ظهر دیگر روز
آن عَلَم‌های رشید
از شانه‌ها افتاد
خیمه‌ها را
باد آتش زد
گیسوان گریه‌ها پرشید
چشم‌هایم سوخت
در گلویم
واژه‌ها در هم گره خوردند
هق‌هقی کردند و
پژمردند
آن‌طرف‌تر
رود تابستانی اندوه
جاری بود
من کنار زخم‌های منتظر ماندم
رودهای بی‌نوای خشک!
زخم‌های انتظار ما
چارده قرن آبرو دارند