این ستاره چه به پیراهن شب می آمد
      مشک آبی که از آن روز همین جا مانده
    آسمانی است که بر روی زمین جا مانده
    عکسِ این فاجعه در قاب چه باید بکند
    مشک بسته است، بگو آب چه باید بکند
    پاره ای از تنت افتاده در این دشت هنوز
    امّ ایمن پی تعبیرِ تو می گشت هنوز
    این دل از خون تو برداشته آب و گل خون
    جای آن است که خون موج زند در دل خون
    این تن غرقه به خون نور دو عین است مگر؟
    این که خوابیده در این دشت حسین است مگر؟
    دست آب از لب دریایی او کوتاه است
    اقیانوس که در دست عبیدالله است
    از نوک خنجر شک، نور یقین می ریزد
    خون خورشید که بر روی زمین می ریزد
    عرق شرم به پیشانی صحرا مُهر است
    بعد از این چشمِ رسول آینه آن ظهر است
    کاش از دفترش این فاجعه را بردارند
    از دو چشم تَرش این فاجعه را بردارند
    تلخ بود این که همین تلخ ترین باور را
    پیر می کرد همین غصه پیام آور را
این که بیننده آن واقعه بد باشد
    این که آشفته آن موی مجعّد باشد
    بوی هفتاد و دو تا داوطلب می آمد
    این ستاره چه به پیراهن شب می آمد
    دیده بودند دو چشمت همه را غرقه به خون
    تا که دیدی پسر فاطمه را غرقه به خون
    رود بی رحم زمان سمت جنون جاری شد
    ظهر بود از گلوی علقمه خون جاری شد
    داشت یک شاخه گُل را کسی از ته می زد
    داشت از تشنگی اش علقمه له له می زد
    آه! لب تشنگی ماه به خون تر می شد
    آب از دوری لب های تو پرپر می شد
    ناله نیزه در این لحظه به گوش آمده بود
    خون خورشید از این صحنه به جوش آمده بود
    سعی می کرد زمین جانب شط بگریزد
    نیزه می خواست که از واقعیت بگریزد
    ابرها ضجّه زنان دور سرت چرخیدند
    روح هفتاد و دو تن دور و برت چرخیدند
    خونت آن بادیه را یکسره رنگین می کرد
    دشت را از می رنگین تو غمگین می کرد
    لاجرم ثانیه ها بی تو دوام آوردند
    ماه را با کمک نیزه با شام آوردند