از پنجه‌های خاک پریدند ناگهان
هفتاد و دو کبوتر خونین به آسمان
چون دود بعد شعله کشیدن بلند شد
حسرت ز ذره ذره این خاک نیمه‌جان
یک لحظه بهت: رود، نفس، باد، هرچه بود
برجای ایستاد، نچرخید کهکشان
هفتاد و دو کبوتر خونین که حل شدند
پرهایشان میان سلام فرشتگان
سرمست نهرهای ازل چون مهی سپید
جاری شدند سمت درختان جاودان