مریم حقیقت
وقتی که عشق در دل طوفان غروب کرد
خورشید درهجوم زمستان غروب کرد
در خود شکست وسعت لبریز آسمان
در ابرهای یخ زده باران غروب کرد
زخمی عمیق در دل تاریخ زنده شد
در دست های معجزه درمان غروب کرد
تا وحی آخرین خدا را کفن کنند
یاد غدیر و موسم پیمان غروب کرد
در ذهن های یخ زده ی قوم صد نقاب
شبکوچه های عطر خوش نان غروب کرد
شبکوچه های غربت ِ مرد ودخیل چاه
غمناله های حضرت انسان غروب کرد
فرقی به خون نشست که در کوفه پیش از این
با ژرفنای فزتُ باایمان غروب کرد
گویا هنوز در دل این شهر جاری است
داغ دلی شکسته که پنهان غروب کرد
بانوی آبهای جهان در تب عطش
پهلوی زخمهای فراوان غروب کرد
ذهن بشر به خون وجگر تیر بسته بود
یعنی که باز جلوه ی قرآن غروب کرد
بادی وزید جهل به طوفان نشسته بود
رود از مسیر خشک بیابان غروب کرد
در هم شکست ساقه ی ترد جوانه را
گل در هجوم خار مغیلان غروب کرد
آتش ذوباره بر بدن یاش شعله زد
لیلا دوباره از غم هجران غروب کرد
این سو نشسته حنجر شش ماهه ای به خون
آن سو رسول ثانی ِ میدان غروب کرد
دستان سرو از طپش افتاد ومشک مرد!
گل در مشام سبز درختان غروب کرد
پیراهنی به باد نشست وسری به خون
عطری به سمت غربت کنعان غروب کرد
از خیمه های غرق عطش نا له می وزید
زنجیر روی زخم اسیران غروب کرد
گیسو سه ساله،قامت دلجوی دختری
در دست بادهای پریشان غروب کرد
تب دار لحظه های عظیم حماسه بود
چشمی که در عزای شهیدان غروب کرد
خون شد دلی که مادر شبهای سجده بود
بانوی مهد حادثه - ایران - غروب کرد
تو فاتح تمامی دلهای عاشقی
سجاده ای که در شب زندان طلوع کرد
سوز صدای منتشر خون به قرن ها
وقتی که عشق در دل طوفان طلوع کرد
آن شب تبی تو را ز شهادت دریغ داشت
تا در نگاه سبز تو عرفان طلوع کرد
فردا امامت دو جهان سهم دست توست
یعنی چهار خم به شبستان طلوع کرد
مریم حقیقت
*به دردهای شاعرانه ی بانو سکینه
غروب و غربت ِ تلخ مدینه
پر از غمناله های سوز سینه
خرابه را به آتش می کشاند
صدای گریه ی بانو سکینه
مریم حقیقت
*به دل شعله ور حضرت رقیه
خمیده قد دلجویی سه ساله
پریشان است گیسویی سه ساله
پدر را دید و جان تسلیم او کرد
شهید عشق، بانویی سه ساله
مریم حقیقت
آخرین سرباز کوچک"
آخرین سر باز کوچک دستهایش را گشود
گرد غم از چهره ی نورانی دریا زدود
بر تن تفتیده ی شن ها شهامت می کشید
نوجوانی که قرار از خیمه ی زینب ربود
سایه ای می خواست تا در خون بخشکد آفتاب
حیدری دستی علم شد در تب کشف وشهود
برق جهل از تیغ ظلمت در هوا رقصد وعشق
آخرین شهر شهامت را در آن صحرا سرود
مثل عباس از وفاپر بود واز ظلمت تهی
تشنه بر دست نجیبش تیغ ظلم آمد فرود
سر به دامان عمو سمت پدر پرواز کرد
سوز لبریز صدایی در فضا پیچیده بود
یک طرف مشکی رها ویک طرف دستی جدا
آسمان آشفته بود از ناله ی یاس کبود
□
مردهای تشنه هفتاد ودو بار عاشق شدند
هیچ رودی در دل دریای خون دیگر نبود
وحید مصلحی
بعد یک اربعین رسید از راه
غم به قلبی صبور می آید
قتلگه را دوباره می بیند
آنکه از راه دور می آید
یادش آمد غروب رفتن را
لبش از فرط تشنگی می سوخت
او نگاه پرِاز غم ِ خود را
بر تن پاره پاره ای می دوخت
یادش آمد که دست و پا میزد
پیش چشمان زینب آن تشنه
یادش آمد که خون او میریخت
از قفا روی تیزی ِ دشنه
یادش آمد تن ِ پر از چاکش
جای مرهم که سنگ باران شد
استخوان های سینه میگویند:
حال نوبت به نیزه داران شد
پیش آن بی رمق کمانداران
هر چه در چنته بود آوردند
زخم سر نیزه را نشان کردند
شرط بندان همیشه نامردند
یاد آن ناله های تشنگی و
لخته خونی که از جبین میریخت
آب را پیش چشم او قاتل
خنده میکرد بر زمین میریخت
بر زمین خفته بی رمق دیگر
او که از نسل ِ آسمانها بود
یک نفر خود و جامه می کند و
سر انگشترش چه دعوا بود
پیش چشمان مرد با غیرت
حمله سمت ِ خیام جایز نیست
یک نفر نیست تا بگوید رقص
پیش چشم ِ امام جایز نیست
در کنار مزار خورشیدش
زینب از سمت شام می آمد
او که حالا شبیه مادر بود
اشک ِچشمش مدام می آمد
خاطراتی که مانده در ذهنش
از سفر با حرامیانی پست
پیش او شکوه میکند زینب
در کنار مزار او بنشست ...
ای برادر ببین که آمده ام
من چهل روز بعد پر زدنت
یاد دارم خرابه آمدی و
من فدای به ما تو سر زدنت
دخترت گریه می نمود از درد
دختر ِ شام پاره نان میداد
هم عروسک کشید از دستش
گوشواره خودش نشان میداد
پیرهن پاره خوب میداند
که نگاه پلید یعنی چه..!!
