آتش گرفته بود حرم ... شعله آب شد
بر نيزه ها دوباره سري آفتاب شد

مي سوخت خيمه ها و كسي هم نمي رسيد
از تشنگي شراره آتش ...سراب شد

باران اشك بر تف اين دشت مي نشست
هر قطره در تلاطم آتش حباب شد

تا اسب بي سوار به سمت حرم رسيد
آنجا كه داغ بود... تمام اضطراب شد

گيسوي دختري كه پراز سوز و ناله بود
آتش گرفت و سوخت و در پيچ و تاب شد

وقتي كه تيغ حنجره عشق را دريد
هفت آسمان که بر سر بانو خراب شد

پيچيد عطر چادر خاكي مادري
بادي وزيد بوي زمين چون گلاب شد

خورشيد ظهر سرد شد و شعله شعله سوخت
در قتلگاه صبح شد و آفتاب شد

در گوش دشت هلهله بود و غروب شد
از آن به بعد كشتن خورشيد باب شد