|
بانک اشعار و نثر ادبی عاشورايی هر گونه نقل و برداشت از این وبلاگ آزاد است
| ||
|
شمشیر برهنه ...آسمان ...مرد ...زمین [ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ٩:٠٢ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
برای شهید ششماههی کربلا علیهالسلام شعر کوچولو مانند مردان از کسی پروا نمیکرد از تشنگی لَه میزد و لب وا نمیکرد
میخواست تا حیثیّتِ باران نریزد دیگر برای آب، دست و پا نمیزد
هر جا که چشمش رفت دنبالِ عمویش تصویر صحرا آب میشد روبهرویش
میشد بفهمی سخت دلخُور بود از آب اصلاً نمیدانی، دلش پُر بود از آب
میخواست از گهواره برخیزد، نمیشد «خود را به هر راه و دری میزد» نمیشد
میخواست برخیزد زِره بر تن بپوشد چون چشمهای از سینهیِ صحرا بجوشد
حیدر ببین، حیدر ببین، شش ماهه شیری زهرای پیغمبر ببین، شش ماهه شیری
حرفی نمیزد با کسی بعد از عمویش انگار میخشکید دنیا در گلویش
زُل زد به چشمان پدر، با چشم آبی نی ناله میزد در هوایِ بیربابی
تنها امیدش داد و بیداد است و شور است ماهیِ معصومی که از دریا به دور است
پَرپَر زد و پَرپَر شد و پروا نمیکرد حتّی به روی گریه هم لب وا نمیکرد
«... شوری به پا میشد به صحراهای و هَی بود تا ساعتی دیگر سرِ طفلی به نی بود»[1]
[1]1. بعضی از کتب معتبر مضمون این بیت را تأیید نمیکنند.
[ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:٥٩ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
نذر دستان حضرت ماه علیهالسلام دریا نزدیک دریا جاری شد از خویش و سرازیر از حرم شد دل را به دریا داد و سلطان کرم شد
از تشنگی زخمِ عمیقی بر جگر داشت آهسته آهسته قدم از خیمه برداشت
آمد ولی با چشم خون، نزدیک دریا دریا ندیدم تا کنون نزدیک دریا
آب از سرِ جایِ خودش ناگاه برخاست تعظیم کرد و گریه کرد و معذرت خواست
گفت: «السلام ای پاکیات در تار و پودم من سالهای سال مشتاق تو بودم»
«من مَهر زهرایم به مُهر مرتضایم یا در مدینه یا نجف یا کربلایم»
«آبم، از این بهتر نمیآید ز دستم از صبح تا حالا پریشانِ تو هستم»
«میلرزد از باران چشمت دست و پایم ای کاش بگذارند همراهت بیایم» ٭٭٭ زانو زد و ... لبخند زد، فرمود: «برخیز قدری از این دلشوره را در مشک من ریز»
«پَرپَر نزن، پَرپَر نشو، برخیز و پَر شو برخیز و با بابالحوائج همسفر شو»
ما خاندانِ فاطمه ذاتاً کریمیم اولاد بسم الله الرحمان الرحیمیم
برخاستند و تا خدا پرواز کردند «درهای سبزِ آسمان را باز کردند»
حالا هر آنچه از آسمان باران میآید دستِ ابوالفضل است از بالای گنبد [ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:٥۸ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
گرچشم روزگار بر او فاش میگریست خون میگذشت از سرِ ایوان کربلا محتشم کاشانی شمس الشعرا بند اول: حضرت ابوفضایل(ع) وقتی که آه، بر لبِ عباس، ناله کرد در ذهن خویش، یاد بتولِ سه ساله کرد
فریاد ریخت از غم ششماههی حسین گویی که چشم فاطمه خون در پیاله کرد
یک دست او عَلَم شد و دست دگر قلم غم را برای شیعهی مولا حواله کرد
شقالقمر قمر شد و از نام خود گذشت اسطوره را به نام «برادر» قباله کرد
بخشش به احترام رسول وسلاله است امت، عجب معامله با این سلاله کرد
از استغاثه نالهی نی در رباب شد «عقبی به لرزه آمد و دنیا خراب شد»
بند دوم: حضرت علیاصغر(ع) آمد حسین، «اصغرخود» را به کف گرفت تیری گلویِ پاک خدا را هدف گرفت
ابلیس را ببین که چه فرق از علی شکافت صیاد را ببین که چه دُر از صدف گرفت