خیزران خورده خوب می فهمد
ضربه های یزید یعنی چه ..!!
نشود تا ز خاطرم ببرم
سطح ِ خون, رویِِ ِ خیزران را من
یا که از کوچه های شهر شام
بارش ِ سنگ ِ بی امان را من
بعد تو من تمام طفلان را
زیر بال و پر خودم بردم
زیر باران تازیان عدو
از همه بیشتر کتک خوردم
نیمه شبها نوای لالایی
بر لبان رباب می بینم
اصغرم با برادرم محسن
هر شبم را به خواب می بینم
ارغوانی ترین به قافله ام
میروم سمت شهر پیغمبر
می برم من برایشان خبر از
بوسه ی تیغ و گریه ی حنجر
سید ضیاءالدین شفیعی
اول/ غریبه
می آیی
با گلوی بریده
پشت میکروفون می ایستی
- این زینب خواهر من نیست
قهرمان داستانهای شماست
جمعیت هنوز
برایت گریه می کند
- این زین العابدین پسر من نیست
جوانها میگویند
عجب سبک جدیدی!
- این حسین من نیستم
چراغ ها روشن میشود
دوربینها خاموش
شایعه کردهاند
امسال غریبه ای
هیئتهای عزاداری را
به هم میریزد.
دوم/ هیئت
عباس را
فرستادهای
آب ببرد.
اما
امسال
ما فقط
شربتهای گوارا
و نذریهای معطر
داریم
و نوشابههای
گازدار.
سوم/ داماد
قاسم
بیاید
موهای تافت زده و
کفشهای برق انداختهی ما را
ببیند
ببیند
ما چه طور
دامادیمان را
به عاشورا
آورده ایم؟!
چهارم/ جنگ
هر روز
عاشوراست
وگرنه
این همه لشکر
هر سال
به جنگ تو
نمیآمدند.
پنجم / ترجمه
«هل من ناصر ینصرنی» ات را
چه کسی
برای
دهلهای «یاماها»،
طبلهای ژاپنی ،
شمشیرهای سامورایی و
سازها و جازهای مدرن
ترجمه کرده است؟
ششم/ فراموشی
این روزها
بچهها
چشمهای شان را
و جوانها
دلشان را
به هیئت میبرند
اغلب
سرهامان را
در خانه
فراموش میکنیم.
هفتم/ روضه
مطهری
امسال
تنها
برای تو
روضه خواند.
هشتم/ طبل
میگویند
رباب
در کربلا نبود
اما من
به چشم خودم دیدم
ترومپت
ارگ
و حتی ساکسیفون هم
آمده بودند.
نهم/ سبز
تا چشم کار می کند
فقط خون
فقط نیزه
انگار هیچ نخلی
در جهان نروییده است
هیچ عیدی
هیچ سازی
هیچ لبخندی
حتی پیامبر هرگز
شالی سبز به کمر
نبسته است!
دهم/ سید
از میدان انقلاب
دنبال امام حسین میگردم
اینجا پر است
از سرنیزههایی که
سیادتم را نادیده میگیرند
و چشم بسته
مرا به عشرت آباد میبرند
علی شفایی افتلتی
ساعت پنج بعد از سکوتم ثانیهثانیه جاده در من
عقربهعقربه گیج و حیران وای من وای دل وای بر من
دجله از تشنگی بیهوا مرد دست من دست دل بیهوا رفت
زنگ اخبار دل بیهوا سوخت بیهوا، بیصدا بیخبر من
ساعت هفت بعد از نمازم قبله در من گم و من گریزان
تیغ شیطان برابر برادر کشته بر پله و زنگ و در من
دست من آفتابی غریب است صورتم جای اسبان وحشی
تازیانهخور پلک خویشم زادهی اخم و تخم سحر من
جمله در من پر از های و هو است فعل و فاعل حرامند و در خون
عشق منجی! توئی مادر من، مادرم مبتدا تو خبر من
روزگار عجیب و غریبیست ماده نر شد، نر از مادگی خوش
شانه بر کفش و جوراب بر سر، گفتم از عصر خود مختصر من
ساعت از هشت و چل هم گذشته است باید از خانه بیرون زد و مرد
خوش به حال تو ای تیرگی باد روزگار از تو بیچارهتر من
پای من رفت و دیگر نیامد، دست من پشت پای خودم شد
بر سر نیزه در آتش و خون، بس که رقصاندهام پا و سر من
من خیابان خیابان هراسم کوچهکوچه پر از یأس و تردید
رانده شد از مسیر تعیین دل، ماندهام در مسیر اگر من
آفتاب از رگانم چکیدهست ساعت عشق بعد از نماز است
صبح دل کندن از خواب مرگ است جرعهای خواهم از بال و پر من
مثنوی مثنوی وحدتم باش مولوی مولوی عاشقم شو
کهکشانیترین شمس تبریز میچکد روز و شب شعله در من
دست من معبر آفتاب است حبیب من مطلع ماه و خورشید
زهره میبارد از روحم امّا آفتابیترین بیقمر من
هر کدام از دو چشم سیاهت دلبر من دری از بهشت است
صاحب آن دو راز ازل تو، کشتهی تا ابد دربهدر من
صابر امامی
«حسین میآید با تن بیسر»
آمبولانسها شیهه میکشند
از آسمان علی اصغر میبارد
با گلوهای بریده
از ترکشهای سه شعبه
در شنزاران میدوند دختران
با دامنهای آتش گرفته
با چشمهای دریده
چمیده در وحشت
گریه را گم کردهاند
ابرهه با تانکهایش فرا میرسد
کعبه را به شیوخ سپرده
دهان قدس را با سیمهای خاردار بسته
به دیوارهای غزه نزدیک میشود
این کیست؟
با تنی بیسر
با تنپوشی از جراحت و زخم
در خیابانهای غزه قدم میزند
ابرهه نیک میداند
خدا از کعبه رفته است
و در قلبهای شکسته مادران غزه
در گلوهای خون افشان نوزادان غزه
