|
بانک اشعار و نثر ادبی عاشورايی هر گونه نقل و برداشت از این وبلاگ آزاد است
|
یکی ز خیل شهیدان گوشۀ چمنش [ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱:٢٢ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
بعد از چهل روز... از کوفه تا شمشیر عزراییل هایش از کربلا تا شام با تفصیل هایش... بعد از چهل روز از مسیر تلخ دیروز امروز آمد دیدن فامیل هایش خود را به روی قبرهای خاکی انداخت بانوی مکه با همان تجلیل هایش حال عجیبی داشت وقتی بازمی گشت بغض غریبی داشت در ترتیل هایش با او چهل روز و چهل شب همسفر بود کابوس هایی تلخ با تأویل هایش آخر پذیرفت آن چه را باور نمی کرد دل کند اینجا زینب از هابیل هایش... زن مانده بود و یک بیابان بی پناهی زن مانده بود و داغ اسماعیل هایش [ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱:٢۱ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
گفت این بیابان قتلگاه سرترین سرهاست این منزل در خاک و خاکسترترین سرهاست نام و نشان ها را به جایی دور اندازید نام و نشان در شأن نام آورترین سرهاست عاشق ترین ها را همین جا می توانی دید این جا تماشاخانه ی محشرترین سرهاست ترتیل خوانان بهترین ترتیل ها این جاست بالای نی روی لبان برترین سرهاست این داغ بر پیشانی تاریخ خواهد ماند؛ از هرچه پرپر در جهان پرپرتر ، این سرهاست [ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱:۱٩ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
برای علی اکبر (ع) جوان نبود که بود و پسر نبود که بود عزیز مادر و عشق پدر نبود که بود عصای پیری آن ها و میوه ی دلشان و باغ وصلتشان را ثمر نبود که بود زمان ِ آمدنش چشم های دلواپس به اشتیاق فراوان به در نبود که بود و وقتی آمد و وقتی جوان و رعنا شد به بخت ، از همه آماده تر نبود که بود ولی خیال عروسی به سر نداشت علی حسین(ع) را... نه ! ... تنها نمی گذاشت علی علی ، علی ، علی اکبر چه قدّ و بالایی میان واقعه چون شیر نر نبود که بود شجاع بود... خودش یک تنه در آن صحرا حریف معرکه ی صد نفر نبود که بود که در دلاوری اش ، در رشادتش ، در رزم حماسه ساز وَ مرد خطر نبود که بود و با همان قد رعنا و قامت برنا حریم امن پدر را سپر نبود که بود ولی لبان عطشناک امان برید از او حسین ، دل که نه ! آن لحظه جان برید از او علی به روی زمین و حسین بر سر او پدر ز داغ پسر جان به سر نبود که بود پدر نه پای گذشتن نه جان ماندن داشت و مات چهره ی آن رهگذر نبود که بود همان که عشق پدر بود ... و با تمام عطش نگاه آن پدر از غصه ، تر نبود که بود گذشت ... رفت ... پرید و چه روز سختی بود پدر برای پسر خون جگر نبود که بود کسی که داغ جوان دیده یار می خواهد که داغدار جوان غمگسار می خواهد کجاست مادر اکبر که یار او باشد... پسر برای همه چون گهر نبود که بود پسر، عزیز ... پسر، دیدنی... پسر ، زیبا و در میان همه جلوه گر نبود که بود پسر به حُسن ادب ، پیش مادر و پدرش عزیز کرده و صاحب نظر نبود که بود کسی که آن همه خوب و کسی که آن همه گُل بهار عمر خودش مختصر نبود که بود حسین دست خدا داد ، تشنه ، اکبر را و وعده داد به او جرعه جرعه کوثر را [ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱:۱۸ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
هرتـیـر کـه بـر مشک و تـنـت می کـارنـد لبـهای مـن امشب هـوس دست تـو کرد [ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱:۱٦ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
آن دشـت معـطر شده از یـاس تـو بـود دستی که گرفت دست بی دستان را [ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱:۱٥ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