از عرش، جبرییل امین، هَیکُنان رسید در خاک و خون نشست و ربابش به دف گرفت
زینب به ضجّه شادی خود را بروز داد قنداق ماه پاره به شوق و شعف گرفت
وقت غنیمت است، ببینید؛ آسمان یک مشت زر سرخ زکانِ شرف گرفت
کس این چنین ستم سرِ آل عبا نکرد یک تیر «پنج آل خدا» را نشانه کرد
بند سوم: حضرت علیاکبر(ع) اکبر به پا نشد..که میدان روانه شد اللهُ اکبر از ... که قیامت به پا نشد
هفت آسمان به هیبت حیدر رجوع کرد گویی عقاب، از سرِ هفت آشیانه شد
هم تشنه تیغ میزد و هم تشنه میشکست حاجت نبود کز سر و دستش روا نشد
آوردِ گرگ بادیه با شیر فاطمه است «عمرو» حریف هیمنهی مرتضا نشد
زینب بلند آیهالکرسی و حِرز خواند شاهی چنین به تخت گهِ کربلا نشد
گویی علی میانهی شکر حلول کرد زینب به شوق گشت و هوای ِ بتول کرد
بند چهارم: کربلا در گوش عرش، نالهی طفلِ رباب بود جایی که ماه را کفن از آفتاب بود
آلِ رسول تشنه و تنها و بیپناه با آنکه اسبهای عرب سیرِ آب بود
افلاک دور فاطمه زنجیر میزدند ارکان کعبه، پای ستوران خراب بود
بر کهکشان شیری زهرا چهها نرفت! شور قیامتی شد و دنیا به خواب بود
در کربلا گلوی محمد بریدهاند در کوفه روی نیزه سرِ بوتراب بود
بر عرشِ نیزه، راسِ امامِ فرشتهها خاری نشسته بر جگرِ پا بِرشتهها [ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:٥٥ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
نذر عقیلهی عشاق بیبی زینب کبری (سلام ا... علیها) قول و قصیده ای یاد تو قد قامت «قول» است و «قصیده»! نام تو تجلّای عقیق است و عقیده
عنوان تو نور است که از نور میآید تصویر تو «ماه» است که از «مِهر» دمیده
ای وصف تو دریا به کفِ دست گرفتن! ای دیدن رویِ تو «ملاقات دو دیده»!
توفان به نگاه تو اماننامه گرفته ای خشم تو زانوی زمینلرزه بریده!
هنگام اذان است و تو ناموس اذانی نام تو بلند است در این عرش خمیده
مثل تو کسی جانب حق را نگرفته مثل تو کسی «دار اَناالحق» نخریده
مثل تو کسی مَحرم اسرار نگشته مثل تو کسی میوهی ممنوعه نچیده
مثل تو کسی « دَم» نزد از «خونِ» سرِ نور مثل تو کسی سر نزد از سمت سپیده
مثل تو کسی در جلووِ مرگ ناِستاد مثل تو کسی پشتِ سرِ خون ندویده
در حادثه تنها سفرِ عشق، دمشق است بر جادهی بارانزده از خونِ چکیده
با قافلهای از سر و با پای برهنه با روح پُر از آبله با جسم تکیده
یک سلسله کوه از کمر و ریشه میانداخت توفان بلایی که به سمتِ تو وزیده
دلها همه دستِ تو اسیرند و در این دشت جانها همه پایِ تو شهیدند، شهیده!
خون ریخته در صحنهی چشمان تو که انگار مَی ریخته در صحن مصلّای سپیده
یک چلّه به اشک آمد و یک چلّه به خون خفت «چشمی که تو را دیده و چشمی که ندیده»
شامات غریبانهی ما با تو سحر شد در سینهی ما دل به هوای تو تپیده
ای پاکتر از پاکتر از پاکتر از پاک! ای صبحتر از صبحتر از صبحِ رسیده!
ما را چه به توفیق ملاقات تو خاتون!؟ با چشم در آورده و با نای بریده زینبیهی دمشق [ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:٥۳ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
نذر ساقی سیراب فرات حضرت بابالحوائج علیهالسلام مشکانه الامان از سربلندی، الامان از سر به زیری الامان از طفل تشنه، الامان از طفل شیری
مشک من! بابالحوائج حاجتی دارد به دستت: «آبروی ساقی کوثر نریزد»، میپذیری؟
تویِ این بیغوله جز دستان تو، یاری ندارم من اگر افتادم از پا دستهایم را بگیری
مشک! میدانی که من سردار عاشوراییانم؟ آبرو دارم، غلامت میشوم تا وقت پیری...