در فریادهای بیسرانجام دخترکان پریشان موی غزه
خانه کرده است
ابرهه نیک میداند
برای نابودی خدا
باید قلبهای به خون نشسته در شصت چله گریه
باید گلوهای به گل نشسته از ترکشهای سه شعبه
باید صورتهای نیلوفرین از شصت سیلی ستم
در زیر پای فیلها له شود
ê ê ê
چه کسی به آنها کمک خواهد کرد؟
آیا شیخها؟
که از مکیدن سوراخ نی قلیانهای هم
به رعشه کیف آور لذت میرسند
و چونان زنان پا به ماه
با شکمهای برآمده
در مخمل مبلهای نرم فرو میروند
مومنان ناصری؟1
که تنهایش گذاشتهاند
تا در فراق جلجتا 2 به درد بیاید:
«پدر! چرا مرا تنها گذاشتی؟»
در جهان مومن به معبدهای پول
در جهان مدرن
که سامریان را از صهیون باز خواندهاند
و در معبدهای پول
موسی را به نقض حقوق بشر محکوم میکنند
چه کسی به خدا کمک خواهد کرد
و به دل- معبد خدا بر روی زمین-
مومن خواهد بود؟
ابرهه نیک میداند
ابوطالب 3 مرده است
شیوخ خدا را از کعبه راندهاند
و هنگام آن است
تا فیلهایش از دیوارهای غزه بگذرند
اینجا غزه است
تکهای از شال چهل تکهی مقاومت
و جهان خواهد دید
ابرهه کور خوانده است
او ابوطالب را دیده بود
وقتی نخل برومند «فاستقم کما امرت» 4
تازه جان میگرفت
و باغبان مقاومت
شال چهل تکه
عبای وحدت 5 میدوخت
ابرهه نمیدانست
خدا آموزگار مقاومت بود
و رسول خورشید
چریک اسطوره مقاومت
و اهل بیت عاشقش
تنها بیت6 همیشه باقی اسطوره مقاومت
آمبولانسها شیهه میکشند
خفاشها از راه میرسند
و ترکشها شاخههای زیتون را بیپروا سر میزنند
و غرش بمبها
فریاد دخترکان را
بیرحمانه میبلعند
آنها میهراسند
پرتغالها شکوفه کنند
و با شکوفهها به جنگ ترکشهای مذاب بروند
آنها میترسند
شکوفههای زیتون خوشه بندند
و با دانههای درخشان
به جنگ گلولههای مسلسل بیایند
آنها میترسند
گنجشکها پر بگیرند
و با منقارهای کوچک
تکرار مکرر تنزیل «سجیل 7 باشند»
شاخههای زیتون خوب میدانند
شکوفههای پرتقال از همین معطرند
که اهل بیت رسول
پناه دهنده بیپناهانند
و فریادرس فریادخواهان
و گلاب «امن یجیب» های معطر به اشک و آه
آموزگاران عصمت پروازند برای گنجشکهای مظلوم
آمبولانسها شیهه میکشند
از آسمان علی اصغر میبارد
شکوفههای پرتقال
قتل عام میشوند و شاخههای زیتون
در حصار سیم خاردار زخم میخورند
بغضی هزار خوشه
به گلوی موسی پنجه میکشد
چشم در چشم سامریان میآشوبد:
«نام مرا رها کنید
تا صهیون بگریزید
و تا فردای قیامت بنالید:
«لا مساس»
اینجا غزه است
یک تکه از شأن چهل تکه مقاومت
و صهیونیان بیرخصت موسی برگشتهاند
و مریم ناصری نوزاد را
ا زدسترس ترکشهای سه شعبه
به زیر عبای وحدت
پناه داده است
آمبولانسها شیهه میکشند
نوزادان، بر دستها دست و پا میزنند
و ترکشهای سه شعبه
خون گلویشان را به آسمان میپاشد
و دخترکان گیسو پریشان
چشمههای گریه را گم کردهاند
و چشمهایشان در تونلهای وحشت
چون آهوان زخمی
دست و پا میزنند
و قلبها در شصت زمهریر قساوت 8
«حمأ مسنون» منجمداند 9
و جهان باید برای یک کاسه ترحم
به در خانه شیطان برود
ترحم واژهایست عقیم
که هیچ قلبی را بارور نمیکند
گوش کنید!
مردی بیسر، در خیابانهای غزه فریاد میزند:
«هل من ناصر ینصرنی» 10
ê ê ê
مادران غزه!
فاطمه را در کوچههای هراس صدا بزنید
او دویدن در کوچههای بیسرانجام را میشناسد
فاطمه را در خانههای ویران صدا بزنید
او درهای آتش گرفته را میشناسد
فاطمه را در باران ترکشهای مذاب صدا بزنید
او آهن داغ را میشناسد
فاطمه را در شبهای زخم و تنهایی صدا بزنید
او پهلوهای شکسته را میشناسد
فاطمه در فرود بمبهای مصیبت صدا بزنید
او هجوم دردها را میشناسد
از آن گونه دردهایی:لو صبت علی الایام لصرن لیالیا 11
دختران گیسو پریشان غزه
دخترکان اشک
دختران گریه
دختر رسول خدا را صدا بزنید
او نوازش گیسوان پریشان را میداند
او برای ستردن گریههای شما زینب را دارد
بانوی اشک و آه
که روزی با کاروان دختران بیپناه
به تسخیر قلبها رفت
و کاخهای شام ستم را لرزاند
و در معبد دلهای شکسته
شمع سه ساله افروخت
که جواهر تابانیاست بر پیشانی دمشق
مردان مقاومت
مردان غزه
اهل بیت نبی را صدا بزنید
اسماعیل هنیه! 12
نام تو نام جد نبی است
آن اولین ذبیح
در اسطورة مقاومت
تو مومن به «نصر الهی» 13
اهل بیت خدا را صدا بزن
خالد مشعل!
تو صاعقه مقاومتی
«نصرالله» را دیدهای
چراغ نجات را صدا بزن
سید حسن!
