بانک اشعار و نثر ادبی عاشورايی
هر گونه نقل و برداشت از این وبلاگ آزاد است

یکی ز خیل شهیدان گوشۀ چمنش
سلام ما برساند به صبح پیرهنش

کسی که بوی هوالعشق می دهد نفسش
کسی که عطر هوالله می دهد دهنش

کسی که بین من و عشق هیچ حایل نیست
کسی که نسبت خونی ست بین عشق و منش

به غیر زخم کسی در رکاب او ندوید
و گریه های خدا مانده بود و عطر تنش

تمام دشت پر از زخم های عطشان بود
فرات پیرهنش بود و آسمان کفنش

فرشته گفت ببینید این چه آینه ای ست
چه قدر بوی هوالنور می دهد سخنش

فرشته گفت ببینید ! عرشیان دیدند
سری جدا شده لبخند می زند بدنش

به زیر تیغ تنش تکه تکه قرآن شد
مدینه مولد او بود و کربلا وطنش

یکی ز گوشه نشینان زخم روشن او
سلام ما برساند به شام پیرهنش...

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

بعد از چهل روز...

از کوفه تا شمشیر عزراییل هایش

از کربلا تا شام با تفصیل هایش...

بعد از چهل روز از مسیر تلخ دیروز

امروز آمد دیدن فامیل هایش

خود را به روی قبرهای خاکی انداخت

بانوی مکه با همان تجلیل هایش

حال عجیبی داشت وقتی بازمی گشت

بغض غریبی داشت در ترتیل هایش

با او چهل روز و چهل شب همسفر بود

کابوس هایی تلخ با تأویل هایش

آخر پذیرفت آن چه را باور نمی کرد

دل کند اینجا زینب از هابیل هایش...

زن مانده بود و یک بیابان بی پناهی

زن مانده بود و داغ اسماعیل هایش

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

گفت این بیابان قتلگاه سرترین سرهاست

این منزل در خاک و خاکسترترین سرهاست

نام و نشان ها را به جایی دور اندازید

نام و نشان در شأن نام آورترین سرهاست

عاشق ترین ها را همین جا می توانی دید

این جا تماشاخانه ی محشرترین سرهاست

ترتیل خوانان بهترین ترتیل ها این جاست

بالای نی روی لبان برترین سرهاست

این داغ بر پیشانی تاریخ خواهد ماند؛

از هرچه پرپر در جهان پرپرتر ، این سرهاست

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

برای علی اکبر (ع)

جوان نبود که بود و پسر نبود که بود

عزیز مادر و عشق پدر نبود که بود

عصای پیری آن ها و میوه ی دلشان

و باغ وصلتشان را ثمر نبود که بود

زمان ِ آمدنش چشم های دلواپس

به اشتیاق فراوان به در نبود که بود

و وقتی آمد و وقتی جوان و رعنا شد

به بخت ، از همه آماده تر نبود که بود

ولی خیال عروسی به سر نداشت علی

حسین(ع) را... نه ! ... تنها نمی گذاشت علی

علی ، علی ، علی اکبر چه قدّ و بالایی

میان واقعه چون شیر نر نبود که بود

شجاع بود... خودش یک تنه در آن صحرا

حریف معرکه ی صد نفر نبود که بود

که در دلاوری اش ، در رشادتش ، در رزم

حماسه ساز وَ مرد خطر نبود که بود

و با همان قد رعنا و قامت برنا

حریم امن پدر را سپر نبود که بود

ولی لبان عطشناک امان برید از او

حسین ، دل که نه ! آن لحظه جان برید از او

علی به روی زمین و حسین بر سر او

پدر ز داغ پسر جان به سر نبود که بود

پدر نه پای گذشتن نه جان ماندن داشت

و مات چهره ی آن رهگذر نبود که بود

همان که عشق پدر بود ... و  با تمام عطش

نگاه آن پدر از غصه ، تر نبود که بود

گذشت ... رفت ... پرید و چه روز سختی بود

پدر برای پسر خون جگر نبود که بود

کسی که داغ جوان دیده یار می خواهد

که داغدار جوان غمگسار می خواهد

کجاست مادر اکبر که یار او باشد...

پسر برای همه چون گهر نبود که بود

پسر، عزیز ... پسر، دیدنی... پسر ، زیبا

و در میان همه جلوه گر نبود که بود

پسر به حُسن ادب  ، پیش مادر و پدرش

عزیز کرده و صاحب نظر نبود که بود

کسی که آن همه خوب و کسی که آن همه گُل 

بهار عمر خودش مختصر نبود که بود

حسین دست خدا داد ، تشنه ، اکبر را

و وعده داد به او جرعه جرعه کوثر را

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

هرتـیـر کـه بـر مشک و تـنـت می کـارنـد    
 از کـیـنـه ی ذوالـفـقـار حـیـدر دارنـد