خورشید زخم خورده این سرخی زمین و زمان از غروب نیست خورشید زخم خورده به نی ها طلوع کرد انگار کور و کر شده دنیا که اینچنین قرآن به روی نیزه ی اعدا طلوع کرد یک قافله ستاره به تاراج می رود وقتی که ماه نو به ثریا طلوع کرد گویی گره زدند زمین را به آسمان خون خدا به دامن صحرا طلوع کرد آدرس وبلاگ:http://www.a3monebi3tare.blogfa.com/ [ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱:۱۳ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
بگذار که این باغ درش گم شده باشد جز چشم به راهی به چه دل خوش کند این باغ باغ شب من کاش درش بسته بماند بی اختر و ماه است دلم مثل کسی که شب تیره و تار است و بلا دیده و خاموش چاهی است همه ناله و دشتی است همه گرگ آن روز تو را یافتم افتاده و تنها پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر
[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱:۱٢ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
ای طلوع بی غروب ، تو انتها نداری [ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱:۱۱ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
عطف رسالت آمد و چشم جهان به سوی تو [ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱:۱٠ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
غروب بود، و افق حرفهای گلگون داشت [ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱:٠٦ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
به آب می زنم امشب دوباره چشمم را که شعله شعله ببارم ستاره چشمم را هنوز بانگ عطش گفتنت خوش آهنگ است برای تشنگی ات ، آب هم دلش تنگ است دوباره شعر من و دیدۀ تماشا تر به روی نیزه سرت از همیشه تنها تر دوباره شعر من و شرح راز خونینت اقامۀ غزلی از نماز خونینت طلوع کن ؛ که مصلای آفتاب توئی تو را به آب چکار، آبروی آب توئی گلوی تشنه ؛دم تیغ و خنجرت چه گذشت اجازه هست بگویم که با سرت چه گذشت؟ سرت هوای نیستان و نی سواری داشت از آن نخست سرت؛شور سر بداری داشت سرت کجا و نیستان کجا ؟ دریغ دریغ تنت کجا سم اسبان دریغ دریغ به خون نشست تمام زمین و زمان با تو گریستند تمام پیمبران با تو صدای نالۀ "یحیی" و "هود" می آید "خلیل" از آتش و اسپند و عود می آید هزار نخل عصا شد، هزار "موسی" شد هزار نیزه صلیب ، سر مسیحا شد هوای دشت پر از بغض سیب و "آدم" بود فرات جرعه ای از اشکهای "مریم" بود "ثمود" و "یونس"و "الیاس" گریه می کردند برای غربت "عباس" گریه می کردند برای غربت عباس آه می دانم نبرد یک نفر و یک سپاه می دانم نبرد یک نفر و یک سپاه می دانی ؟ شکوه تشنگی خیمه گاه می دانی؟ شکوه تشنگی خیمه گاه و یک عباس غریو العطش و یک سپاه و یک عباس غریو العطش و گله های گرگ ، دریغ غریو العطش و آن یل سترگ ، دریغ غریو العطش و شیر مست ، افتاده "سل المصانع رکبا" دو دست افتاده نگو که دست، بگوخاتم از نگین افتاد نگو که دست،بگو عرش بر زمین افتاد نگو که دست،بگو آبروی آب اینست پیمبران اولی العزم را کتاب اینست [ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱:٠٢ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
برنامه شب شعر عاشورایی خیمه خورشید: امشب (5 شنبه 24 آذرماه 90) شعرخوانی: پرویز بیگی حبیب آبادی- یوسفعلی میرشکاک- سعید یوسف نیا- رضا عبدالهی- شارخ تندرو صالح- عبدالرحیم سعیدی راد فردا شب (جمعه 25 آذماه 90) شعرخوانی عبدالجبار کاکایی - بهروز یاسمی- علیمحمد مودب- امیر مرزبان- شارخ تندرو صالح - عبدالرحیم سعیدی راد نشانی: تهران- خیابان حجاب - کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان سالن غدیر [ ۱۳٩٠/٩/٢٤ ] [ ۱:۳٥ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
