برای حضرت رباب

گفتی رباب ، آه ! دل من کباب شد
اشکی چکید وچلّه نشست و شراب شد
آیینه ها شکست ، زمین گُرگرفت و سوخت
وقتی امیرقافله پا دررکاب شد
وقتی که دورمی شد ازاندوه خیمه ها
چشمی به سوی خیمه وچشمی پُر آب شد
هرکس تمام هستی خود را به او سپرد
حالا زمان زمزه های رباب شد
تا صبح خواند ، آیه ی « اَمّن یجیب » را
تا پاسدارکوچک او انتخاب شد