لبـهای مـن امشب هـوس دست تـو کرد     
دستان بریده ی تـو مهـمان دارنـد

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

آن دشـت معـطر شده از یـاس تـو بـود     
 او برگ گلی شبیه احساس تو بود

دستی که گرفت دست بی دستان را      
سقای بدون دست عباس تو بود

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

خورشید زخم خورده

این سرخی زمین و زمان از غروب نیست

خورشید زخم خورده به نی ها طلوع کرد

انگار کور و کر شده دنیا که اینچنین

قرآن به روی نیزه ی اعدا طلوع کرد

یک قافله ستاره به تاراج می رود

وقتی که ماه نو به ثریا طلوع کرد

گویی گره زدند زمین را به آسمان

خون خدا به دامن صحرا طلوع کرد

آدرس وبلاگ:http://www.a3monebi3tare.blogfa.com/

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

بگذار که این باغ درش گم شده باشد
گل های ترش برگ و برش گم شده باشد

جز چشم به راهی به چه دل خوش کند این باغ
گر قاصدک نامه برش گم شده باشد

باغ شب من کاش درش بسته بماند
ای کاش کلید سحرش گم شده باشد

بی اختر و ماه است دلم مثل کسی که
صندوقچه ی سیم و زرش گم شده باشد

شب تیره و تار است و بلا دیده و خاموش
انگار که قرص قمرش گم شده باشد

چاهی است همه ناله و دشتی است همه گرگ
خواب پدری که پسرش گم شده باشد

آن روز تو را یافتم افتاده و تنها
در هیبت نخلی که سرش گم شده باشد

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر
چون شیشه ی عطری که درش گم شده باشد....

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

ای طلوع بی غروب ، تو انتها نداری

وَ اَتَممناها بِعَشر!

حج را نیمه تمام رها کرد. از جانب عرفاتِ خاک به سمت میقاتِ افلاک رونهاد. «حجرالاسود» را وا نهاد تا حنجره را برای فریاد بلندترین آواز حقیقت و رساترین ترنم آزادگی، بر بام رفیع‌ترین گودال عالم در جدال خنجرها هجرت دهد. حجرالاسودی سرخ در انتظار توست.

ای مسافر کعبه، ای مظلوم‌ترین حاجی، دامن سیاه شبی سهمگین، عطشناک جرعه‌نوشی از پرتو آفتاب وجود توست. بیا ای تجسم منا و تمنا، ای حقیقت حج و جهاد.

حرامیان، احرام سفیدت را آغشته به خون می‌خواهند. بیا تا بعد از تو، رنگ‌ها تعبیر تازه بیابند. بیا تا رنگ‌ها و نیرنگ‌ها برای همیشه در ننگستان تاریخ، بر پیشانی زبون‌ترین شبه‌آدم‌ها نقش ببندد...
حسین!
تو سرآغاز فریاد و نخستین قربانی فریاد در جولانگاه آزادگی و اسارت.
و ما پس از قرن‌ها تکرار آفتاب آسمان، دریافتیم فریادی و فرهادی در جنون گاه عابدی و عاشقی، حریفی جز تیر و دار و شمشیر ندارد. از تو آموختیم برای سرفرازی، جانبازی باید و برای ماندگاری، شور و شیدایی.

آموختیم که آزادگی و آزادمنشی را قربانی آمال و امیال حقیر دنیا نکنیم و در گندم‌زار دنیا برای پرکردن خورجین خوشه‌ها،ساقه‌ها را له نکنیم.آزاده باشیم، آزاد.

بعد از تو ای بزرگ، هزاران پروانه عاشق به پای شمع‌ها جان دادند و هزار بلبل بی‌دل در معاشقه با گل‌های سرخ، نغمه‌های نازنین دلدادگی سر دادند و پیچک‌ها در کعبه‌های عرفان، سر و جان تقدیم سروها کردند اما هنوز... اما هنوز ترجمان شیدایی و دلدادگی تو و محبوب تو نشدند.

عاشورای تو، هر روز صبح خیمه‌ای برپا می‌کند و زمین، تکرار خیمه‌های توست، خیمه‌ای سبز، خیمه‌ای سرخ، سفید، خاکستری و خیمه‌ای بزرگ و نیم‌سوخته که در سایه‌سار آن، هزار شمس و مولانا به سماع ایستاده‌اند و این است که این فجر بی‌زوال هماره برپاست و این قطعه تاریخ بر پر خورشید گره خورده است.

ای دریای خون و جنون، مرا بیش از این یارای تقلا نیست از غرقه شدن چه باک.
شگفتا حال می‌فهمم که آن عزیز چه گفت: «پایان سخن، پایان من است، تو انتها نداری

