دل سپردیم به چشم ...
دل سپردیم به چشم تو و حرکت کردیم
بعد یک عمر که ماندیم . . . که عادت کردیم
دست هامان همه خالی ، نه ! پر از شعر و شرر 
عشق فرمود : بیایید ، اطاعت کردیم
خاک آلوده رسیدیم به آن تربت پاک
اشک آلوده ولی غسل زیارت کردیم
گفته بودند که آرام قدم برداریم
ما دویدیم ، ببخشید ! جسارت کردیم . . .
ایستادیم دمی پای در « باب الراس »
شمر را – بعد سلامی به تو - لعنت کردیم
سهم مان در حرمت یکسره سرگردانی
بس که با قبله ی شش گوشه ، عبادت کردیم
تشنه بودیم دوبیتی بنویسیم برات
از غزلباری چشمان تو حیرت کردیم
هی نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم و نشد
واژه ها را به شب شعر تو دعوت کردیم
( همه با قافیه ی عشق ، مصیبت دارند)
از تو گفتیم ، اگر ذکر مصیبت کردیم
وقت رفتن که حرم ماند و کبوترهایش
بی پر و بال نشستیم و حسادت کردیم
و سری از سر افسوس به دیوار زدیم
و نگاهی غضب آلود به ساعت کردیم
تا قیامت بنویسیم برای تو کم است
ما که در سایه ی آن قامت ، اقامت کردیم
بین مان باشد آن شب . . . ما . . . بین الحرمین
از چه با زینب و عباس و تو صحبت کردیم
کاش می شد که بمانیم ؛ ضریحت در دست . . .
دل سپردیم به چشم تو و حرکت کردیم