چکه چکه بر آشوب ای زبان یخ زده در کام

چون شهامتی خشماگین خفته در غلافی از ابهام

 

شانه های نازکت ای زن سرپناه زخمی مردی است

راه قرنها پس از این را پشت سر نهاده به یک گام

 

شور واپسین نفست را نذر خیمه ها کن و بردار

پرده از وقاحت سوگندنامه های در طلب نام

 

شعله شو مباد ببینند یخ ببندد اینهمه فریاد

سعی کن به لرزه درآید پشت بی ستارگی شام

 

کوفه لجن زده نیلوفرپرست می شود ای زن

لب اگر که باز کنی باز زان شهید دشنه و دشنام

 

باید آسمان بشوی باز تا پرنده ها بنویسند

اینکه روی نیزه بیان شد آفتابی از لب این بام

 

آبی و بلند و فراگیر خطبه ای بخوان که دوباره

مردی از میانه نخلستان بیاید آرام آرام...

 

شهریور74