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

عطف رسالت آمد و چشم جهان به سوی تو
چگونه سدّ ناکثان باز شود به پوی تو

زمزمه راز و نیاز، برآید از راه حجاز
شمیم آخرین نماز، بردَمد از وضوی تو

صبح غریبانه شبی، غصه دین بی‌سببی
به هر طرف تشنه لبی، جرعه زند ز جوی تو

دشت نگو، بستر خون، کوفه نگو، شهر جنون
به بزم این اهل فسون، باده‌فشان گلوی تو

اشک بباردت نبی، محض سکوت است علی
پشت خمیده خواهری، خزان‌خزان به بوی تو

نور شکسته از میان، نمی‌زند نبض زمان
ثقل زمین و آسمان، خمیده شد به سوی تو

بیا، بیا مرغ چمن، بخوان برای بت‌شکن
که این غریب بی‌کفن، ز زائران کوی تو

بسی ندیدند کرم، فرو نهادند علم
ولی پس از هزاره هم، بقای دین ز خوی تو

برآید از عشق چنان، همت و ایثار و کیان
که ملتی جورکشان، خوار کند عدوی تو

حال چو «فردین» بصری، محو جمال و دلبری
هر چه کند دیده‌وری، نیست مثال روی تو

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

غروب بود، و افق حرفهای گلگون داشت 
ز تیر فاجعه، زینب دلی پر از خون داشت
غروب بود و غریبانه خیمه‏ها می‏سوخت 
کرانه، چشم بدان حزن بیکران می‏دوخت
نسیم، گیسوی خون را دمی تکان می‏داد 
به این بهانه، گل زخم را نشان می‏داد
دل شکسته‏ی زینب، شکسته‏تر می‏گشت 
چو چشم طفل به سودای آب، تر می‏گشت
فتاده بود زواج فلک، ستاره‏ی عشق 
شکسته بود به یک گوشه، گاهواره‏ی عشق
ستاده اسب و، شکوه سوار را کم داشت 
افق به سوگ شقایق لباس ماتم داشت
در آن غروب که آیات عشق شد تفسیر 
در آن دیار که رؤیای اشک شد تعبیر:
حماسه بود که از بطن خاک و خون می‏رست 
سرشک بود که زخم ستاره را می‏شست
به روی دست و سر و پای، باره می‏راندند 
هزار باره به نعش ستاره می‏راندند
نبود دست، که گیرد ستاره در آغوش 
میان تیر، تن پاره پاره در آغوش
نبود دست که بیرون ز زخم آرد تیر 
به خیمه آب رساند، اگر گذارد تیر!
سوار آب چو پرواز را تجسم کرد 
چه صادقانه بدان زخمها تبسم کرد
ز خون لاله تمام کرانه رنگین بود 
خمیده بود افق بسکه داغ، سنگین بود
هزار زخم به عبرت چو چشم، وامانده ست 
که عشق، بیسر و دست و کفن رها مانده ست
فراز با همه قامت، فرود آمده بود 
قیام، حمدکنان در سجود آمده بود
صدای سوگ ز محمل به آسمان می‏رفت 
درای، مرثیه‏خوان بود و کاروان، می‏رفت

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

به آب می زنم امشب دوباره چشمم را

که شعله شعله ببارم ستاره چشمم را

هنوز بانگ عطش گفتنت خوش آهنگ است

برای تشنگی ات ، آب هم دلش تنگ است

دوباره شعر من و دیدۀ  تماشا تر

به روی نیزه سرت از همیشه تنها تر

دوباره شعر من و شرح راز خونینت

اقامۀ غزلی از نماز خونینت

طلوع کن ؛ که مصلای آفتاب توئی

تو را به آب چکار، آبروی آب توئی

گلوی تشنه ؛دم تیغ و خنجرت چه گذشت

اجازه هست  بگویم که با سرت چه گذشت؟

سرت هوای نیستان و نی سواری داشت

از آن نخست سرت؛شور سر بداری داشت

سرت کجا و نیستان کجا ؟ دریغ دریغ

تنت کجا سم اسبان دریغ دریغ

به خون نشست تمام زمین و زمان با تو

گریستند تمام پیمبران با تو

صدای نالۀ "یحیی" و "هود" می آید

"خلیل" از آتش و اسپند و عود می آید

هزار نخل عصا شد، هزار "موسی" شد

هزار نیزه صلیب ، سر مسیحا شد

هوای دشت پر از بغض سیب و "آدم" بود

فرات جرعه ای از اشکهای "مریم" بود

"ثمود" و "یونس"و "الیاس" گریه می کردند

برای غربت "عباس" گریه می کردند

برای غربت عباس آه می دانم

نبرد یک نفر و یک سپاه می دانم

نبرد یک نفر و یک سپاه می دانی ؟

شکوه تشنگی خیمه گاه می دانی؟

شکوه تشنگی خیمه گاه و یک عباس

غریو العطش و یک سپاه و یک عباس

غریو العطش و گله های گرگ ، دریغ

غریو العطش و آن یل سترگ ، دریغ

غریو العطش و شیر مست ، افتاده

"سل المصانع رکبا" دو دست افتاده

نگو که دست، بگوخاتم از نگین افتاد

نگو که دست،بگو عرش بر زمین افتاد

نگو که دست،بگو آبروی آب اینست

پیمبران اولی العزم را کتاب اینست

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

برنامه شب شعر عاشورایی خیمه خورشید:

امشب (5 شنبه 24 آذرماه 90) شعرخوانی: پرویز بیگی حبیب آبادی- یوسفعلی میرشکاک- سعید یوسف نیا- رضا عبدالهی- شارخ تندرو صالح- عبدالرحیم سعیدی راد

