( بلندای کمال )

حسین را چگونه بستایم

که واژه ی ستایش

در پیشگاه بزرگواریش اندک می نماید

کلام را قدرت پرواز به بلندای کمالش نیست

خور شید ها قطعه قطعه بر زمین افتاده

آسمان بی خور شید 

اینجا کربلاست

ای خاک بر تو نفرین باد که خون خدا را مکیدی

اما یزیدیان را نبلعیدی

اینجا فرات هم تشنه است

مشک خالیست 

سقّا بی دست و علم سر نگون

کینه در اوج است و دشمنی بر باره ی جنون

قافله ی غافلان پیرا مون حقیقت حصار کشیده اند

آدمکان جامه ی آدمی پوشیده 

زالوان خون پاکان را مکیده اند

خیمه های حسین

لحظه های آخر بر پای ماندن را می آزمایند

و او در گودال

بذر شهادت را در پهنه ی روزگار می پراکند

لحظه های غریبیست

قامت های افراشته ی جوانان بر خاک افتاده

آفتاب از تابیدن بر این پیکر ها ی پاک شرم دارد

 پیشینیان هرگز گمان نمی بردند  

مردی بیاید این گونه استوار

این گونه پاکدل 

این گونه پاکباز 

این قدر سر فراز

پیشینیان چگونه بدانند

خور شید در کدام مزرعه طلوع می کند.