ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

از زبان سعید بن عبدالله حنفی به سیدالشهدا(علیه السلام):

پیکرم چشم انتظار تیزی شمشیرهاست
در رکابت جان سپردن افتخار شیرهاست

بر زبان عشق بوده در شب قدر این سخن:
پیش چشم یار مردن بهترین تقدیرهاست

پیش از این تیر نگاهت برده جان را از تنم
پس چه باک از اینکه حالا قبله گاه تیرهاست

من سپر بودم برای لحظه ی معراج تو
این نماز آخر من در خور تکبیرهاست

پیکر خونین..تبسم..دامن تو..اشک من..
چشم دنیا تا ابد مبهوت این تصویرهاست

[ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:۳٩ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

من داغ جدایی تو را می دیدم
پرواز و رهایی تو را می دیدم
ای شعر شهید!با دو چشمم آن روز
تقطیع هجایی تو را می دیدم

[ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

با این دو چشم خونین مشک پاره

برادر جان مرا به خیمه‌ها مبر

یاد غمت به جانم زد شراره

برادر جان مرا به خیمه‌ها مبر

************

تاب و قرارم بود این مشک تا کودکان گردند سیراب

امید من نومید گشته من مانده‌ام بی آب و بی تاب

بهر لبان خشک اصغر دیگر نمانده قطره‌‍‌ای آب

بر جسم من نشسته صدها ستاره

برادر جان مرا به خیمه‌ها مبر

************
دشتی خوانده می شود:

آخر چگونه کام اصغر را ببینم

در سوگ لبهای ترک خورده نشینم

من روی رفتن تا به خیمه را ندارم

بگذارم اینجا چون ز گلها شرمگینم

************

دیگر توان در تن ندارم تا بر گلستانت ببارم

بر پیکرم افسوس دستی بهر وفاداری ندارم

از شرم رفتن سوی خیمه خواهم که اینجا جان سپارم

بر جسم من نشسته صدها ستاره

برادر جان مرا به خیمه‌ها مبر

************
مولا بکش دست محبت بر دیده تار برادر

تا در دم آخر ببینم ماه رخت یک بار دیگر

ای کاش صد جان در تنم بود می دادم هر دم در رهت سر

بر جسم من نشسته صدها ستاره

برادر جان مرا به خیمه‌ها مبر

************
این آرزویم بود تا تیر بر چشم بی تابم نشیند

تا کام خشک کودکان را از سوز و بی آبی نبیند

ای کاش دست تازیانه گلهای طاها را نچیند

مولا بکش به چشمم دستی دوباره

برادر جان مرا به خیمه‌ها مبر

************
ای کاش می‌شد مشک آبی بهر عزیزان می‌رساندم

تا مرهمی هرچند ناچیز بر قلب زینب می‌نشاندم

یک سایبان احساس و امید بر روی گلها می کشاندم

مولا بکش به چشمم دستی دوباره

برادر جان مرا به خیمه‌ها مبر

************
آخر نمی دانم پس از من آبی به گلها می‌رسانند

یا از قساوت مشکها را در سوگ دلها می‌نشانند

یا خیمه‌های کودکان را در هرم آتش می کشانند

مولا بکش به چشمم دستی دوباره

برادر جان مرا به خیمه‌ها مبر

[ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:۳٦ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

از مکه خبر آمده داغ است خبرها
باید برسانند پدرها به پسرها
از مکه خبر آمده از رکن یمانی
نزدیک اذان ناله بلند است سحرها
داغ است خبرها نکند باد مخالف
در شهر بپیچد بزند شعله به درها
نزدیک سحر قافله ای رد شد از اینجا
ماندیم دوباره من و اما و اگرها
باید بروم زود خودم را برسانم
حتی شده حتی شده از کوه و کمرها
از مکه خبر رفته رسیده ست به کوفه
حالا همه با خیره سری، خیره، به سرها
بر خاک، عزیزی ست... ولی پیرهنش را...
سربسته بگویند پسرها به پدرها
برخاک، عزیزی ست و در راه، عزیزی ست
خود را برسانید که داغ است خبرها

[ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:۳٤ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

ناجور زدند آه .. ناجور زدند
آن ها نامردند که این جور زدند
از هر پسر حسین وحشت دارند
اصغر را هم به تیر و از دور زدند