فردا شب (جمعه 25 آذماه 90) شعرخوانی عبدالجبار کاکایی - بهروز یاسمی- علیمحمد مودب- امیر مرزبان- شارخ تندرو صالح - عبدالرحیم سعیدی راد

نشانی: تهران- خیابان حجاب - کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان سالن غدیر

[ ۱۳٩٠/٩/٢٤ ] [ ۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

اى که خم شد ز غمِ مرگِ برادر کمرت                  داغِ دامادِ رشیدت زده بر دل شررت

کشته گشتند جوانان عزیزت به برت                اى شهیدى که لبِ تشنه بریدند سرت

   لاله سان سوخت ز داغِ علی اکبر جگرت

تا کشیدى ز غم و درد به سر ، ساغر را            خوشدل از خویش نمودى به جهان داور را

گو تو اى بادِ صبا ، آن شهِ بی یاور را                  تشنه لب هیچ مسلمان نکُشد کافر را

                           تو چه کردى که لبِ تشنه بریدند سرت ؟

در شبِ قتلِ تو هر کس که ز تو عهد گسیخت           صرصرآسا ز برت جانب دوزخ بگریخت

خاکِ خذلان به سرِ خویش به زارى مى بیخت         بر لبِ خشکِ تو آبی پسرِ سعد نریخت

            با وجودى  که بود ساقیِ کوثر پدرت

ای به خورشیدِ رخت خلقِ جهان چون حربا          وى گلِ باغِ نبى ، خامسِ بر آلِ عبا

مادرت فاطمه کو تا نگرد بر غربا ؟                        خبرِ قتلِ حسین را ببر اى بادِ صبا

   به سرِ تربت زهرا ، اگر افتد گذرت

عرضه کن: صرصرِ کین سوخت ز تو یک گلزار            گشت در کرببلا نوگلِ گلزارِ تو خوار

روزِ زینب بنگر ، گشته ز غم چون شبِ تار           بگو اى بانویِ جنت ، سرى از غرفه بر آر

          غرقه در لجه یِ خون بین رخِ شمس و قمرت

به صفِ کرببلا کن نظر از رویِ صواب                  بر لبِ آب نگر تشنه ، همه پیر و شباب

دلِ «ناهیدى» ازین غصه و غم گشته کباب        بنمائى همه از چشمه یِ کوثر سیراب

        دخترانت همه بی معجر و بی سر پسرت

[ ۱۳٩٠/٩/۱٢ ] [ ٩:٠٩ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

khoon

[ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٥:۳٤ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

موسم نداردهای بوی بلوط در دست های خیس باران... هی هی، هی... از آن همه گشت های گل گیاهان بی دلخوش و بیرق های سرخ، سبز... سیاه! آه، چقدر دست ها پرچم شده اند و پرچم ها دست هایی قلم شده، که بنویسند غروب های فرود نیامده را بر دریای آرام شانه های هرگز

پژواک دلشوره ای نیست، در جهان خیمه های کودکان الم. می پیچید صداهایی که حلق خلق را زنجیر می زنند کجاست؟! عاشورا امروز یا فردا کجاست؟! آی، ای تمام بربرها و حبیب ابن مظاهرهای باطنی جهان، کجاست عاشورا؟!

دل های گرفته همسرایی های زنجیر بر سینه ها و گرده های سوخته، دست های پرچم همیشه عاشوراهای جهان، چشمان اشک های خیس بیرق داران ابدی! ترانه خوانان نامعلوم غایب عشق های هر چه باداباد، آی همه دانه های خیس چشم های تا ابد گریان، عاشورا کجاست؟! کجاست عاشورا؟! فروردین نمی آید عطر آه های اردیبهشتی، بهشت را نشسته ایم که بوی تو بوزد. بنفشه های نمی سوزد چراغ های گرد گرفته دیروز غرب و جنوب را می گرییم که نور تو بوزد. مهتاب های نمی درخشد نخل های کوفه های مجاور و غیر مجاور را در سکوت درد ضجه می زنیم تا صدای تو در زمین بپیچد. افسوس اما گیسوی تازه ستاره ای، سپیده را نشان نمی دهد. هیهات! که تمامی گندم های جهان را به خرمن بادها سپرده اند.

عشق فراموش سوسن های باران خورده را بشارت می دهیم به خورشید تازه ای که بر نیزه ها سرخ است تا تو طلوع کنی. اما بر شانه های جهان بی حضور تو سوسنی نمی روید و بر چشمه های زمین بی اشک تو زلالی نمی جوشد. و در بهاره اردیبهشت فرشته ای نمی وزد. بادها منتظر فرمان تواند و من کفنی خیس از گریه فرشتگان دارم که سال هاست در انتظار تجلی تو آیینه دلم را در مصیبت تو صیقل می زنم!

