آنقدر پارو زدم
که اشک های فرشتگان تمام شد
آنگاه به کویر رسیدم
آنجا خدا نشسته بود زخمهای تن تو را می شمرد.
پیراهن خالی ات بر خاک 
داشت جان میسپرد
نزدیکش شدم
تمام بزرگیم به حقارت رسید...
تنها در تاریخ پیراهنت دست و رو شستم...
به عیادت تنهایی ات آمده بودم
ولی نفسهای اشتباهم
زخمهایت را بیشتر کرد
و خدا هی از اول می شمرد
پس بازگشتم به قرن خویش....
از تو تنها  پیراهنی سیاه می شناسم...