[ ۱۳٩۱/٩/۱۱ ] [ ۳:٠۸ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]
چقدر ماه خدایی  دلم هوای تو دارد
تو که خدای وفایی  دلم هوای تو دارد
تو ماه سینه ی عشقی که نور مهر تو آری
مرا نموده هوایی  دلم هوای تو دارد
چقدر گشته ام ای ماه  تمام دشت و دمن را
بگو بگو که کجایی  دلم هوای تو دارد
جمال روی تو را می دهد نشانم  آب
نشسته ام که بیایی  دلم هوای تو دارد
اگر چه مشک تو خالی ولی دو عالم امکان
رسانده کو به نوایی  دلم هوای تو دارد
میان دشت تفیده دو دست گشته جدا را...
به خود فشرده لوایی  دلم هوای تو دارد
سرت به نیزه، کجا میروی مگر که دگر، گو
نهادهایی تو سقایی؟ دلم هوای تو دارد
هنوز العطش از هر  طرف در آیدم آری
صدای مرده ز نایی دلم هوای تو دارد
اگر چه فاصله داری  تو از میانه ی میدان ....
ولی تو  اوج صفایی دلم هوای تو دارد
سراغ مشک تورا از فرات ... داد جوابم
امان امان ز جدایی   دلم هوای تو دارد
مرا شرار عطش تا کنار علقمه آورد
گرم  نگاه نمایی... دلم هوای تو دارد
4/9/91 شب تاسوعای حسینی
[ ۱۳٩۱/٩/۱۱ ] [ ۳:٠٦ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

هفتاد و دو خورشید به خون پر پر زد
از حنجره ها طلوع دیگر سر زد
مردی که از آستین او صبح چکید
در ظهر عطش به جان شب خنجر زد

[ ۱۳٩۱/٩/۱۱ ] [ ۳:٠٥ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

بر پیکر پرپرت سراسر نیزه
محراب تو قتلگاه و منبر نیزه
ای غرقه به خون تر از حوالی غروب
قران شهیدی تو ولی بر نیزه

[ ۱۳٩۱/٩/۱۱ ] [ ۳:٠٤ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]
ظهر خون سروده  
خورشید خون می خورد و ما خاموش بودیم
گویی ز  جام جاهلی  مدهوش  بودیم
آسوده خاطر  در  بیابان   صبر  کردیم
با دست خود  سالار  دین را قبر کردیم
حالا  جهالت  کوفیان  را  می گدازد
دست خدا نوباوگان  را  می نوازد
فکر  حسین  ابن علی ذکر خدا  بود
کی دست حق از آستین او جدا بود
آن دم  حسین  ابن  علی  یک  آرزو  کرد
وقتی که  دست حرمله تیری فرو کرد
هیهات   منا الذله  را افسوس  می خورد
کان نوگل شش  ماهه اش نشکفته پژمرد
اینک  شفای جان ما پیراهن اوست
دست  تمام  عاشقان  بر دامن اوست
نام  حسین ابن علی یعنی لیاقت
یعنی شکیبایی ، جوانمردی، صداقت
در ظهر خون خورشید عاشورا دوتا شد
قرآن ناطق بر سر آن نیزه ها شد
امشب  حدیث تشنگان آسان  بگویم
از  آن ستم  بر ناجی  قرآن بگویم
مولای من مولای من مولای من کو؟
یاد حدیث ذکر هل من ناصرا  کو؟
او کوکب هادی نه و  او  آفتاب است
او خود بشیر و ناشر حرف کتاب است
خود قاضی رحم آور  روز  حساب است
او از شمار بندگان ناب ناب است
او ناجی قرآن و هم معنای آن بود
هم حرف حق هم درعمل دریای آن بود
نام  حسین ابن علی آب حیات است
شرمنده از روی بشر آب فرات است
آبی که  با لبهای مولا قهر کرده
[ ۱۳٩۱/٩/۱۱ ] [ ٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

هنگامه ی محشر
برکبودای زمین هنگامه ی محشر گذشت
آسمان در هاله ای از خون وخاکستر گذشت

چشمهای خونفشان آسمان خشکید وسوخت
زآن جه در اوج عطش , بر چشمه ی کوثر گذشت

سرنوشت آسمان و چرخ را وارونه کرد
آنچه در گودال برانگشت و انگشترگذشت

در کنار رود تشنه , در میان نخل ها
من نمی دانم چه بر عباس آب آور گذشت

ای جنونِ شعله ور! ای مرد! ای آتشفشان
پرتوی از ماجرایت زیر خاکستر گذشت

ابرهای تشنگی آن قدر باریدن گرفت
تا که در ناوردگاه عشق ، خون از سر گذشت

ظهر عاشورا به روی نیزه ها تا گل کند
آفتاب از مشرق خونین ِ خنجر برگذشت!