از کوه به کوه و از دریا به دریا و از آسمان به آسمان، نشانی از تو نیست ای همه هر چه هست در کف تو. ما را به همه ساحت سبز جهان آشنا کن با تمام ترنم های طربناک، با همه دست ها، چشم ها، پرچم ها و گوشواره هایی که در کربلا ریخت. در میان خیمه ها و هیمه ها وقتی که نینوا تا قسمتی از دامن ابر شده خاک، تا زینب خطبه های قیامت تو...، آشنا کن. تو را گریستم تا غربت جهان را گریسته باشم ای همیشه حاضر در خواب در خیال، در رگ برگ و منقار شکرین طوطی و بال های آزاد پرستوهای مهاجر! تو را می جویم...

[ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٥:۳۳ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

آینه در کربلاست

سایه ی دستی اگر ،ضامن احوال ماست

خاک ره بی کسی ست کز سرِ ما بر نخاست

دل به هوی بسته ایم، از هوس ما مپرس

با همه بیگانه است آن که به ما آشناست

داغ معاش خودیم، غفلتِ فاش خودیم

غیرْ تراش خودیم، آینه از ما جداست

آن سوی این انجمن نیست مگر وهْم و ظن

چشم نپوشیده ای، عالم دیگر کجاست ؟

دعوی طاقت مکن، تا نکشی ننگ عجز

آبله ی پای شمع، در خور ناز عصاست

گر نیی از اهل صدق، دامن پاکان مگیر

آینه و روی زشت، کافر و روز جزاست

صبح قیامت دمید، پرده ی امکان درید

آینه ی ما هنوز، شبنم باغ حیاست

در پی حرص و هوس، سوخت جهانی نفس

لیک نپرسید کس : خانه ی عبرت کجاست ؟

بس که تلاش جنون، جام طلب زد به خون

آبله ی پا کنون ،کاسه ی دست گداست

هستی کلفَتْ قفس، نیست صفا بخش کس

در سرِ راه نفس، آینه بختْ آزماست

قافله ی حیرت ست، موج ُگهر تا محیط

ای املْ آوارگان ! صورت رفتن کجاست ؟

معبد ُحسن قبول، آینه زارست و بس

عِرض اجابت مبر، بی نفسی ها دعاست

کیست درین انجمن ، َمحرم عشق غیور؟

ما همه بی غیرتیم، آینه در کربلاست

بیدل ! اگر َمحرمی، رنگ تک و دو مبر

در عرق سعی حرص ، خفَّت آب بقاست

[ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٥:۳٢ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

با سوز و گداز و شور و اخلاص بخوان

با حنجره ی زخمی احساس بخوان

صحن دل من عین حسینیه شده

ای عشق بیا روضه ی عباس بخوان

[ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٥:۱٠ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

ما راست سری خم شده سوی نیزه

افتاده به خاک پیش روی نیزه

باید که سری میان سرها باشی

هر سر که نمی رود به روی نیزه


[ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٥:٠۸ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

ما را چه شده؟ چرا همه خاموشیم؟

با آل یزید دست در آغوشیم

حالا که نمی رویم همراه حسین

شمشیر به دشمنان او نفروشیم

[ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٥:٠٥ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

سرمایه گذاشتیم ما در نیزه

در تیر سه شعبه زره و سر نیزه

شمشیر فروشی بزرگی زده ایم

باید برود این همه سر بر نیزه!

[ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٥:٠۳ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

این بغض که در گلو...اگر بگذارند
با این همه های و هو اگر بگذارند
از خیمه صدای العطش می اید
این خیل بلندگو اگر بگذارند

[ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٤:٥٧ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

روزانه های یک شمشیر

 

                                     ۱۰/۱/۰۰۶۱ 

شبنم

شبنم و شمشیر

شبنم و صبح و شمشیر

نه

این ابتدای یک شعر نیست

من شمشیر گمنام ترین سرباز میدانم.

تشنه نیستم

در نیمه های مهر

در نیمه های ماه

لب .... ریزم

از شبنم

سرشارم از بصیرت اشیا

پس بی نیازم

از نور این روزن

که تابیده در خیمه

                    در من

چه شبی بوده دیشب

که اکنون پیچیده در هوا

گرمای دعا در خنکای صبح

دیشب شب بلوغ انابه

اکنون سکوت گرم خطابه

مشتی پر فرشته در این جا

بالا که رفته اند دعاها

اکنون که صبح، صبح تماشاست

حتما بهشت پشت همین جاست

می بینم:

آن سوی میدان را

                   زمان را

می بینی:

چند لحظه مانده به خورشید

چقدر مانده تا آه

                  تا قتلگاه

 من هنوز خنکای صبح را 

در قبضه دارم

و دارند دست می برند در قبضه ام

پس دیگر نمی توانم...... 

[ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٤:۱۳ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

آب و هوای لندن روزی دو و نیم لیتر، آبِ از دست رفته دارد

اگر لندن جایی در میان آبهای شیرین بود، چیزی از دست نمی رفت

چنانکه روزانه هیچ لیتر هوا از دست نمی دهیم

آخ اگر 10 روزِ محرم، در لندن بود و اگر لندن، در آبهای شیرین بود!

