" ترجیع بند عرش"

 فقط خدا بود که می دانست

آن دل دریایی

به کمند پند های پوسیده

دربند نمی آید

وبا لبان مواج

بی کرانه های دور خطر را

می بوسد.

پس به دریا زد

وتشنگی سر به تلاطم گذاشت

عطش

چه بی رحمانه اتش می بارد

باید چراغ را خاموش کرد

تا چهره ی مردانگی

روشن شود.

در ظهر موعود

پاییز گل کرد

و یک باغ ارغوان درو شد...

اینک خدا می داند:

نام آن دل کامل

ترجیع بند

هاتف عرش است!