مثل حیدر چه جنگجو شده بود
دانش آموز مکتب عباس
چون عمویش پر از صلابت بود
چهره اش چون گلیست همچون یاس

سنگ ها نقل رزم او شده اند
تیرها بوسه بر تنش دادند
پیکر نیمه جان به خاک افتاد
نیزه داران به جانش افتادند

سخت شد نفس کشیدن ِ او
خون درون گلوش سد می شد
استخوانش شکست وقتی که
اسبی از روی سینه رد میشد

باغبان آمد و گلش را یافت
اسبها می دوند  بر رویش
دید از لابه لای آن لشگر
قاتلی چنگ برده بر مویش

مثل شیری دوید بر سویش
روبهان را همه فراری داد
بوسه بر کل پیکرش میزد
تا که شاید به خود قراری داد
 
دید زیر سنگها دفن است
پیکری که ز سم لگد کوب است
مادر و عمه چون نمی بینند
جسم در خون شناورش ! خوب است

سینه ی خود به سینه اش چسباند
پیکر از خون سینه تر شده بود
قد کشیده بسان عباس و
گوئیا او بلندتر شده بود..

جسم بی جان قاسمش را او
تا حرم در کنار اکبر برد ..!!
هر دو خندان به خاک خفتند و
خبرش را برای مادر برد ..!!