       یا اگر برای هزار جور کار مثل دفع سموم و کنترل فشار خون، به یک تا هفت لیتر آب نیاز نداشتیم!

صحیح باشد یا جعل که کلّ یوم عاشورا، کلّ ارض کربلا، کلّ شهرٍ محرّم و کلّ فصل عزا

معتقدم که لا یوم کیومک یا أبا عبدالله

***

تروما، شُکه شدن و پرواز در ارتفاع بالا

         به طور ناگهانی، آب بدن را کاهش می دهند

مجبورم بالهایم را زیر پیراهنم بسته نگه دارم

و برای جلوگیری از دوتای دیگر، صدقه می اندازم

اما گاهی میل به هیچ لیوانی ندارم

             به هیچ دستی که پای شیر، مشت شود

گاهی آنقدر تشنه می مانم که آبِ نداشته، به چهار و نیم لیتر برسد

حتی به شش لیتر

که زبانم متورم شود، فشار خونم پایین بیاید و ضربان قلبم بالا برود

که بدنم همچون بدن حسین بن علی، سعی کند حجم پلاسمای خون را کاهش دهد

پس ایستادن سخت تر می شود

گریه می کند اما اشک ندارد

       بدن برای حفظ ماده ی حیاتی اش به هر وسیله ای متوسل می شود

عمر سعد و عبیدالله زیاد

از گور بیرون می آیند و مقابلم لشکر می کشند

صف در صف

سرابِ آب و آدم

***

فرات، نهر مقدس و با فضیلتی است که طبق روایات، دو ناودان از بهشت بر آن می ریزد

راه بهشت را بسته بودند

اما هزار راه دیگر باز است

مگر عباس بن علی نمی توانست زمین جلگه را چهل تا پنجاه متر کنده باشد و به آب برسد

مگر نمی توانست مَشک را بردارد و برود شیر شتران را بدوشد

مگر آن سه شنبه یا چهارشنبه ی اواسط مهرماه، دمای شب، حوالی 18 درجه و دمای ظهر، 32 درجه نبود

پس چرا من اینقدر تشنه ام

پس چرا دلم به آب خوردن نیست

اگر چه از دنیای شما خواهم رفت

           مگر شما نبودید که 600 نامه نوشتید

           که 12000 نفر با مسلم بیعت کردید

اگر چه از میدان جنگ شما خواهم رفت

اما به تشنگی هرگز

ای شمشیرها مرا فرا گیرید

[ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ۳:٥۸ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

خسته، تنها، غریب و زخمی، در برزخی از رفتن و ماندن، و در جاده‌ای تاریک و ظلمانی، بی روشنای فانوسی در سکوتی مرگبار ره گم کرده بودیم.
صدایمان همچون در چاه‌ افتادگان و غرق‌شدگان در دریا به هیچ کس نمی‌رسید.
زیر خروارها خاک فرو رفته بودیم و هیچ امیدی برای جوانه زدنمان نبود. هرچه بود تاریکی بود و ظلمت و سیاهی و شب که چادر خویش را بر هستی‌مان گسترده بود.
از خویش نومید و از من تهی شده بودیم که ناگهان بارقه‌ی امیدی، روشنای خیره‌کننده‌ای، دست نوازشی،‌ لبخند محبتی، آغوش گرمی و صدای آشنایی از آن سوی خوبی‌ها ما را به خویش فراخواند. صدای زیبای حسین(ع) که درهستی پیچید و پشت هفت آسمان را لرزاند.
شگفتا او به یاری ما آمده بود ولی فریادش بلند بود که:" هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرنی؟" آیاکسی هست مرا یاری کند؟ او جسم و جان زخمی‌مان را التیام می‌داد ولی صدا می‌زد:"هَل‌ْ من مُعینٍ یُعینُنا لِوَجهِ الله؟" آیا کسی هست برای خدا به یاری ما برخیزد؟ او محافظ همه‌ی حریم‌ها و حرم‌های ما شده بود اما می‌گفت: هَلْ من ذابٍ یَذُبُّ عن حَرَمِ رسولِ الله؟آیا کسی هست ازحریم حرم رسول الله دفاع و پاسداری نماید؟ مانده بودیم چگونه پاسخش بگوییم؟ با کدام زبان؟ با کدام بیان؟ با کدام عمل؟ نصرت او عمل می‌خواست، حمایتش، شمشیر آخته می‌طلبید، دفاع از حرمش بصیرت می‌خواست و تیزبینی.
دست به سینه رو به سویش ایستادیم، رو به کربلا، رو به وعده‌گاه عاشقان، آن‌جا که فردا قبله خواهد شد. دست‌های‌مان را گرفت و آسمانی‌مان نمود و همه‌ی وجودمان را از محبت خویش سرشار کرد.
از آن روز با شکوه سال‌ها می‌گذرد و ما هر روز به عشق دیدارش و به امید هم‌رکابی بافرزند منتقمش-مهدی(عج) -چشم به ثانیه‌‌های انتظار دوخته‌‌ایم و ورد زبانمان این است که: "حبیبی یا حسین" و " السلام علیک یا صاحب‌الزمان."

[ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٩:٢۸ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

 

یا حسین(ع) تو از کربلا آغاز نشدی و عاشورا روز ولادت تو نبود. تو در کربلا خاتمه نیافتی و عاشورا روز پایان زندگیت نبود. تو نه مثل همه‌ای و کربلایت نه مثل همه‌ی زمین‌ها و عاشورایت نه مثل همه‌ی روزها که «لا یوم کیومک یا اباعبدالله».خدا خواست تا تو صدای او باشی و حنجره‌ات حنجره‌ای که او در آن همیشه جاری است. خدا خواست تا خود را در یک جلوه به انسان نشان دهد و تو را نشان داد و کربلایت را و عاشورایت را.خدا خواست تا تو از آدم تا خاتم و از علی(ع) تا مهدی(عج) تا آخرالزمان و تا قیامت حضور داشته ‌باشی و مگر نه این‌که ذکر نامت فرشتگان را هنگام خلقت محزون کرد و اشک آدم را درآورد و نوح راا ندوهگین نمود و کشتی نجاتش شد و دست بر سرِ همه‌ی انبیاء کشید تا واسطه‌‌ای برای تقرب به محبوب باشد. مگر پیامبر پیش از تولد تو را نستود و هنگام ولادت جان به قربانت نکرد و سوگوار و مرثیه‌خوان تو نشد؟ چه زیباست حکایت تو و پیامبر آن‌گاه که می‌آمد و تو را در آغوش می‌گرفت و بوسه بارانت می کرد و می‌گریست، پیشانی‌ات را می‌بوسید و گریه می‌کرد، لب و دهانت را می‌بوسید و گریه می‌گرد، گودی گردنت را می‌بوسید و گریه می‌کرد و پیراهنت را می‌گشود و روی دلت را می‌بوسید و گریه می‌کرد و می‌فرمود: جای شمشیرها را می‌بوسم.
یا حسین(ع) تو در کربلا پایان نیافتی، کربلا آغاز انتشار تو بود.کبوتران، بال از خون تو رنگین کردند و هم قسم شدند تا پیام تو را به چهار سوی جهان برسانند. از این است که تو پس از قرن‌ها هنوز زنده‌ای و هر روز بر عاشقان و شیفتگانت افزوده‌تر می‌شود.وهنوز و همیشه قلب‌های صاف و زلال در تسخیر نام زیبا و سحرآمیز تواند و چشم‌های پاک و مصفا اشک‌ریز مصیبت‌هایت.
یا حسین(ع)،تو در کربلا تمام نشدی، خدا نخواست که تمام شوی و خدا آن‌چه را بخواهد خواهد شد.تو و کربلایت زیباترین و چشم‌نوازترین تابلوی تاریخ هستید و چه زیبا خواهرت زینب، راوی این تابلوی خدایی شد و فرمود: «مارأیت الّا جمیلا» من در کربلا جز زیبایی ندیدم. درست مثل تو که درهنگامه‌ی پرپرشدن اصغر برروی دستانت خون گلویش رابه آسمان پرتاب کردی وسرودی: هَوَّنَ عَلَیَّ مَا نَزَلَ بِی أَنَّهُ بِعَیْنِ اللَّهِ چقدرآسان است آنجه برمن می گذردوقتی پیش چشم خداست. خدایا قطره ای ازاین نگاه زیبا وزیبانگررا به ماببخش تا دربرابرمشکلات ومصیبت ها برای کسب رضایت توصبور باشیم وشکرگذار.آمین

[ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٩:۱٢ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

سلام بر حسین ، آن بر گزیده ی حق برای شهادت که تاریخ را به گواهی فرا خواند .

حنجره ی سوزناک او در آن غربت بیکرانه ، خطاب به هستی بود که جان ها را شعله ور ساخت و دلها را بیدار کرد .

حسین (ع) در تنهایی خویش که تنهایی حقیقت بود ، با پرسشی بزرگ ، پاسخی عاشقانه می طلبید.پاسخی از سر آگاهی و معرفت اما آن روز هیچ حنجره ای به لبیکی معطر نشد و هیچ دستی به یاری بر نخاست. گامها به تردید خو کرده و پیش نمی رفتند .

او تنها و بی پاسخ ، ایستاده بود . ایستاده ی  ایستاده .

سوگ بزرگ فرزندان ، غم کمر شکن برادران ، شهادت جانسوز صحابه ، گرمای سوزان ، عطش و تشنگی کودکان و نگاه های پر از پرسش خیمه نشینان ، هیچکدام او را به خستگی نکشانده بود . واین از چهره ی بر افروخته اش نمایان بود .

حسین (ع) در غربت بی ساحل خویش ، همراه می طلبید و هیچ لبیکی ،سکوت صحرا را نمی شکست .

ثارا ... (ع) تنهای تنها ایستاده بود با پرسش بلند و پر راز

هل من ناصر ینصرنی ؟

و

 هل من مُعین یُعیننی ؟   

[ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٩:٠٧ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

تا ساغــــــر وصـل را به دستش دادند              

چندی ز پی نظــــاره اش استادند

دیدند دو دست او پی سجده ی شکر             

از شانه جــدا شده به خـاک افتادند... 