اى که خم شد ز غمِ مرگِ برادر کمرت داغِ دامادِ رشیدت زده بر دل شررت کشته گشتند جوانان عزیزت به برت اى شهیدى که لبِ تشنه بریدند سرت لاله سان سوخت ز داغِ علی اکبر جگرت تا کشیدى ز غم و درد به سر ، ساغر را خوشدل از خویش نمودى به جهان داور را گو تو اى بادِ صبا ، آن شهِ بی یاور را تشنه لب هیچ مسلمان نکُشد کافر را تو چه کردى که لبِ تشنه بریدند سرت ؟ در شبِ قتلِ تو هر کس که ز تو عهد گسیخت صرصرآسا ز برت جانب دوزخ بگریخت خاکِ خذلان به سرِ خویش به زارى مى بیخت بر لبِ خشکِ تو آبی پسرِ سعد نریخت با وجودى که بود ساقیِ کوثر پدرت ای به خورشیدِ رخت خلقِ جهان چون حربا وى گلِ باغِ نبى ، خامسِ بر آلِ عبا مادرت فاطمه کو تا نگرد بر غربا ؟ خبرِ قتلِ حسین را ببر اى بادِ صبا به سرِ تربت زهرا ، اگر افتد گذرت عرضه کن: صرصرِ کین سوخت ز تو یک گلزار گشت در کرببلا نوگلِ گلزارِ تو خوار روزِ زینب بنگر ، گشته ز غم چون شبِ تار بگو اى بانویِ جنت ، سرى از غرفه بر آر غرقه در لجه یِ خون بین رخِ شمس و قمرت به صفِ کرببلا کن نظر از رویِ صواب بر لبِ آب نگر تشنه ، همه پیر و شباب دلِ «ناهیدى» ازین غصه و غم گشته کباب بنمائى همه از چشمه یِ کوثر سیراب دخترانت همه بی معجر و بی سر پسرت [ ۱۳٩٠/٩/۱٢ ] [ ٩:٠٩ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٥:۳٤ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
موسم نداردهای بوی بلوط در دست های خیس باران... هی هی، هی... از آن همه گشت های گل گیاهان بی دلخوش و بیرق های سرخ، سبز... سیاه! آه، چقدر دست ها پرچم شده اند و پرچم ها دست هایی قلم شده، که بنویسند غروب های فرود نیامده را بر دریای آرام شانه های هرگز [ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٥:۳۳ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
آینه در کربلاست [ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٥:۳٢ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
با سوز و گداز و شور و اخلاص بخوان [ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٥:۱٠ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
ما راست سری خم شده سوی نیزه [ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٥:٠۸ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
ما را چه شده؟ چرا همه خاموشیم؟ [ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٥:٠٥ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
سرمایه گذاشتیم ما در نیزه [ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٥:٠۳ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
این بغض که در گلو...اگر بگذارند [ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٤:٥٧ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
روزانه های یک شمشیر
۱۰/۱/۰۰۶۱ شبنم شبنم و شمشیر شبنم و صبح و شمشیر نه این ابتدای یک شعر نیست من شمشیر گمنام ترین سرباز میدانم. تشنه نیستم در نیمه های مهر در نیمه های ماه لب .... ریزم از شبنم سرشارم از بصیرت اشیا پس بی نیازم از نور این روزن که تابیده در خیمه در من چه شبی بوده دیشب که اکنون پیچیده در هوا گرمای دعا در خنکای صبح دیشب شب بلوغ انابه اکنون سکوت گرم خطابه مشتی پر فرشته در این جا بالا که رفته اند دعاها اکنون که صبح، صبح تماشاست حتما بهشت پشت همین جاست می بینم: آن سوی میدان را زمان را می بینی: چند لحظه مانده به خورشید چقدر مانده تا آه تا قتلگاه من هنوز خنکای صبح را در قبضه دارم و دارند دست می برند در قبضه ام پس دیگر نمی توانم...... [ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٤:۱۳ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
