علی معلم دامغانی
روزی که در جام شفق مُل کرد خورشید
بر خشک‌چوب نیزه‌ها گل کرد خورشید
شید و شفق را چون صدف در آب دیدم‌
خورشید را بر نیزه گویی خواب دیدم‌
خورشید را بر نیزه‌؟ آری‌، این‌چنین است‌
خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است‌
بر صخره از سیب زنخ بر می‌توان دید
خورشید را بر نیزه کمتر می‌توان دید
*
در جام من می پیش‌تر کن ساقی امشب‌
با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب‌
بر آبخورد آخر مقدّم تشنگانند
می ده‌، حریفانم صبوری می‌توانند
این تازه‌رویان کهنه‌رندان زمین‌اند
با ناشکیبایان صبوری را قرین‌اند
من صحبت شب تا سحوری کی توانم‌؟
من زخم دارم‌، من صبوری کی توانم‌؟
تسکین ظلمت شهر کوران را مبارک‌
ساقی‌! سلامت این صبوران را مبارک‌
من زخمهای کهنه دارم‌، بی‌شکیبم‌
من گرچه اینجا آشیان دارم‌، غریبم‌
من با صبوری کینة دیرینه دارم‌
من زخم داغ آدم اندر سینه دارم‌
من زخم‌دار تیغ قابیلم‌، برادر
میراث‌خوار رنج هابیلم‌، برادر!
یوسف مرا فرزند مادر بود در چاه‌
یحیی‌! مرا یحیی برادر بود در چاه‌
از نیل با موسی بیابانگرد بودم‌
بر دار با عیسی شریک درد بودم‌
من با محمد از یتیمی عهد کردم‌
با عاشقی میثاق خون در مهد کردم‌
بر ثور شب با عنکبوتان می‌تنیدم‌
در چاه کوفه وای حیدر می‌شنیدم‌
بر ریگ صحرا با اباذر پویه کردم‌
عماروَش چون ابر و دریا مویه کردم‌
تاوان مستی همچو اشتر باز راندم‌
با میثم از معراج دار آواز خواندم‌
من تلخی صبر خدا در جام دارم‌
صفرای رنج مجتبی در کام دارم‌
من زخم خوردم‌، صبر کردم‌، دیر کردم‌
من با حسین از کربلا شبگیر کردم‌
آن روز در جام شفق مُل کرد خورشید
بر خشک‌چوب نیزه‌ها گل کرد خورشید
فریادهای خسته سر بر اوج می‌زد
وادی به وادی خون پاکان موج می‌زد
*
بی‌درد مردم‌، ما خدا، بی‌درد مردم‌
نامرد مردم‌، ما خدا، نامرد مردم‌
از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم‌
زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم‌
از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند
دست علمدار خدا را قطع کردند
نوباوگان مصطفا را سر بریدند
مرغان بستان خدا را سر بریدند
در برگ‌ریز باغ زهرا برگ کردیم‌
زنجیر خاییدیم و صبر مرگ کردیم‌
چون بیوگان ننگ سلامت ماند بر ما
تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما
*
روزی که در جام شفق مل کرد خورشید
بر خشک‌چوب نیزه‌ها گل کرد خورشید