تو از خاندان مقاومتی
صدا بزن
آن پنج چلچراغ حریت را
آن پنج تن عبای وحدت را
اینجا غزه است
زیتون زاران شال چهل تکهی مقاومت
تکرار دوبارة خاطرات شصت بهار پایداری
مردان نستوه!
جوانان رشید مقاومت
کودکان شهید مقاومت
درختان زیتون
شکوفههای پرتقال
فریاد بزنید
که حسین آمده است
با تن بیسر
با تن پوشی از جراحت و زخم
از کربلای مقاومت
بخروشید
با نیل بر پهنه دنیا
که عباس خواهد آمد
با دستهای قلم
تا آبیاری شود نخل رشید مقاومت
در پرواز ترکشها
چراغ صاعقه برافروزید!
که علی خواهد آمد
با فرق شکافته
از بینالنهرین
با پسرش رضا
با صورتی کبود و خاکستر جگر
از فرارود از خراسان بزرگ
زیتون زاران مقاومت!
نخلهای رشید!
گنجشکهای مظلوم!
شکوفههای پرتغال!
گندمزاران اشکهای شهید
آنک "صبح بقریب" 14 است
یک فریاد
یک پرواز
که مهدی خواهد آمد
با کعبه، با مسیح، با ابابیل
با خیل یاران شرقی
از وارود تا بینالنهرین
واخدودیان 15
به آتش برافروختهشان
پناه خواهند برد
و ابرهه یک بار دیگر خواهد دید
«ترمیهم بحجارة من سجیل»
ê ê ê
آمبولانسها شیهه میکشند
بی امان میبارد
ترکشهای سه شعبه
پرتقالها اما!
شکوفه دادهاند
بیامان میغرند
بمبهای مصیبت
شاخههای زیتون اما
جوانه میزنند
ستیزه طلبان صلح را به مسلخ میبرند
و از مقاومت زیتونیان خشمگیناند
آنها نمیفهمند
مادران مقاومت را
به حقوق مدرن جهان ستم چکار؟
دختران گریه را به شیوخ عرب چکار؟
وقتی در بیت نبوت همیشه باز است
وقتی فاطمه مرهم میگذارد
زخمهای مقاومت را
وقتی شرق از کربلا میگذرد
تا بیرون آورد خورشید را از چاه غرب
و بر زیتون زاران صلح
برکت بپاشد
برکت نور!
برکت قدس!
1-«ناصری» چون عیسی (ع) از شهر ناصره بود به او ناصری نیز میگفتند.
2-«جلجتا» تپهای است که عیسی (ع) بر اساس اعتقاد مسیحیان ـ به صلیب کشیده شد و او در لحظة آخر داد زد: پدر چرا مرا تنها گذاشتی؟
3- ابوطالب عموی پیامبر بود و هنگام حملة ابرهه به کعبه، پرده دار و مسؤول حفظ و نگهداری خانة خدا بود.
4- فاستقم کما امرت»: سورة هود ـ آیة 112 خداوند به پیامبر میفرماید: استقامت بکن "آنچنانکه به تو دستور داده شده است"
5-«عبای وحدت»: اشاره به حدیث کسا دارد که پیامبر (ص) با اهل بیتش، در یک نمایش سمبلیک، وحدت را به تمثیل کشید.
6-در این مصرع: بیت هم به معنی خانه و هم به معنی بیت شعر معنی میدهد.
7- سورة فیل، آیة 4، اشاره به سنگباران سربازان ابرهه بوسیلة پرندگان الهی دارد.
8-اشاره به شصت سالگی اسرائیل دارد.
9- سورة حجر آیة 26، انسان از گلی بدبوی آفریده شده است.
10- فریاد یاری خواهی امام حسین (ع) در روز عاشوا.
11-سورة نمل آیة 62، چه کسی جواب خواهد داد به درماندهای که او را میخواند و گرفتاری مرا رفع خواهد کرد؟
12- نخست وزیر منتخب مردم و رهبر حماس در غزه
13. حضرت اسماعیل، پسر حضرت ابراهیم (ع) است. دومین ذبیح، پدر حضرت پیامبر (ص) میباشد. (رجوع شود به تاریخ اسلام ـ تاریخ زندگی پیامبر (ص)).
سورة نصر، آیة 1.
14- سورة هود، آیة 81، آیا صبح نزدیک نیست؟
15- سورة بروج آیة 4، اخدودیان برای سوزاندن مؤمنین آتش میافروختند و خداوند سرانجام خودشان را دچار آتش میکند.
یوسف شیردژم
ای صبح! طلوع دیگری دارد او
چون سرو ، خضوع دیگری دارد او
ماموریت سرخ تو پایان آمد
ای تیغ! شروع دیگری دارد او
یوسف شیر دژم
تنی بی دست و پا می خواست دادید
سری از تن جدا می خواست دادید
شهید سرفراز بی نظیری
برای کربلا می خواست دادید
خلیل جوادی
در ره عشق مـــرام دگـــــری می بـــــــاید
سر پــر شـــور و دل شعله وری می بـــاید
عیب پروانـــه نگـــــویید کـــه در آتش رفت
شرط عشق است که بر جـان شرری می باید
عافیت آفت جـــان است ، جنونـــــــا مددی
رهـــــرو دشت بلارا خطـــری می بـــــــــاید
خانه ی دوست به قاف است، بلند است، بلند
بهر پرواز چــو عنقـای پری می بـــــــــــــاید
عـــاشقان هستی خـــود پیشکش او کـــردند
دست خـــــالی نتـــوان رفت سری می بـــاید
وهم خـــامیست امـــــان نـــــامه بگیرد سقا
شمس را در همه دوران قمـــــری می بـــاید
آسمان ، از چـه نشستی به تمـاشا آن روز
تــــا ابـد چشم تــورا پلک تری می بـــــاید
فاضل نظری
نشسته سایه ای از آفــــــــــــتاب بر رویش
به روی شانه ی طوفان رهاست گیسویش
***
ز دوردست ، سواران دوباره می آیند
که بگذرند به اسبان خویش از رویش
***
کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم
که باد از دل صحرا می آورَد بــــــویش
***
کسی بزرگتر از امــــــــــــتحان ابراهیم
کسی چنان که به مذبح بُرید چاقویش
***
نشسته است کنارش کسی که می گرید
کسی که دست گرفته به روی پـــــهلویش
***
هــــــزار مرتبه پرسیده ام زخود او کیست
که این غریب ، نهاده است سر به زانویش
***
کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است
کجای حادثــه افـــــــــتاده است بازویـــــــش
***
کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش
نشسته تـــیر به زیر کمـــــــان ابــــــــــــرویش
***
کسی است وارث این دردها که چون کوه است
عجب که کـوه ز مـــاتم ســــــــــپید شد مویـش
***
عجب که کــــــــــوه شده چون نسیم سرگردان
که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش
***
طلوع می کند اکنون به روی نیزه سـری
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش
محمود اکرامی
دارد پلک آینه می پرد، باید جهان کسی را عاشق شده باشد. کسی که همیشه یک لبخند از تاریخ جلوتر است ، باید بیدار بمانیم تا صدای باز شدن غنچه ها را بشنویم ، باید بیدار بمانیم تا ماه را بدرقه کنیم و دیدن خورشید را وضو بگیریم.
