نیزه یی از گلوی یک غنچه ٬ از سه جا انشعاب می گیرد

از یکی خون و از یکی شیر و از یکی سهم آب می گیرد

مادر آفتاب گردان ها به اهالی آسمان می گفت :

"بنگرید ٬ آه! ٬ روی دست پدر ٬ غنچه یی آفتاب می گیرد "

تشنه لب نیست ٬ او خودش دریاست ٬ کودک آب و باد و باران است

او نه این که به خیمه غش کرده ٬ تشنگی را به خواب می گیرد !

تا که تیر سه پر به طفل رسید ٬ دست و پایی زد و به رقص آمد

مثل رقص میانه ی میدان ٬ به خودش پیچ و تاب می گیرد

تیر را از گلوی بی آبش تا خداوند آب در آورد

ابر غرید و گفت : " وای اینک ٬ آسمان را عذاب می گیرد "

دارد آهسته باز می گردد ٬ از جواب دوباره ی مردم

پای هستی دوباره می لرزد ٬ کوفه را اضطراب می گیرد

تا خدا منعکس کند او را ٬ دارد آیینه وار می گرید

عکس شش ماه ِ آسمانی را ٬ توی این چشمه قاب می گیرد

پشت خیمه که می رود ناگاه ٬ شرم دریا به جوش می آید

ماهی سرخ و بی سر خود را از نگاه رباب می گیرد