زمین اگر برابر کهکشان تکرار شود
حجم حقیری‌ست
که گنجایش بلندی تو را نخواهد داشت
قلمرو نگاه تو دورتر از پیداست
و چشمان تو معبدی
که ابرها نماز باران را در آن سجده می‌کنند
این را فرشته‌ها حتی می‌دانند
که نیمی از تو هنوز
نامشکوف مانده است
از خلاء نامعلوم‌تری دستهایی که به نیت مکاشفه
در تو سفر کردند
حیران
در شیب جمجمه ایستاده‌اند
تو آن اشاره‌ای که بر براق طوفان نشسته‌ای
تو آن انعطافی
که پیشاپیش باران می‌روی
آن‌کس که تو را نسراید
بیمار است
زمین
بی‌تو تاول معلقی است
در سینه آسمان
و خورشید، اگر چه بزرگ است
هنوز کوچک است
اگر با جبین تو برابر شود
دنباله تو
جنگل خورشید است
شاید فقط
خاک نامعلوم قیامت
ظرفیت تو را دارد
زمین اگر چشم داشت
بزرگواری تو این‌سان غریب نمی‌ماند
هیچ جرأتی جز قلب تو نسوخت
سپیدتر از سپیده
بر شقیقه صبح ایستاده‌ای
و از جیب خویش
خورشید می‌پراکنی
ای معنویت نامحدود
زود است حتی در زمین
نام تو برده شود
زمین فقط
پنج تابستان به عدالت تن داد
و سبزی این سالها
تتمه آن جویبار بزرگ است
که از سرچشمه ناپیدایی جوشید
وگرنه خاک را
بی تو جرات آبادانی نیست
تو را با دیدنی‌های مأنوس می‌سنجم
من اگر می‌دانستم
پشت آسمان چیست
تو همانی
تو آن بهار ناتمامی
که زمین عقیم
دیگر هیچ‌گاه
به این تجربت سبز تن نداد
آن یک‌بار نیز
در ظرف تنگ فهم او نگنجیدی
شب و روز
بی‌قرار پلکهای توست
وگرنه خورشید
به نورافشانی خود امیدوار است
صبح
انعکاس لبخند توست
که دم مرگ به جا آوردی
آن قسمت از زمین
که نام تو را نبرد
یخبندان است
ای پهناوری که
عشق و شمشیر را
به یک بستر آوردی
دنیا نمی‌تواند بداند
تو کیستی