دیگر رهایم کن برادر آخر راه است
باید تو را در بر بگیرم وقت کوتاه است
من می روم امّا چرا اینقدر سنگین است
دلشوره ای که درضمیر ناخود آگاه است
برمن بدم از بازدم های شفا بخشت
آیینه ی خشنودی ام لب تشنه ی « آه » است
گفتم چرا نا مردی این قوم بسیار است
دیدم جواب تو فقط « الحمدالله » است
افتادن بی دست از مرکب چه آسان بود
اما جدایی از برادر سخت جانکاه است