شامِ غربت بود و نخلستان وصحرا و عطش
ماه آن شب از کنار آب تنهاتر گذشت…

[ ۱۳٩۱/٩/۱ ] [ ۸:٥۱ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

اینجا چراغی روشن است…

آمد دوباره لحظه هایِ بی قراری
عطرِ محرم در جهان گردیده جاری
در خون شکوفا گشته گلهای بهاری
شد رنگ و روی آسمان چون گُل ، اناری

از چشمهای عاشقان باریده باران
اینجا چراغی روشن است ای بیقراران!

اینجا چراغی روشن است از مشرقِ دل
نورِ حضورش می رود منزل به منزل
گاهی چو خورشید است در آن سوی ساحل
گاهی شکوفا می شود از چوبِ مَحمل

از چشمهای عاشقان باریده باران
اینجا چراغی روشن است ای بیقراران!

اینجا زمین ِ کربلا، روزِ عظیم است
شورِ حسینی هر کجا چونان نسیم است
باید بداند هرکسی اهلِ نعیم است
ردِ عبورِ خون ، صراطِ مستقیم است

از چشمهای عاشقان باریده باران
اینجا چراغی روشن است ای بیقراران!

[ ۱۳٩۱/٩/۱ ] [ ۸:٥٠ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

×از زبان جُون، غلام اباعبدالله (ع)

تا پیشکش کنم بجز این سر نداشتم

رویم سیاه! تحفه‌ی بهتر نداشتم

در بین عاشقان تو شرمنده‌ام حسین!

حتی تنی سفید و معطر نداشتم


هر چند ماه می‌شود اینجا فدای تو

بگذار جُون جان بدهد پیش پای تو

خونم سیاه نیست، ببین سرخ شد زمین

بر روی خاک شاخه گلی شد برای تو


من بنده‌ات... نه! عاشقِ در بند گیسویت

قبلا دو بار کشته مرا چشم و ابرویت

در خواب دیده‌ جُون تو را بارها ولی

درخواب هم ندیده سرش را به زانویت



تنها نه من،... به پای همه بند می‌زنی

در پاسخ سلام که لبخند می‌زنی

با من صمیمی ‌است همه حرفهای تو

گویی که با برادر و فرزند می‌زنی



خوشبخت من که همدم و هم صحبتت شدم

اول سیاه پوش درِ هیئتت شدم

بی ارزشم اگر که رهایت کنم حسین!

اکنون که یار تشنگی و غربتت شدم



تنها کنار توست که حس می‌کنم منم

بنگر فقط به عشق تو شمشیر می‌زنم

با تو نشسته‌ام که چو کوه ایستاده‌ام

نور تو دیده‌‌ام که چنین گرم و روشنم



«حبُّ الحسین» کرده مرا مست مست مست

ای وای اگر که تیغ بیفتد به دست مست

خود را چو جام می‌شکند تا که نشکند

با چشمهای ساقی اگر عهد بسته مست



عشق من و تو زاده‌ی زهرا ! شنیدنی است

با یک کلاف هم شده یوسف خریدنی است

پیش تو ایستادم و خواندم به زیر لب:

خال سیاه بر رخ زیبا چه دیدنی است!



هوش از سر بنی اسد امشب پریده است

یک قطره عطر سیب به خونم چکیده است

جای تعجب است درخشیدنم مگر؟

دستی حسین بر سر و رویم کشیده است

[ ۱۳٩۱/٩/۱ ] [ ۸:٤٥ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

آقای تنهای نینوا سلام
بعد هزار و چهارصد سال، با همه بی کسی و بی چیزی ام آمده ام تا بگویم:
دوستت دارم.
دوستت دارم آقای تنها و یکه نشین صحرای غربت. دوستت دارم آقای خیمه های آتش کشیده شده. دوستت دارم آقای داغ دیده سربلند همه اعصار.
حسین جان
از کودکی به من گفته اند که آخرین شهید کربلا تو بوده ای و داغ دیده ترین هم. از تو خواهشی دارم. می شود برای من و این دل هوایی تو، تو خود مصیبت خوان کربلا باشی؟
می شود از علی اکبرت، علی اصغرت، عون و جعفرت، مسلم و حر و زهیر و حبیبت، می شود از قاسم و عبدالله و محمد و قیس و هانی ات برایم بگویی؟
می شود از حارث و انیس و جراره و جنید و براره و جندب و جون و سعد و سلیمان و عبدالرحمن و عقبه و عمار و عمر و کردوس و مالک و نافع و نصر و وهب و مقسط بگویی؟

