دارد از گرد راه می‌آید
هم‌تبار قبیله طوفان
نامه کوفیان به خورجینش
همره شوق بیعت و پیمان

با شتاب از کناره می‌گذرد
چفیه و چهره‌اش غبارآلود
می‌رود همچو باد در دل دشت
نفس باره‌اش بخارآلود

می‌کند سایه‌بان چشمانش
دست را همچو شاخه زیتون
پیش از این در کرانه پیدا بود
سایه تک‌سوار آتش و خون

باز در حجم دشت می‌پیچد
گرد سُم سپید رهوارش
شیهه اسبِ رعد را ماند
می‌کشد تا مقام دیدارش

گزمه‌های گرسنه می‌بویند
جای گام تو را چنان کفتار
با توام با تو ای شجاعت قوم
یاور عشق، ای پلنگ شکار

دیرگاهی‌ست تا نیاشفته‌ست
طعم پیکار و تیغ، ذائقه را
ابرهای عقیم تشنه لبند
آتشین نعره‌های صاعقه را

با تو این مرهم کدامین زخم
با تو این آتش کدام آه است؟
از کدامین سپیده می‌آیی
همره آفتاب تیغ به دست؟

با تو عطشانیِ قبیله ماست
از لهیب کویر می‌آیی
از لب چاک چاک تو پیداست
کز نمک‌زار پیر می‌آیی

رایت عاشقی به دوش سوار
می‌رسد خسته، تشنه، گردآلود
بر لبانش نشسته هرم کویر
چشم در انتظار چشمه و رود

می‌رسد مرد، لیک افسرده‌ست
آتش سینه‌های پر فریاد
بسته بر آفتاب پنجره را
دست پندار «هرچه بادا باد»

گزمگان پلید می‌جویند
سایه مرد را به دشنه و تیغ
خیل اهریمنان که می‌دارند
آب را از لبان تشنه دریغ

قاصد کاروان بیداری!
مردهای قبیله در خوابند
بازگرد، ای سوار دریادل
کوفیان پای‌بست مردابند

اینک این مسلم است خون‌آلود
در حصار ددان زشت آیین
دست‌ها بسته و توانش نیست
می‌برندش فراز برج به کین

می‌رود در میان جلادان
تا برآید فراز چوبه دار
می‌کند سوی مکه مرد خطاب
کای حسین، ای امام، ای سردار

غیرتی نیست کوفه را، برگرد
بیعتی سست بود و بشکسته‌ست
آن‌که می‌کرد دعوت خورشید
خدمت شام را کمر بسته‌ست