علی اکبر
    خورشید به پا خاسته روشنگری ات را
    دریا به سجود آمده پهناوری ات را
    تاریخ همه لوح و قلم شد نتوانست
    تصویر کند معجزه دلبری ات را
    مانده است که از سیرت پاکت بنویسد
    یا شرح دهد صورت پیغمبری ات را
    چشمی پرگریه است و نگاهی پرخنده
    تا دیده پدر شیوه جنگاوری ات را
    شمشیر کشیدی همه دشت برآشفت 
    ای مرد بنازم غضب حیدری ات را