اصلا آقای من، می شود از عباس برایم بگویی؟
می شود تو خود مصیبت خوان باشی؟ آجرک الله.
آجرک الله یابن الزهرا.
با خودم می اندیشم در عزای این همه عزیز و مهربان چه کسی به تو تسلیت گفت؟ چه کسی تو را تسلی داد؟ تو که تسلی دهنده همه ای .
سردار بر دار
در این برهوت دلتنگی ، در این شهر غریب، در کنار دریای همیشه بی تاب و شرمزده از روی تو، برای تو می نویسم. از تو برای تو.

یا اباعبدالله
تشنگی ام را، تشنگی رویت را، تشنگی روی خورشیدی ات را، عاجزانه به رخت می کشم. به رخت می کشم آقای همه زیبایی ها و تنهایی ها.
شنیده ام که کمتر دست رد به سینه کسی می زنی. و شاید هم اصلا نزنی. از تو می خواهم. مرا در کنار خود بپذیری، بابی انت و امی.
از تو می خواهم این تشنگی سیری ناپذیر را، با دستان عاشقانه گرم و مهر نوازت از من بگیری و مرا با نوری از انوار معرفت و حب تو و برادرانت و پدرت و پسرانت سیراب گردانی.

ثارالله
خون من رنگین تر از خون شیعیان تو نیست، اما کم رنگ تر هم نیست. تاریک تر نیست. من از کودکی با حب تو، حب ولایت تو، حب امامت تو، حب نوری از چهارده نور آسمانی بزرگ شده ام.
پس مرا در پناه خود گیر و دستان مهربانت را بر سر من یتیم خود قرار ده.
پدر همه شیعیان ، پدر همه بچه های تشنه، پدر همه جوانان داغدار
مرا، ما را، همه ما عزادارن خود را دست گیر.

آقای من
این یک نثر نیست. یک نامه ای ست عاشقانه از دل من، به دل تو. بی کلمات ترد.
ساده می گویم.
دوستت دارم حسین جان (ع)

[ ۱۳٩۱/٩/۱ ] [ ۸:٤۱ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

تاسوعا

سلام

عموی زیبای خیمه های تنهایی دل. عموی مهربان هرچه تمنا، عموی دست به سینه ادب و ایثار.

قلب سرد و سنگی ام را، از کنار این دریای آبی، که وسعتش به میزان دستان آسمانی تو نیست، برای فدا شدن در راه تویی که کهکشان قامت غیرت و شجاعت هستی تقدیم می کنم.

عباس زیبای دلشکسته من

تو را مادر فدایی حسین قرار داد و مادرم مرا فدایی غم های تنهایی تو، در روز نبرد آخر. در لحظه وداع با طفلی که همه چشم امیدش، دستان راه گشای تو بود و من نیز هم.

ماه مهربان کودکان هاشمی

اگر من هاشمی نیستم، حب شما را که در دل کاشته ام و پرورانده ام. اگر من از فرزندان فاطمی نیستم، اما فاطمی نشان که بوده ام. اگر من در روزگار تو نزیسته ام، اما تو که در زمان جاری بوده ای. ... دستم بگیر دست گیر دو عالم.

در این زمانه دلتنگی ها و دلگرفتگی ها و دلشکستگی ها، برای رسیدن به وصل معشوق، دست به دامن تو گشته ام. تویی که تمنا به خود افتخار می کند که به پای تو بیفتد. تویی که دست نیازمند، به خود می بالد که به سوی تو دراز شود. تویی که اجابت رنگ می گیرد از لطف تو، و تویی که کرامت نشان از بی کرانه گی تو دارد.

برادر خوبی ها و لطف ها

آن روز که امام شهیدم پشت گرم دل رنگ گرفته تو به حب او بود، اول کسی که دلش به حضور غیرتمند تو گرم شد، خواهرت بود، با همه تنهایی و بی کسی اش.