[ ۱۳٩٠/٩/۸ ] [ ٩:٤٢ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

تــا بر اســـــــــرای خــاک دادند ندا            

خونی پی  فدیه رفت و دستی به فدا


این ریخت به خاک و آن شد از شانه جدا     

این خون خدا و آن دگــــــــر دست خدا

 

[ ۱۳٩٠/٩/۸ ] [ ٩:٤۱ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

فرازی از یک مثنوی عاشورایی:
مَحرَمان ماندند در غوغای عشق
عرصه چون خالی شد از بیگانه‌ها
باز «مِیْ» جوشید در پیمانه‌ها
باده‌های شوق، جوش خون زدند
نشوه‌ها از شیشه‌ها بیرون زدند
شد پر از جوش جنون، آغوش «مِیْ»
شیشة مینا شکست از جوش «مِیْ»
باده در خم، نشوه در «می»،‌ شد فزون
بر لب پیمانه زد جوش جنون
عرصه خالی از لب اغیار شد
جام آخر قسمت مِی‌خوار شد
محرمان ماندند در غوغای عشق
رنگ خون زد گردش صهبای عشق
غیر، با آوای او همدم نبود
خلوتش را جای نامحرم نبود
عرصه را با محرمان تنها گذاشت
عشق را بر عشق‌بازان واگذاشت
جلوه کرد آیینة سینایی‌اش
چون شجر در معجزهِ‌یْ موسایی‌اش
نوح شد، بر رهروانش ره نمود
محرمان را دیدة حیرت گشود
داد بر آن باده‌خواران، مِی‌کشان
با دو انگشتش، نهایت را نشان
نشوه در مینای خون، زد جوش، رفت
جمع محرم نعره زد از هوش رفت
چشم ساقی، گردشی دیگر نمود
گردشش بر نشوه‌های «مِی» فزود
تا کند از باده‌خواران خراب
جام آخر را، شریکی انتخاب
هیچ کس را قابل فیضش ندید
باز زینب، باز زینب را گُزید
«تا بگوید راز فردا را لبش
محرم او بود گوش زینبش
با زبان زینبی، شد هر چه گفت
با حسینی گوش، زینب می‌شنفت»1
راز، در افشای مطلب جلوه کرد
روح او در جان زینب جلوه کرد
زینب، اینک، خود حسینی دیگر است
خون ثارالله را پیغمبر است

[ ۱۳٩٠/٩/۸ ] [ ٩:٢٠ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

بر روی شــن، جز ردپای ســـرخ خــنـجر نیست

جز نـــغمه‌هایی مانده از آوای پــــرپـــــر نیست

آن ســــو: نگـــــاه مادری بـــی‌تاب فــــــرزندی

این سو: یتیمی خفته با دستی که دیگر نیست

منبر نشین نیزه است آیا که می‌خواند…

آیا ظهوری تازه از وحی پیمبر نیست؟!

باد، عاشقانه، مو به مو سر را نوازش کرد

آیا نسیم شعله‌های آه خواهر نیست؟!

«ای قطره‌های خون، سفیران گلوی تو

باید ببوسم حنجرت را گر چه مادر نیست»

لب‌های سر انگار نجوا می‌کنند آرام:

«خواهر… برو… هر چند این رسم برادر نیست»

خواهر، اسیر شعله‌ی لب‌های تفدیده است

در سایه‌ی آتش، سفر کردن میسر نیست

[ ۱۳٩٠/٩/۸ ] [ ٩:۱٢ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

تا بر تــــن او تیر فزون تــر می شد        

هم  گریه ی  مشک لاله گون تر می شد

می گفت: سلام باد بر خون حسین!         

وقتی لب تشنه اش ز خـون تر میشد...

[ ۱۳٩٠/٩/۸ ] [ ٩:۱۱ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

در چشم فرات عکس ماه افتاده است      

یک هاله به رنگ اشک و آه افتاده است


آن دست بنازم که جلوتـر از پــــــــا           

در راه وصال حق به راه افتاده است

[ ۱۳٩٠/٩/۸ ] [ ٩:۱٠ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

وقتی که حسین را تو "سین" می‌خوانی
در تعزیه، روضه حزین می‌خوانی
یعنی که حماسه را غلط می‌فهمی
وقتی ز کوه، اینچنین می‌خوانی!

 

[ ۱۳٩٠/٩/۸ ] [ ٩:٠٩ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

ای مرثیه‌خوان! ز های و هو می‌گویی
از رأس بریده و گلو می‌گویی
از داغ اسارت و تنور و گودال
پس کی ز حسین سرخ رو می‌گویی؟!

[ ۱۳٩٠/٩/۸ ] [ ٩:٠٤ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

اشعار خود را برای درج در این بانک عاشورایی برایم در ایمیل بفرستید یا همینجا کامنت بگذارید.
موضوعات وب
امکانات وب
لينك شاعرانه free counters