خورشید سربرهنه برون آمد چون گوی آتشین و سراسر سوخت
آیینه‌های عرش ترک برداشت قلب هزارپاره حیدر سوخت
از فتنه‌های فرقه نوبنیاد، آتش به هر چه بود و نبود افتاد
تنها نه روح پاک شقایق مرد، تنها نه بال‌های کبوتر سوخت
حالت چگونه بود؟ نمی دانم، وقتی میان معرکه می دیدی
بر ساحل شریعه خون آلود آن سروِ سربلند تناور سوخت
جنگاوری ز اهل حرم کم شد، از این فراق قامت تو خم شد
آری، میان آتش نامردان فرزند نازنین برادر سوخت
هنگام ظهر کودک عطشان را بردی به دست خویش به قربانگاه
جبریل پاره کرد گریبان را وقتی که حلق نازک اصغر سوخت
در آن کویر تفته آتشناک آن‌قدر داغ و غرق عطش بودی
تا آن‌که در مصاف گلوی تو حتی گلوی تشنه خنجر سوخت
چشمان سرخ ملتهبی آن‌روز چشم‌انتظار آمدنت بودند
امّا نیامدی و از این اندوه آن چشم‌های منتظر آخر سوخت
می خواستم برای تو، ای مولا، شعری به رنگ مرثیه بسرایم
امّا قلم در اوّل ره خشکید، اوراق ناگشوده دفتر سوخت