آب را سالم ببر تا خیمهی ناموس دریا از خدای خویش میخواهم که در غربت نمیری
عاشقانم را بگو یاد شمایم تا قیامت یاد من باشید هنگامِ عطش، هنگام سیری
مشک طاقت داد از کف، جان به جان تسلیم شد آه راوی میگفت: جان داده است او با ضرب تیری [ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:٤٧ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
فراز منبر نی قرص ماه می بینم [ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:٤٦ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
قرار نیست [ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:٤٥ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
امشب بیا که جانب صحرا سفرکنیم [ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:٤٢ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
برگرد مولا، کوفه را با کوفیان بگذار [ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:٤٠ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
از زبان سعید بن عبدالله حنفی به سیدالشهدا(علیه السلام): [ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:۳٩ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
من داغ جدایی تو را می دیدم [ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:۳۸ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
با این دو چشم خونین مشک پاره [ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:۳٦ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
از مکه خبر آمده داغ است خبرها [ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:۳٤ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
ناجور زدند آه .. ناجور زدند [ ۱۳٩۱/٩/۱۱ ] [ ۳:٠۸ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
چقدر ماه خدایی دلم هوای تو دارد
تو که خدای وفایی دلم هوای تو دارد تو ماه سینه ی عشقی که نور مهر تو آری مرا نموده هوایی دلم هوای تو دارد چقدر گشته ام ای ماه تمام دشت و دمن را بگو بگو که کجایی دلم هوای تو دارد جمال روی تو را می دهد نشانم آب نشسته ام که بیایی دلم هوای تو دارد اگر چه مشک تو خالی ولی دو عالم امکان رسانده کو به نوایی دلم هوای تو دارد میان دشت تفیده دو دست گشته جدا را... به خود فشرده لوایی دلم هوای تو دارد سرت به نیزه، کجا میروی مگر که دگر، گو نهادهایی تو سقایی؟ دلم هوای تو دارد هنوز العطش از هر طرف در آیدم آری صدای مرده ز نایی دلم هوای تو دارد اگر چه فاصله داری تو از میانه ی میدان .... ولی تو اوج صفایی دلم هوای تو دارد سراغ مشک تورا از فرات ... داد جوابم امان امان ز جدایی دلم هوای تو دارد مرا شرار عطش تا کنار علقمه آورد گرم نگاه نمایی... دلم هوای تو دارد 4/9/91 شب تاسوعای حسینی [ ۱۳٩۱/٩/۱۱ ] [ ۳:٠٦ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
هفتاد و دو خورشید به خون پر پر زد [ ۱۳٩۱/٩/۱۱ ] [ ۳:٠٥ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
بر پیکر پرپرت سراسر نیزه [ ۱۳٩۱/٩/۱۱ ] [ ۳:٠٤ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
ظهر خون سروده
خورشید خون می خورد و ما خاموش بودیم گویی ز جام جاهلی مدهوش بودیم آسوده خاطر در بیابان صبر کردیم با دست خود سالار دین را قبر کردیم حالا جهالت کوفیان را می گدازد دست خدا نوباوگان را می نوازد فکر حسین ابن علی ذکر خدا بود کی دست حق از آستین او جدا بود آن دم حسین ابن علی یک آرزو کرد وقتی که دست حرمله تیری فرو کرد هیهات منا الذله را افسوس می خورد کان نوگل شش ماهه اش نشکفته پژمرد اینک شفای جان ما پیراهن اوست دست تمام عاشقان بر دامن اوست نام حسین ابن علی یعنی لیاقت یعنی شکیبایی ، جوانمردی، صداقت در ظهر خون خورشید عاشورا دوتا شد قرآن ناطق بر سر آن نیزه ها شد امشب حدیث تشنگان آسان بگویم از آن ستم بر ناجی قرآن بگویم مولای من مولای من مولای من کو؟ یاد حدیث ذکر هل من ناصرا کو؟ او کوکب هادی نه و او آفتاب است او خود بشیر و ناشر حرف کتاب است خود قاضی رحم آور روز حساب است او از شمار بندگان ناب ناب است او ناجی قرآن و هم معنای آن بود هم حرف حق هم درعمل دریای آن بود نام حسین ابن علی آب حیات است شرمنده از روی بشر آب فرات است آبی که با لبهای مولا قهر کرده [ ۱۳٩۱/٩/۱۱ ] [ ٢:٤٩ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