تو آن قدر عظیمی که حسین (ع) آن امام رئوف و مظلوم همیشه تاریخ، دلش را در دستان با شکوه تو گره زده است و ..... آه عموی رقیه!

عموی همه کودکان زمینی، من نیز چون کودکان شما تشنه ام. تشنه ای که هنوز به لب چشمه نیز نرسیده است و در راه چشمه وجودی شما مانده است.

تشنه ام، تشنه دیدار دستان تو، دستان دست نواز تو. دستان مهربان تو. دستان سبز و آسمانی تو.

در کنار این دریا، من و تمام این ماهیان ماتم گرفته، در رثای تو می سراییم و می سوزیم. می سوزیم و می گدازیم، و از اشک چشم خویش، تلاطمی به آب های مواج، اما خالی از احساس با تو بودن می دهیم.

بیش از من و این مرغان دریایی، این آب های شرمسار از حضور تو هستند که بی تابند و صورت به صخره میکوبند. دست سرد و سنگی این ایام سیلی خود را به روی همه ما می کوبد.

با دست های بی نیاز خود، دستان کوچک و نیازمندم را یاری کن،

عباس!

عموی هر چه دل تنگ و تنها !

[ ۱۳٩۱/٩/۱ ] [ ۸:۳٧ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

برای حضرت علی اصغر

سلام

اردات خود را، از گوشه حسینیه دل، در این محرم سیاه، با تمام اخلاصم، به قطره قطره خون تو تقدیم می کنم.

قنداقه خونینت، برای دل من دریایی از ماتم است، دریایی از اشک و آه، از حسرت نبودن. که بودنم، شاید یکی بیشتر می شد، یکی بیشتر فدا می شد. یکی بیشتر آرامش دل عمه ات می شد، در آن صحرای سیاه، در آن روز نامردی ها و پلیدی ها.

چشم به چشم کودکان اطراف که می دوزم، در دلم طوفان می شود. طوفانی از درد مادرت، رباب. پروانه کوچک زندگیش تازه از پیله رها شده بود. اما دست پلید سیاه روی بی صفت، بال هایش را هدف قرار داد، پر پروازش را برید، و چشم زیبایش را به خون کشید.

کودک زیبای بهشت، با دست های کوچکت، دست های تنهای من را دست گیر باش. علی وار.

یا علی اصغر حیدر!

[ ۱۳٩۱/٩/۱ ] [ ۸:۳٦ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

بابا دو بخش داره

 این روزا دنیامون، غم داره می دونیم

درس محرم رُ ، امروز می خونیم

یه ماهی از ماه ها، یه روزی از روزها

 دنیا عزادار شد، تو ظهر عاشورا

بابای خوبی ها، امام زیبایی

جلوی ظلم ایستاد، یکه و تنهایی

با کمترین سرباز، با کمترین توشه

از اون به جا مونده، ضریحِ شش گوشه

بابا دو بخش داره، یه بخش توی صحرا

به بخش روی نیزه، بابا حسین بابا

اما عمو عباس، که مرد میدونه

چند بخش داره، تنها، باباست که می دونه

 آخه عمو عباس، با آب که بیعت کرد

دست به فرات که داد، همه گفتن برگرد

کرب و بلا صحراست، صحرایی تفدیده

قصه شو می دونه، هر کی ستم دیده

[ ۱۳٩۱/۸/۳٠ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

چشمه های بی پایان
برای حضرت زینب س
گریه کن تا غمت سبک بشود! گریه کن خیمه های ویران را!
می دَوانی کدام سوی زمین،چشم های هنوز حیران را؟
خاک ها را که خون به دل کردند، آب را تا همیشه گِل کردند
آتش کینه هایشان سوزاند، تکه های دل بیابان را
آب، در آرزوی لب هایت،"و اِذا البحرُ سُجّرت" می خواند
آب ،حس کرده بود روی سرش ، پنجه های سیاه توفان را
طاقتت را زیاد کن بانو! پای  لب های خیزران خورده
چوب ها ! لااقل نگه دارید، حرمت آیه های قرآن را
جز تو راز دل محرم را، هیچ کس برملا نخواهد کرد
راز پروانه های بی بال و ... غنچه های بدون گلدان را
ذوالفقاری که بر لبت داری، سنگ معیار عدل خواهد شد
با ترازوی سکه می سنجند، کوفیان فرق کفر و ایمان را
خواهری مثل کوه می خواهند، رودهای رسیده تا دریا
کوه مانده که ماندگار کند، چشمه های بدون پایان را