دلم زلال ترین نامی را که می شناسد، بر لب می آورد، حالا، حسین ، زبان به زبان می چرخد و کام شهر را شیرین می کند.حالا ابرهای برکت منتشر شده اند و ما در سایه گل راه می رویم با قامتی برافراشته تر از تاریخ.
حالا حسین واژه ای می شود که تاریخ را به حرکت درآورده است و جغرافیا شرمنده از آن است که گنجایش رد پایش را هم ندارد.
حسین واژه ای می شود که آرامش مردابی جهان را به طوفان می سپارد و درختان به احترامش قیام می کنند و شقایق ها داغدارش می شوند.حسین گلی می شود که جهان بودنش را با بوی او شروع می کند، نام حسین لحظه ای است بارانی و شفاف که روشنت می کند و تا مرز عشق می کشاندت.
وقتی «حسین» بر زبانت می وزد، سلولهایت آفتابی می شوند و تمام آبشارهای جهان به سمتت می دوند، آرامشت را به طوفان می سپاری و نام کوچک تمام گلها را به یاد می آوری.
به لاله که می رسی کلاهت را برمی داری و شرمندگیت را می باری.
حسین دستت را می گیرد تا شهر خدا، شهر آفتاب ، و روشن ترین اتوپیای تاریخ می کشاندت.
آنگاه دوست داری به احترام حسین بمیری.
فردا تمام کوههای جهان «حسین» را پژواک می کنند و رودهای هراسان برای دریایی شدن به طوافش کمر همت می بندند.
محمد رضا مهدیزاده
سؤال تشنه
هر روز به دعوت پنجره به باغ نگاه میکنم. به خارها حتی حسودیام میشود و با حسرت، به عطرهای خندان خیره میشوم.
هر روز به دعوت پنجره کنار گلها مینشینم و آسمان را برای پرندههایی که از مقابلم رد میشوند، صاف میکنم. با نارنگیها حرف میزنم، از خودکارها گله میکنم و سراغ تو را از جادههای خوابآلود میگیرم.
هر روز از خودم میپرسم: «چرا مرا انتخاب نکرد؟» و بعد تو را از افقهای دوردست به خانه میآورم. لباسی از آینه میپوشم و میپرسم: «چرا مرا انتخاب نکرد؟»
تو دستت را به من نشان میدهی، شقایقی روی آن روییده است، کلمهها درون خیمهای آتشین نشستهاند. میگویی: «شاید یک روز...» آنگاه محو میشوی.
من ناگهان از زمین بیرون میروم و آنسوی خط استوا میایستم. تو آرام بهطرفم میآیی، درههای زنبق با تو میآیند، شکوفهها دورت را گرفتهاند. دستهایت را بهطرفم دراز میکنی، میخواهم خودم را به تو برسانم، نمیشود. از حرفهایت لاله میریزد و من محو میشوم.
شب روی پیراهنم مینشیند. دلم سخت میگیرد. هزار و سیصد و... سال پیش، من در کجای جهان بودم؟ چرا برای سؤال تشنة تو لیوانی آب نیاوردم؟ چرا پارچة عَلَم تو نبودم؟ چرا ستون خیمهات نبودم؟ چرا رکاب محملها؟ چرا مَشک مشبّک عباس و یا حتی برگستوانِ گردآلود ذوالجناح؟
سخت دلم متلاطم میشود. چرا بعد از صدای علیاصغر به دنیا آمدم؟ چرا بعد از تنهایی زینب؟
این دستهای قشنگ وقتی هنگام بیعت تو حضور نداشتهاند از خشک چوبی کمترند.
ای خون همیشه جوشان خدا! بگذار رگهای ما یک بار هم که شده به ملاقات تو بیایند!
فاطمه اسماعیلی (متولد 1380)
سلام بچه های عزیز!
من مَشکی هستم که حضرت ابوالفضل(ع) مرا بردند تا برای بچه های امام حسین(ع) آب بیاورند.
من شاهد هستم که لبان حضرت سکینه(س) ٬ حضرت رقیه(س) ٬ حضرت علی اصغر(ع) و بقیّه ی بچّه های امام حسین(ع) خشک شده بود.
بچه ها نزد حضرت ابوالفضل(ع) رفتند و گفتند که ما تشنه هستیم و آب می خواهیم.
من در خیمه بودم که حضرت ابوالفضل(ع) آمدند و مرا برداشتند و روی کولشان انداختند و با اسبشان به سمت رودخانه ی فرات رفتند تا برای بچه ها آب بیاورند.
حضرت ابوالفضل(ع) دستشان را توی آب کردند و یک ذرّه آب برداشتند.
همه فکر می کردند که الآن ایشان ٬ آب را می خورند.
ولی نه! ناگهان حضرت ابوالفضل(ع) به یاد بچّه ها افتادند و آب را درون رودخانه ریختند.