هنگامه ی محشر [ ۱۳٩۱/٩/۱ ] [ ۸:٥۱ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
اینجا چراغی روشن است… [ ۱۳٩۱/٩/۱ ] [ ۸:٥٠ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
×از زبان جُون، غلام اباعبدالله (ع) تا پیشکش کنم بجز این سر نداشتم [ ۱۳٩۱/٩/۱ ] [ ۸:٤٥ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
آقای تنهای نینوا سلام [ ۱۳٩۱/٩/۱ ] [ ۸:٤۱ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
تاسوعا [ ۱۳٩۱/٩/۱ ] [ ۸:۳٧ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
برای حضرت علی اصغر [ ۱۳٩۱/٩/۱ ] [ ۸:۳٦ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
بابا دو بخش داره این روزا دنیامون، غم داره می دونیم درس محرم رُ ، امروز می خونیم یه ماهی از ماه ها، یه روزی از روزها دنیا عزادار شد، تو ظهر عاشورا بابای خوبی ها، امام زیبایی جلوی ظلم ایستاد، یکه و تنهایی با کمترین سرباز، با کمترین توشه از اون به جا مونده، ضریحِ شش گوشه بابا دو بخش داره، یه بخش توی صحرا به بخش روی نیزه، بابا حسین بابا اما عمو عباس، که مرد میدونه چند بخش داره، تنها، باباست که می دونه آخه عمو عباس، با آب که بیعت کرد دست به فرات که داد، همه گفتن برگرد کرب و بلا صحراست، صحرایی تفدیده قصه شو می دونه، هر کی ستم دیده [ ۱۳٩۱/۸/۳٠ ] [ ۱۱:۱۳ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
چشمه های بی پایان [ ۱۳٩۱/۸/۳٠ ] [ ۱۱:۱۳ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
درهای بی کلید [ ۱۳٩۱/۸/۳٠ ] [ ۱۱:۱٢ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
گهواره های درد [ ۱۳٩۱/۸/۳٠ ] [ ۱۱:۱٠ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
خوشه ی پروین [ ۱۳٩۱/۸/۳٠ ] [ ۱۱:٠٦ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
ای خدا ببین بُریدم، دیگه از هر چی گناهه ای خدا منم همون که ، عمریه که روسیاهه
این روزا دارم می فهمم ، عمری با خودم چه کردم حالا اما از ته دل، پُر ِ اندوهه یه مَردَم
مردی که نگاهِ سبزش ، یه نشونه از خدا بود سومین امام معصوم ، خامس آل عبا بود
اون کسی که عمری جنگید، با گناه و ظلم و بیداد اون کسی که واسه مردم، بوی پیغمبرُ می داد
اون کسی که با شجاعت ، بیعت یزیدُ رد کرد جونشُ فدای راهه ، قل هو الله احد کرد
حلقه زد اشک ِ غریبی ، توی چشمای زلالش بست آقا بار ِ سفر رُ ، با همه اهل و عیالش
با غم غریبی رفتن ، تا به کربلا رسیدن اونجا که خدا می دونه ، چقده بلا کشیدن
کوفیان اومدن اما ، چشاشون کاسه ی خون بود توی دستای سیاهشون، خنجر و تیر و کمون بود
نامسلمونا نگفتن ، کاروان پُرَ از امامه کوله بارشون شمیمه ، خاک مسجد الحرامه
تیغ دشمنی کشیدن ، روی اهل بیت عصمت لعنتُ الله ُ علیهم ، از همیشه تا قیامت
مونده رو سینه ی تاریخ ، ننگ این جماعت رذل کمکم کن تا بخونم ، خیلی سخته یا ابوالفضل
انگاری صحنه ی اون روز ، مثله آینه روبرومه چه جوری بگم بدونید ، که چه بغضی تو گلومه
پسر فاطمه اونجا ، همه هستی شو فدا کرد رفت و با قیام سرخش ، کربلا رُ کربلا کرد
تا همیشه بر قراره ، خون بهای این سُلاله کمرِ کفرُ شکسته ، داغ هفتاد و دو لاله [ ۱۳٩۱/۸/۳٠ ] [ ۱۱:٠٢ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
یا حسین !