[ ۱۳٩۱/۸/۳٠ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

درهای بی کلید
برای حضرت رقیه« س»
سه ساله ای و چه قرن ها که ، امید دل های نا امیدی
صدای لب های بی صدایی ، کلید در های بی کلیدی
نرفته از خاطر زمانه ، غمی که بر سینه ات نهادی
خرابه هایی که نور دادی ، حماسه هایی که آفریدی
روانه شد روی گونه هایت – دو نهر کوچک – شبی پریشان
تو پای هر رود خشک را هم ، به طشت های طلا کشیدی
بگیر بر دامنت پدر را ! بکش به آغوش خسته سر را !
ببوس لب های شعله ور را ! مسافرت را چه زود دیدی !
نه خیمه ها و زبانه ها را ... نه ضربه ی تازیانه ها را ...
نه سنگ ها و نشانه ها را ...مگو چرا از همه بریدی !
هزار گنجشک پر شکسته ، به شاخه ی کوچکت نشسته
چگونه با دست و پای بسته ، شبانه از میله ها رهیدی !؟
عروسک آورده ام برایت ، بلند شو ! جان من فدایت
چقدر زود و چقدر خسته ، به آرزوی دلت رسیدی !!!

[ ۱۳٩۱/۸/۳٠ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

گهواره های درد
برای  شش ماهه ی کربلا
پر می کشد پروانه ای زخمی به سویت
گهواره ای جان می دهد در آرزویت
باید به دست تیرهای تشنه یک روز
باغ گل سرخی بروید از گلویت
با مشتی از گل های پرپر آسمان هم
سرمست باشد روز و شب از سُکر ِ بویت
هفتاد و دو خورشید می آیند آرام
دنبال نور ِ چشم های چاره جویت
در قلب ِ این منظومه ی آشفته باید
کوچک ترین سیاره باشد ماه ِ رویت
از کهکشان راه شیری تا لب خاک
لبریز گردند استکان ها با سبویت
حتما خدا در خلقتش یک روز معصوم
دل های عاشق را گره می زد به مویت
هر روز می گردند مادر های بی خواب
گهواره های درد را در جستجویت

[ ۱۳٩۱/۸/۳٠ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

خوشه ی پروین
خاک ، آتش زده پیراهن خونینش را
باد خم کرده از آن سو، کمر دینش را
آه! هفتاد و دو تکه شده قلب قرآن
آیه آیه به زمین ریخته یاسینش را
اسب این بار به دنبال خودش آورده
کمر ِ خالی ِبا خون شده آذینش را 
نکند نبض زمین از ضربان افتاده!
خون گرفته همه ی صورت پر چینش را
آتشی آمده از خانه ی خاموش علی
که سرانجام دهد کینه ی دیرینش را
کوه لرزید ... مگر صبح قیامت شده است؟
یا نه...فرهاد چشیده ،غم شیرینش را
آسمان چله نشین است وُ مِه آلود مگر
روز موعود، اجابت کند آمینش را
آسمانی که پس از بغض فروخورده ی ماه
ریخته روی زمین خوشه ی پروینش را
«این حسین است که عالم همه دیوانه ی اوست»
تا ابد ، زنده  نگه  داشته  آیینش  را

[ ۱۳٩۱/۸/۳٠ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

ای خدا ببین بُریدم، دیگه از هر چی گناهه

ای خدا منم همون که ، عمریه که روسیاهه

 

این روزا دارم می فهمم ، عمری با خودم چه کردم

حالا اما از ته دل، پُر ِ اندوهه یه مَردَم

 

مردی که نگاهِ سبزش ، یه نشونه از خدا بود

سومین امام معصوم ، خامس آل عبا بود

 

اون کسی که عمری جنگید، با گناه و ظلم و بیداد

اون کسی که واسه مردم، بوی پیغمبرُ می داد

 

اون کسی که با شجاعت ، بیعت یزیدُ رد کرد

جونشُ فدای راهه ، قل هو الله احد کرد

 

حلقه زد اشک ِ غریبی ، توی چشمای زلالش

بست آقا بار ِ سفر رُ ، با همه اهل و عیالش

 

