پرتلاطم ازهراس خواب و خنجرکوفه بود
خوفناک ازخون ِ آن سرداربی سرکوفه بود
آشنا با پچ پچ بنهفته درپس کوچه ها
وامدارزخم آن عشق مکررکوفه بود
آسمان سای به تیغ آلوده ی غربت سوار
آنکه درخون تو آن شب شد شناورکوفه بود
ای حضورجاری جان درتب شمشیرو زخم
هم عنان خنده درمرگت سراسرکوفه بود
وقتی ازشرم لبت درخاک پنهان می شدم
حمله وردرناله های آب و اصغرکوفه بود
ازفراسوی فرات و فتنه درفریاد وزخم
می فروش خون هفتاد و دو دلبرکوفه بود
جامه نیلی کن عزا را بیشتر شیون کنیم
زانکه درخورشید زخمت همچوخنجرکوفه بود
یا رهایم کن میان گریه درگردابِ زخم
یا صدا کن شعله ورخونی که سردرکوفه بود