آب و هوای لندن روزی دو و نیم لیتر، آبِ از دست رفته دارد اگر لندن جایی در میان آبهای شیرین بود، چیزی از دست نمی رفت چنانکه روزانه هیچ لیتر هوا از دست نمی دهیم آخ اگر 10 روزِ محرم، در لندن بود و اگر لندن، در آبهای شیرین بود! یا اگر برای هزار جور کار مثل دفع سموم و کنترل فشار خون، به یک تا هفت لیتر آب نیاز نداشتیم! صحیح باشد یا جعل که کلّ یوم عاشورا، کلّ ارض کربلا، کلّ شهرٍ محرّم و کلّ فصل عزا معتقدم که لا یوم کیومک یا أبا عبدالله *** تروما، شُکه شدن و پرواز در ارتفاع بالا به طور ناگهانی، آب بدن را کاهش می دهند مجبورم بالهایم را زیر پیراهنم بسته نگه دارم و برای جلوگیری از دوتای دیگر، صدقه می اندازم اما گاهی میل به هیچ لیوانی ندارم به هیچ دستی که پای شیر، مشت شود گاهی آنقدر تشنه می مانم که آبِ نداشته، به چهار و نیم لیتر برسد حتی به شش لیتر که زبانم متورم شود، فشار خونم پایین بیاید و ضربان قلبم بالا برود که بدنم همچون بدن حسین بن علی، سعی کند حجم پلاسمای خون را کاهش دهد پس ایستادن سخت تر می شود گریه می کند اما اشک ندارد بدن برای حفظ ماده ی حیاتی اش به هر وسیله ای متوسل می شود عمر سعد و عبیدالله زیاد از گور بیرون می آیند و مقابلم لشکر می کشند صف در صف سرابِ آب و آدم *** فرات، نهر مقدس و با فضیلتی است که طبق روایات، دو ناودان از بهشت بر آن می ریزد راه بهشت را بسته بودند اما هزار راه دیگر باز است مگر عباس بن علی نمی توانست زمین جلگه را چهل تا پنجاه متر کنده باشد و به آب برسد مگر نمی توانست مَشک را بردارد و برود شیر شتران را بدوشد مگر آن سه شنبه یا چهارشنبه ی اواسط مهرماه، دمای شب، حوالی 18 درجه و دمای ظهر، 32 درجه نبود پس چرا من اینقدر تشنه ام پس چرا دلم به آب خوردن نیست اگر چه از دنیای شما خواهم رفت مگر شما نبودید که 600 نامه نوشتید که 12000 نفر با مسلم بیعت کردید اگر چه از میدان جنگ شما خواهم رفت اما به تشنگی هرگز ای شمشیرها مرا فرا گیرید [ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ۳:٥۸ ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
خسته، تنها، غریب و زخمی، در برزخی از رفتن و ماندن، و در جادهای تاریک و ظلمانی، بی روشنای فانوسی در سکوتی مرگبار ره گم کرده بودیم. [ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٩:٢۸ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
یا حسین(ع) تو از کربلا آغاز نشدی و عاشورا روز ولادت تو نبود. تو در کربلا خاتمه نیافتی و عاشورا روز پایان زندگیت نبود. تو نه مثل همهای و کربلایت نه مثل همهی زمینها و عاشورایت نه مثل همهی روزها که «لا یوم کیومک یا اباعبدالله».خدا خواست تا تو صدای او باشی و حنجرهات حنجرهای که او در آن همیشه جاری است. خدا خواست تا خود را در یک جلوه به انسان نشان دهد و تو را نشان داد و کربلایت را و عاشورایت را.خدا خواست تا تو از آدم تا خاتم و از علی(ع) تا مهدی(عج) تا آخرالزمان و تا قیامت حضور داشته باشی و مگر نه اینکه ذکر نامت فرشتگان را هنگام خلقت محزون کرد و اشک آدم را درآورد و نوح راا ندوهگین نمود و کشتی نجاتش شد و دست بر سرِ همهی انبیاء کشید تا واسطهای برای تقرب به محبوب باشد. مگر پیامبر پیش از تولد تو را نستود و هنگام ولادت جان به قربانت نکرد و سوگوار و مرثیهخوان تو نشد؟ چه زیباست حکایت تو و پیامبر آنگاه که میآمد و تو را در آغوش میگرفت و بوسه بارانت می کرد و میگریست، پیشانیات را میبوسید و گریه میکرد، لب و دهانت را میبوسید و گریه میگرد، گودی گردنت را میبوسید و گریه میکرد و پیراهنت را میگشود و روی دلت را میبوسید و گریه میکرد و میفرمود: جای شمشیرها را میبوسم. [ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٩:۱٢ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