با غم غریبی رفتن ، تا به کربلا رسیدن

اونجا که خدا می دونه ، چقده بلا کشیدن

 

کوفیان اومدن اما ، چشاشون کاسه ی خون بود

توی دستای سیاهشون، خنجر و تیر و کمون بود

 

نامسلمونا نگفتن ، کاروان پُرَ از  امامه

کوله بارشون شمیمه ، خاک مسجد الحرامه

 

تیغ دشمنی کشیدن ، روی اهل بیت عصمت

لعنتُ الله ُ علیهم ، از همیشه تا قیامت

 

مونده رو سینه ی تاریخ ، ننگ این جماعت رذل

کمکم کن تا بخونم ، خیلی سخته یا ابوالفضل

 

انگاری صحنه ی اون روز ، مثله آینه روبرومه

چه جوری بگم بدونید ، که چه بغضی تو گلومه

 

پسر فاطمه اونجا ، همه هستی شو فدا کرد

رفت و با قیام سرخش ، کربلا رُ کربلا کرد

 

تا همیشه بر قراره ، خون بهای این سُلاله

کمرِ کفرُ شکسته ، داغ هفتاد و دو لاله

[ ۱۳٩۱/۸/۳٠ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]
یا حسین !
در جواب یارخواهی ات صبر می کنیم
خیمه ها که خوب سوخت
روی آتشش برای هر که یارتان شود
قیمه می پزیم !
[ ۱۳٩۱/۸/۳٠ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]
فقط آنان که هم آیین یاسند

حسین و کربلا را می‌شناسند

توفان «محرم» در همه شهرها و روستاها می‌وزد. درختان به احترام نام «حسین(ع)» خم شده‌اند. صدای طبل عزا در خیابان و کوچه‌ها می‌دود؛ رهگذران سیاهپوش، به بیرق‌های در اهترازی چشم دوخته‌اند که روی آنها نوشته شده: «هیهات منا الذله»

شاید اگر با دقت گوش کنی صدای آسمانی محتشم را از گلوی خشکیده‌اش بشنوی که:

باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟

از خود می‌پرسی که نام و یاد «حسین(ع)» بعد از قرن‌ها با این مردم عاشق چه کرده است؟ یک معشوق و این همه عاشق؟

تکیه‌ها و حسینیه‌ها پیراهن نیلی به تن کرده‌اند و هرکس را که می‌بینی انگار درون سینه‌اش ابری عزا گرفته است و در دلش محشر کبرایی برپاست.

کم کم دسته‌های عزاداری شکل می‌گیرند؛ اشک‌ها دسته دسته از راه می‌رسند و دسته‌های زنجیرزنی از آسمان تا حسینیه دل و از آنجا تا نفس‌های تنگ غروب صف می‌کشند.

حالا حتی بوی سیب از سمت کربلا به «شام» که نه! به مشام می‌رسد.

و کربلا چیست جز سرزمینی تشنه که می‌تواند تمام دل‌های تشنه را سیراب کند.

و کربلا آبروی همه خاک است؛ خاکی که هر ذره آن مهر نماز عاشق‌ترین بندگان خداست.

و کربلا نخلستانی است که تا هنوز نخل‌هایش سربریده می‌رویند و ایستاده می‌میرند.

و کربلا ابتدای دل‌هایی است که با عاشورا گره خورده‌اند و عاشورا روز سربلندی انسان است.

و تو خوب می‌دانی که چرا هر سال در چنین روزی خورشید از بلندای نیزه‌ای خونین طلوع خواهد کرد.

[ ۱۳٩۱/۸/۳٠ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]
مردی رشید، مثل تیری که از کمان شلیک می‌شود از طایفه شب فاصله می‌گیرد و به قافله سپیدرویان صبح می‌پیوندد. 

سایه‌هایی که او را از دور می‌بینند، رنگ می‌بازند، اما مرد با هر قدمی که جلو می‌رود چهره‌اش به سرخی می‌گراید و عرق شرم بر پیشانی‌اش می‌درخشد.

سوزش آفتاب مانع می‌شود تا مرد سرش را بالا بگیرد؟ یا شرم حضور؟ با این حال اگر کمی سرش را بالاتر بگیرد می‌شود در چشمانش برق عاشقی را دید.