دوباره مقداری آب برداشتند و من را پر از آب کردند.
در همین هنگام که می خواستند به خیمه برگردند ٬ دشمنان به سمت دست راست ایشان که من در آن دست قرار داشتم تیر انداختند و دست راست حضرت را قطع کردند.
بعد من را به دست چپشان دادند. دشمنان دست چپشان را هم تیر زدند و قطع کردند.
بعد یک تیر هم به من خورد.
خیلی خیلی درد داشت.
قطرات آب داشت از من می چکید.
حضرت ابوالفضل(ع) من را به دندان گرفتند و با سرشان از جلو از من محافظت می کردند تا تیر دوّم به من نخورد و آب بیشتر از این از من بیرون نریزد.
خلاصه ! بگویم که آن قدر تیر به حضرت ابوالفضل(ع) زدند تا تیرها به چشمان آن حضرت خورد و ایشان از بالای اسب به زمین افتادند و من هم با ایشان و در کنارشان افتادم.
قطره های آخر آب هم از درون زخمهای من بیرون ریخت و در همین هنگام هم حضرت ابوالفضل(ع) شهید شدند و نتوانستند آب برای بچّه ها ببرند.
بچّه های عزیز! هر وقت تشنه شدید و آب نوشیدید یادی هم از تشنگی بچّه های امام حسین(ع) بکنید.
دعا می کنم که شما از یاران و دوستداران امام حسین(ع) باشید.الهی آمین
و خدا از همه ما راضی باشد.الهی آمین
به نقل از وبلاگ http://myfateme.blogfa.com
عزیزالله زیادی
از خودم رستهام یا اباالفضل
با تو پیوستهام یا اباالفضل
از تماشای این خاک مرده
خستهام، خستهام، یا اباالفضل
پای تا سر پر از زخم نیزه
مشک بگسسهام، یا اباالفضل
ابرها، ابرها در عزایت
هیئت و دستهام یا اباالفضل
از کسی چشم یاری ندارم
دل به تو بستهام، یا اباالفضل
مهدی فرجی
این خاک بهشت است که قیمت شدنی نیست
ریگ ملکوت است، عقیق یمنی نیست
افتاده ابوالفضل ابوالفضل در این دشت
دیگر علم هیچ یک انداختنی نیست
در خاک تو را دفن نکردیم و دمیدی
این گل گل خودروست، گل کاشتنی نیست
یک دست تو این گوشه و یک دست تو آن سو
بینالحرمینی که در آن سینهزنی نیست
دعوت شده مجلس خوبانی و آنجا
رختی به برازندگی بیکفنی نیست
برخواستی و جان تو را خواست وگرنه
هر رود به صحرازده دریاشدنی نیست
عباس سودایی (متولد 1353 در کاشان)
نمیبوسیم دیگر بچهها را
پر و بال کبوتر بچهها را
از آن روزی که دیو ناگهان برد
عمو عباس دختربچهها را
امیر مرزبان (متولد 1357 در تهران)
دلت گرفته، چرا حال تو خراب شدهست؟
عزیز! چشم قشنگت چرا پر آب شدهست؟
مگر که کودک من عیب و علتی دارد؟
جواب داری، اما دلت کباب شدهست
مگر که کودک من...؟ بغضتان شکست چرا؟
صدای هق هقت آقا مرا جواب شدهست
آهای دست عزیزی که اول عشقی!
برای توست دلش غرق التهاب شدهست؟
آهای چشم قشنگی که تازه میخندی
خودت بگو که چرا در من انقلاب شدهست
سکوت میشکند، پردهها میافتد، وای!
فضای خانه پر از بانگ «آب...آب» شدهست
و مشک خونی عباس اولین چیزیست
که در نگاه غریبانه تو قاب شدهست
عمود، تیر، عطش، مشک، خیمهها، عباس
جواب گریه تو این همه کتاب شدهست
و مادری که چنین عاشقانه میخندد
از این جواب دلانگیز تو مجاب شدهست
حبیب چایچیان
بسوخت آخر جگرم، بگوی با من سخنی
دریغ منما پسرم، چرا دلم میشکنی؟
جهان همه رفته زهوش، منم سراپا همه گوش
مگر از آن لعل خموش، رسد بگوشم سخنی
تو صید خونین دهنی، تپیده در خون بدنی
تو میوه قلب منی، عقیق سرخ یمنی
مخور غم ای لاله عذار، خزان ندارد به تو کار
همیشه حسن تو بهار، گل بهشت عدنی
به باغ خلقت گل من، به زندگی حاصل من
زداغ همچون دل من، چراغ بیتالحزنی
بریزد اشک از بصرم که رفته عطشان پسرم
همه تویی در نظرم، همیشه در قلب منی
کند فغان طبع «حسان» که بر لب آب روان
تو را به لب آمده جان، تو تشنه دور از وطنی
علیمحمد مؤدب
«کسوف»
تیر سهشعبه آمد
و از کسوف خون
بر روی آفتاب
تا صبح حشر، سخت دل ماسوی گرفت
تاریخ از آن به بعد محرم بود
وقتی
تیر سهشعبه آمد
آن تیر، آن تیغ!
... تیغی که در گلوی علی هم بود!
علیرضا شکرریز
دست های بریده را ، بوسید و
به آسمان داد ، شب
از شیهه ی اسب تو
از سجده ی اسب تو...
پروانه ها ، شما اینجا چه می کنید ؟!
ذالجناح ، بالا رفت بالا
بریده ها را ، دست خدا داد
حالا هی شب ها میخانه می زنم بالا
گاهی به خیابان
به رگ های خشکیده ی آب می زنم ،
سایه ی درختی ام را آتش
هر چند پرنده های کوچک اینجا آزمایش می شوند
در پیراهنِ اشکی که کوثر ،
چادر به سر کرد ، گفت :
پیاله های پنجه ی عباس ام کو؟
صحرا که سوخت از داغ لبانش ،
مادر
هی پیاله می زنم بالا هی اشک
حالا که حالم را ، هوا را
پروانه ها ، می سوزند
ای وقتِ گرفتاری
ای گوشه ی تنهایی ...
