رفتن بی تو ...
رسیده آن زمان که من بدون تو سفر کنم
و یا میان قتلگه تو را به خون نظر کنم
رسیده آن زمان سرت به روی نیزه می زنند
و آن دمی که ناله ها ز قلب پر شرر کنم
رسیده آن غروب شوم که دور از تو می شوم
تنت به روی خاک و من ز پیش تو گذر کنم
تمام باور منی من از تو دور کی شوم ؟
به تازیانه می زنند مرا که تا سفر کنم
نمانده محرمی دگر سوار محملم کند
برای ناقه رفتنم بگو که را خبر کنم ؟
سرت به روی نیزه ها تمام راه ماه من
کنم نظاره ماه را که تاشبم سحر کنم
ز اوج نیزه می رسد به گوش من صدای تو
سرم شکسته ام که تا برای تو خطر کنم
پس از تو تشنه مانده ام به یاد لعل خشک تو
تمام راه ناله ها زقلب پر شرر کنم
برای گریه کردنم کنار نیزه می روم
به پیش چشم دخترت ز گریه من حذر کنم
سرت میان طشت و من درون مجلس شراب
به همره سرت ببین به بزمشان گذر کنم
سخنوری نموده ام به لحن حیدری خود
درون کوفه این منم که یاد از پدر کنم