یادش که می‌آید چگونه راه را بر خورشید بسته است دلش می‌لرزد. پاهایش سست می‌شود.

می‌ایستد و از دل می‌گذراند: «اگر مرا نبخشد؟...»
و صدایی در گوشش می‌پیچید:
سد کرده‌ای از کینه چرا راه مرا، حرّّ
از جان من امروز چه می‌خواهی؟ یا حرّّ!

تیرهای آفتاب همچنان در چشم‌هایش فرو می‌رود. دیگر نمی‌تواند قدم بردارد. تردید امانش را بریده است؛ اما چهره مهربان امام که به یادش می‌آید دلش محکم می‌شود.

خم می‌شود و بندچکمه‌هایش را باز می‌کند، گره می‌زند و به گردن می‌آویزد.

شن‌های داغ صحرا به پاهای برهنه اش بوسه می‌زند.

آرام قدم بر می‌دارد و دلش را راهی خیمه گاه نور می‌کند.

صدای ضربان قلبش را فرشته‌ها به تبرک می‌برند. سکوتی به رنگ حیرت روی آسمان و زمین خیمه می‌زند. نفس در سینه دقایق حبس می‌شود. دوباره می‌ایستد. ردی از خون روی زمین، مسیر آمدنش را نشان می‌دهد.

حالا مرد جلوی خیمه‌ای رسیده که قلب زمین است. می‌خواهد حرفی بزند. صدایش در نمی‌آید. کم‌کم جرات می‌کند و نگاهش را از روی شن‌های داغ به پرده خیمه می‌دوزد. لب‌های ترک خورده‌اش را می‌خواهد از هم باز کند، اما انگار رمقی در وجودش نیست.

بناگاه دستی پرده را بالا می‌زند و صدایی دلنشین از درون خیمه خورشید شنیده می‌شود:
ـ خوش آمدی حرّ...!

[ ۱۳٩۱/۸/۳٠ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

روز نخستین که صلا زد بلا
عشق پدید آمد و شد کربلا

سلام بر تو ای کربلای عزیز!  
تو تنها یک قطعه زمین خشک و تفدیده نیستی که در یک گوشه از کره خاکی افتاده باشد و هر سال در ماه محرم نام عزیزش ورد زبانها بشود.
تو سرزمین پر رمز و رازی هستی که عارفان هم از درک عظمت ملکوتش عاجزند. اسراری در دل داری که همه هستی منتظر آن روزی اند که زبان بگشایی و هر آنچه را تا کنون برایش سکوت کرده ای فریاد سر دهی.
تو آینه ای هستی که هر کس می تواند عیار وجود خود را در آن ببیند.

ای آسمانی ترین زمین!
تو بیش از هزاران کتابی که در باره ات نوشته شده است ، حرف برای گفتن داری. شیرین ترین ماجراها از زبان تو شنیدن دارد.
 از سرخ ترین روز تاریخ،  چه عظمتی در سینه خاکی ات نهفته داری و من در تعجبم که چگونه می شود آسمانی به رنگ خون را در گودالی مدفون کرد؟

ای منزلگاه اشک!...
از چشمهای خونین ات معلوم است که آن روز چه کشیدی! نمی دانم آن روز چند بار دلت شکست. با هر قطره خونی که به زمین می ریخت نه با هر قطره خونی که به آسمان می رفت تو شهید می شدی و کسی چه می داند آنروز چند بار شهید شدی؟
بدون شک، در روز رستاخیز تو هم جزو شهدای نینوا برانگیخته خواهی شد.
...و من هیچ جای مقدسی را سراغ ندارم که به اندازه وسعت بینهایت تو روی آن اشک ریخته باشد.

ای زمین عاشق!
عشق از آن انسانهای زلال است. از آن دلباختگان حضرت معشوق است. اما مگر می شود آن همه حماسه های بشکوه  را نظاره کرد و از جان برایشان گریست و عاشق نبود؟ اصلا اوج عشق و عشق بازی از همانجا آغاز شد و از همین روست که شاعری می سراید:

کار عشق از کربلا بالا گرفت
عشق آنجا دامن مولا گرفت

[ ۱۳٩۱/۸/۳٠ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

اشعار خود را برای درج در این بانک عاشورایی برایم در ایمیل بفرستید یا همینجا کامنت بگذارید.
موضوعات وب
امکانات وب
لينك شاعرانه free counters