ابوالفضل دادا
جانیم اولسون سن تکی انسانـه قوربان یا حسین(ع)!
ائیـله ییبسن عالمی باخ گؤر نه حئیران یـاحسیـن(ع)!
کیـم کئچـَــر اهل و عیـالینـدان بـو شـور و حـال ایـــله
وار یـوخـون بیــر گـونده ائیـلَـر دینه قوربان یا حسین(ع)!
قهرمان سن سن شرف دریاسی سن سن عشق سن !
نوح سن سن روح سن دور ائیله توفان یا حسین(ع)!
بـاغــریم اوْدلانـدیقجا هــر لحظـه یئـــــری وار آغـلایـام
گـؤزلریم ای کـاش یاغئیدی قْرمْزی قان یا حسین(ع)!
نیـزه اوستـــه آل قـانیـن حـلقینـدن آخـدیـقجا بـو گــون
عـرصـه ده آغلار سنه شمشیر و پیکان یا حسین(ع)!
نئیله ایــم بیـــر حـالـداکــی دردیـن دوشونـدوکجه قـلـم
اختیـار الـدن آلیـب فـوری یـازیــر : جـان یا حسین(ع)!
جلیل صفر بیگی
یا من هو اسمه دوا یا عباس!
یا من هو ذکره شفا یا عباس
نگذار خدا نکرده کافر بشوم
عباس خداست یا خدا...یا عباس
جلیل صفر بیگی
بین تو و او عشق فقط نصف شده
چون موی به موی و خط به خط نصف شده
شق القمری که کرده بودی این است
این ماه که با تو از وسط نصف شده
جلیل صفر بیگی
افتاد در آغوش زمین سرو تنت
پیچید میان دشت عطر بدنت
تسبیح تو را ماه به گردن انداخت
سجاده ی آفتاب شد پیرهنت
جلیل صفر بیگی
آن روز چقدر با صفا خواند نماز
انگار که با خود خدا خواند نماز
یک بار دگر قبله عوض شد آن روز
چون کعبه به سمت کربلا خواند نماز
علی سلیمانی
... ناگهان شاعری پریشان شد ، گریه - گریه - رسید تا باران
در خیالش دوباره می بارید ، روی لب های خیمه ها ، باران
در هیاهوی گرم و مبهم باد ، نیزه در نیزه عشق رفت از یاد
یک سبد گل میان دشت افتاد ، باد فریاد شد : بیا باران !
خط خون ، لحظه های تنهایی ، ابرها مانده در معمایی
اینکه طوفان بی قرار غروب ، گریه های خداست یا باران ؟
شب پایان و روز آغاز است ، فصل پرواز و عشق و اعجاز است
دفتر انتخاب ها باز است ، ابتدا عشق و انتها باران
***
شاعر افتاده در خیابانی ، که دو سویش به کهکشان وصل است
السلام علیک یا خورشید ، السلام علیک یا باران ...
با تشکر از هیات رزمندگان نور
مهدی جهاندار
می رسد از دور اسبی با نگاه غرق خونی
می رسد از دور با زین و یراق واژگونی
مشک های با وضویی اشک های بی عمویی
دست های با شکوهی خیمه های بی ستونی
ساروان آهسته ران آرام جانم رفت آری
وه چه لیلایی چه مجنونی چه جانی چه جنونی
تو امام کاف و نونی، کاف ها یا عین صادی
آتشی در خیمه افتاده است؛ قل یا نارُ کونی…
ای گلوی یار، حرفی… ای گلوی یار، آهی…
ای گلوی یار،چیزی… ای گلوی یار چونی
شیعتی مَهما شَربتم عَذبَ ماءٍ فاذکرونی
أو سمعتُم بغریبٍ أو شهیدٍ فاندُبونی
می رسد این بار یاری، دستگیری، تک سواری
رسد این بار مردی، ذوالفقار آبداری
مهدی عالی ده چناری
باز چشمان سیاه شهر در سوگت نشست طبل و زنجیر و صدای سینهی مردان مست
باز هر گُل در پی گمگشتهاش گم میشود یک گلو دنبال آب و یک بدن دنبال دست
یک بغل دنبال دستان برادر میدوید یک کمر از داغ سنگین علی اصغر شکست!
**********
وزن سنگین غزلها قد غم را خم نکرد مثنوی با قد رعنایش ز غمها کم نکرد
می شود در این هیاهو دل به دریا زد و رفت آستینی در مسیر عشق بالا زد و رفت
**********
شب، سکوتی سرد، سرما، ازدحام برفها باز کبکی سر میاندازد به دام برفها
سایه خورشید را از روی ما برداشتند از چه مینامید سرما را به نام برفها؟
شب سیاه و شهر در سوگش سراندر پا سیاه از خجالت آب خواهد شد تمام برفها!
**********
رفتن صدها هزاران داغ بر دل می زند آب دریا در فراقت سر به ساحل میزند!
میشود در این هیاهو دل به دریا زد و رفت آستینی در مسیر عشق بالا زد و رفت
**********
من غلامِ پای در بندِ به عشقت پای بند تا همیشه کل اعضا در عزایت بند بند
هر که دردش را به قدر وسع خود ابزار کرد چشمها با اشک، دل با آه، لب با زهر خند
پا به راهت رفت یعنی سر به راهِ سر به راه دل به عشقت مُرد یعنی سربلندِ سربلند
**********
میشود در یک هیاهو دل به دریا زد و ماند آستینی در مسیر عشق بالا زد و ماند
زهرا آراسته نیا
مانده تا پشت زمین خم بشود
مانده تا کار زمان غم بشود
کاروان در ره و دلها به تپش
مانده تا ماه محرم بشود.
زهرا آراسته نیا
تبر را صبر در هم می شکافد
درون سینه را غم می شکافد
تمام کربلا یک سو ولیکن
غم زینب قرارم می شکافد
زهرا آراسته نیا
«اربعین»
اتل متل، رسیدن
اون صورتای کبود،
آخ! بمیرم، پس چرا
رقیه توشون نبود؟
چند شب پیش که بابا
مهمون دامنش شد
گمون کنم همون شب
وقت پریدنش شد...