سلام بر حسین ، آن بر گزیده ی حق برای شهادت که تاریخ را به گواهی فرا خواند . حنجره ی سوزناک او در آن غربت بیکرانه ، خطاب به هستی بود که جان ها را شعله ور ساخت و دلها را بیدار کرد . حسین (ع) در تنهایی خویش که تنهایی حقیقت بود ، با پرسشی بزرگ ، پاسخی عاشقانه می طلبید.پاسخی از سر آگاهی و معرفت اما آن روز هیچ حنجره ای به لبیکی معطر نشد و هیچ دستی به یاری بر نخاست. گامها به تردید خو کرده و پیش نمی رفتند . او تنها و بی پاسخ ، ایستاده بود . ایستاده ی ایستاده . سوگ بزرگ فرزندان ، غم کمر شکن برادران ، شهادت جانسوز صحابه ، گرمای سوزان ، عطش و تشنگی کودکان و نگاه های پر از پرسش خیمه نشینان ، هیچکدام او را به خستگی نکشانده بود . واین از چهره ی بر افروخته اش نمایان بود . حسین (ع) در غربت بی ساحل خویش ، همراه می طلبید و هیچ لبیکی ،سکوت صحرا را نمی شکست . ثارا ... (ع) تنهای تنها ایستاده بود با پرسش بلند و پر راز هل من ناصر ینصرنی ؟ و هل من مُعین یُعیننی ؟ [ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٩:٠٧ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
تا ساغــــــر وصـل را به دستش دادند چندی ز پی نظــــاره اش استادند دیدند دو دست او پی سجده ی شکر از شانه جــدا شده به خـاک افتادند... [ ۱۳٩٠/٩/۸ ] [ ٩:٤٢ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
تــا بر اســـــــــرای خــاک دادند ندا خونی پی فدیه رفت و دستی به فدا
این خون خدا و آن دگــــــــر دست خدا
[ ۱۳٩٠/٩/۸ ] [ ٩:٤۱ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
فرازی از یک مثنوی عاشورایی: [ ۱۳٩٠/٩/۸ ] [ ٩:٢٠ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
بر روی شــن، جز ردپای ســـرخ خــنـجر نیست جز نـــغمههایی مانده از آوای پــــرپـــــر نیست آن ســــو: نگـــــاه مادری بـــیتاب فــــــرزندی این سو: یتیمی خفته با دستی که دیگر نیست آیا ظهوری تازه از وحی پیمبر نیست؟! باد، عاشقانه، مو به مو سر را نوازش کرد آیا نسیم شعلههای آه خواهر نیست؟! «ای قطرههای خون، سفیران گلوی تو باید ببوسم حنجرت را گر چه مادر نیست» لبهای سر انگار نجوا میکنند آرام: «خواهر… برو… هر چند این رسم برادر نیست» خواهر، اسیر شعلهی لبهای تفدیده است در سایهی آتش، سفر کردن میسر نیست [ ۱۳٩٠/٩/۸ ] [ ٩:۱٢ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
تا بر تــــن او تیر فزون تــر می شد هم گریه ی مشک لاله گون تر می شد می گفت: سلام باد بر خون حسین! وقتی لب تشنه اش ز خـون تر میشد... [ ۱۳٩٠/٩/۸ ] [ ٩:۱۱ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
در چشم فرات عکس ماه افتاده است یک هاله به رنگ اشک و آه افتاده است
در راه وصال حق به راه افتاده است [ ۱۳٩٠/٩/۸ ] [ ٩:۱٠ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
وقتی که حسین را تو "سین" میخوانی
[ ۱۳٩٠/٩/۸ ] [ ٩:٠٩ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
ای مرثیهخوان! ز های و هو میگویی [ ۱۳٩٠/٩/۸ ] [ ٩:٠٤ ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] |