در جواب یارخواهی ات صبر می کنیم خیمه ها که خوب سوخت روی آتشش برای هر که یارتان شود قیمه می پزیم ! [ ۱۳٩۱/۸/۳٠ ] [ ۱٠:٥۱ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
فقط آنان که هم آیین یاسند
حسین و کربلا را میشناسند توفان «محرم» در همه شهرها و روستاها میوزد. درختان به احترام نام «حسین(ع)» خم شدهاند. صدای طبل عزا در خیابان و کوچهها میدود؛ رهگذران سیاهپوش، به بیرقهای در اهترازی چشم دوختهاند که روی آنها نوشته شده: «هیهات منا الذله» شاید اگر با دقت گوش کنی صدای آسمانی محتشم را از گلوی خشکیدهاش بشنوی که: باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟ باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟ از خود میپرسی که نام و یاد «حسین(ع)» بعد از قرنها با این مردم عاشق چه کرده است؟ یک معشوق و این همه عاشق؟ تکیهها و حسینیهها پیراهن نیلی به تن کردهاند و هرکس را که میبینی انگار درون سینهاش ابری عزا گرفته است و در دلش محشر کبرایی برپاست. کم کم دستههای عزاداری شکل میگیرند؛ اشکها دسته دسته از راه میرسند و دستههای زنجیرزنی از آسمان تا حسینیه دل و از آنجا تا نفسهای تنگ غروب صف میکشند. حالا حتی بوی سیب از سمت کربلا به «شام» که نه! به مشام میرسد. و کربلا چیست جز سرزمینی تشنه که میتواند تمام دلهای تشنه را سیراب کند. و کربلا آبروی همه خاک است؛ خاکی که هر ذره آن مهر نماز عاشقترین بندگان خداست. و کربلا نخلستانی است که تا هنوز نخلهایش سربریده میرویند و ایستاده میمیرند. و کربلا ابتدای دلهایی است که با عاشورا گره خوردهاند و عاشورا روز سربلندی انسان است. و تو خوب میدانی که چرا هر سال در چنین روزی خورشید از بلندای نیزهای خونین طلوع خواهد کرد. [ ۱۳٩۱/۸/۳٠ ] [ ۱٠:٤٩ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
مردی رشید، مثل تیری که از کمان شلیک میشود از طایفه شب فاصله میگیرد و به قافله سپیدرویان صبح میپیوندد.
سایههایی که او را از دور میبینند، رنگ میبازند، اما مرد با هر قدمی که جلو میرود چهرهاش به سرخی میگراید و عرق شرم بر پیشانیاش میدرخشد. سوزش آفتاب مانع میشود تا مرد سرش را بالا بگیرد؟ یا شرم حضور؟ با این حال اگر کمی سرش را بالاتر بگیرد میشود در چشمانش برق عاشقی را دید. یادش که میآید چگونه راه را بر خورشید بسته است دلش میلرزد. پاهایش سست میشود. میایستد و از دل میگذراند: «اگر مرا نبخشد؟...» تیرهای آفتاب همچنان در چشمهایش فرو میرود. دیگر نمیتواند قدم بردارد. تردید امانش را بریده است؛ اما چهره مهربان امام که به یادش میآید دلش محکم میشود. خم میشود و بندچکمههایش را باز میکند، گره میزند و به گردن میآویزد. شنهای داغ صحرا به پاهای برهنه اش بوسه میزند. آرام قدم بر میدارد و دلش را راهی خیمه گاه نور میکند. صدای ضربان قلبش را فرشتهها به تبرک میبرند. سکوتی به رنگ حیرت روی آسمان و زمین خیمه میزند. نفس در سینه دقایق حبس میشود. دوباره میایستد. ردی از خون روی زمین، مسیر آمدنش را نشان میدهد. حالا مرد جلوی خیمهای رسیده که قلب زمین است. میخواهد حرفی بزند. صدایش در نمیآید. کمکم جرات میکند و نگاهش را از روی شنهای داغ به پرده خیمه میدوزد. لبهای ترک خوردهاش را میخواهد از هم باز کند، اما انگار رمقی در وجودش نیست. بناگاه دستی پرده را بالا میزند و صدایی دلنشین از درون خیمه خورشید شنیده میشود: [ ۱۳٩۱/۸/۳٠ ] [ ۱٠:٤۸ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
روز نخستین که صلا زد بلا سلام بر تو ای کربلای عزیز! ای آسمانی ترین زمین! ای منزلگاه اشک!... ای زمین عاشق! کار عشق از کربلا بالا گرفت [ ۱۳٩۱/۸/۳٠ ] [ ۱٠:٤٦ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||