زخم پاهای دختر ،
خوب نمی شه محاله
مگه چقدر جون داره
یه دختر سه ساله؟
درد کمر امونو
از دخترک می برید
یهو از حال می رفتو
دوباره زود می پرید
می خواس بابا نفهمه
حالش خیلی خرابه
میگفت: ببخشید بابا
خسته م چشام میخوابه!
گمون کنم وقتی که
بابا چشاش و دیدش
دیگه تحمل نداشت
برای خود خریدش
چه لحظه هایی داشتن
دخترک و بابا جون
با هم دیگه پریدن
خوش به حال دوتاشون...
حالا تو دشت بلا
هر گوشه ای تعزیه ست
هر گوشه ای یه نفسِ
راضیهً مرضیه ست
این گوشه مادری که
میگه فدات شم پسر
همین جا جون سپردی
عزیز دل، گل پسر!
اون گوشه تازه عروس
مجنون دامادشه
همینجا یارش پرید
آره! درست یادشه
یه خورده اون طرف تر
زنی به سر می زنه
خدا! بمیره یزید
این گل ناز منه؟
دختری گریه میکرد
سر قبر برادر
داداش جونم بلند شو
برات بمیره خواهر
یه بچّه ی کوچولو
اشکاش امون نمیده
بابایی ام پس چرا
قهره، جواب نمیده؟
دیگه نمیگم از اون
خواهر و اون برادر
همونهایی که بودن
یار دل پیامبر
من نمیگم از غم و
صورت نیلی گل
ازون همه زخمی که
می گفت برای بلبل
انگار همون صحنه ها
اینجا پیش چشممه
درسته من نبودم
ولی همش پیشمه
انگار همون صحنه رو
تو فکّه من میبینم
دارم به جای فکّه
تو کربلا می شینم
تو فکّه هم جوونا
تا خدا پرکشیدن
تو لحظه ی جون دادن
فاطمه رو میدیدن
تو فکّه هم هر طرف
تعزیه بر پا میشه
فقط یه دشت خاکه
ولی دلت وا میشه!
عجب حسّ عجیبی!
آدم رو می کشونه
تو عصر آهن و پول
رو خاکا می نشونه....
زهرا آراسته نیا
اتل متل یه ساقی
ساقی تشنه لبها
یه دشت پرستاره
زیر ستیغ ابرا
اتل متل یه ساقی
مشک و گرفته بردوش
با شیهه ی مرکبش
دشمنو کرده خاموش
اتل متل یه ساقی
یه بچّه شیر تو میدون
یه بیقرار عاشق
آره! یه مرد مردون
میگفت فدای مولا
تمام تار و پودم
نوکری تو آقا
تاج سر وجودم
علم تو دست اون بود
تو کاروون مولا
دعا به جون عمو
ذکر لب بچه ها
عباس یه تیکه خورشید
یه آسمون عشقه
وفا ازش می باره
با اون لبای تشنه
عباس نگاه سرخِ
رقیه رو می بینه
اشکای بیصدای
سکینه رو میچینه
عباس خدای عشقه
نمی تونه بشینه
اگه نره به میدون
دق میکنه، میمیره
آره! داره میبینه
بچّه ها تاب ندارن
گلهای تشنه دارن
شکم رو خاک میمالن
ساقی کنار آبه
دستشو توی آب کرد
یاد لبای حسین
تشنگیهاشو خواب کرد...
اینجا کجاست خدایا
این آدما از کجان؟
یعنی فرشته نیستن؟
مثل ماها آدمان؟
آخه کجا یه ساقی
باید تشنه بمیره
آب نخوره ، تشنه لب
مشک و به دوش بگیره
دست ، دست ، دوتا چشم
افتاده بود تو میدون
گلبرگای یاسمون
اسیر دست خزون
تو خیمه ها یه ماهی
تشنهی دیدنش بود
اون دیگه آب نمی خواد
عمو بیا ! عمو زود!
یه دختر کوچولو
چارقدشو می مکید
چرا عمو نیمود
دلم دیگه ترکّید
ساقی بی دست ما
مشک و به دندون گرفت
امون ازون لحظه ای
که تیر به مشکش نشست
دیگه دووم نداره
ساقی میافته این بار
داد میزنه داداش جون
برای اولین بار
عباس فقط این دفعه
حسینشو گفت داداش
وقتی که یاس علی
گریه کنون زد صداش
عباس نبود وگرنه
آتیش درو نمی سوخت
پهلوی مادرش رو
میخ به دیوار نمی دوخت
عباس کجا بودی یه روز
علی تو صورتش می زد
یاس شکسته بالش و
چه بی صدا کفن میکرد
حالا تو دشت کربلا
دوباره یاس جون میگیره
لبای خشک ساقی رو
نم نم بارون میگیره....
شراره کامرانی
نذر آقا ابوالفضل
فرقی نداشت اگر
عطش
بر خیمه می تاخت
یا بر تو ...
فرقی نداشت اگر
فرات
دست هایش کوتاه بود
یا تو ...
بعد از آن ظهر تشنه
رودها
اشک های شرم جهان اند...
*
از کتف هایش
فواره خون رویید
آن دست های کوتاه از آب
این چنین به آبشار رسیده اند ...
*
چه غمگین ایستاده است
فرات
تا هنوز...
تنها
لب های تشنه و
دست های کوتاه تو
اندوه فرات را می فهمند
وقتی
دست هایش کوتاه بود
از دست های تو ...
*
اشک هایت
در آن ظهر داغ
سخاوت عقیم ابرها بود
و خیمه های تشنه
سرچشمه اشک های قرون ...
*
فراموش کرده بودی
مرگ را ...
و در چکاچک شمشیرها
به قطره های آب می اند یشیدی
و لب های خشک خیمه ...
*
تنها
چند قدم
بالاتر از آب های بی قرار
جهان
به چشمه ای می رسد
که لب های خشک توست ....

