*تقدیم به سردار رشید اسلام حضرت مسلم بن عقیل

مرگ زانو زده پیش رویش خم به ابرو نمی آورد مرد
می زند تند بر سینه ی مرگ باتمام توان دست رد مرد

غربت است و هوای رفیقان آسمان دلش را گرفته است
تندری می شود می خروشد سینه ی مرگ را می درد مرد

غیرت این تیغ جان پرورش را از نیام تنش بر کشیده
می رود تا که بر پیکر مرگ زخم دیگر فرود آورد مرد

خوانچه ی بخت خود را چه زیبا بین دو دست بالا گرفته
تن طبق هست و سرهدیه ای سرخ که به معشوق خود می برد مرد
***
دیدنی بود در روزپ رواز شوکت مرد در برج ایثار
مرد پرمی زد از هیبت او آسمان بر زمین می شد آوار

بهر سوزاندن خرمن او آتش کینه افروخت دشمن
کوری چشم دشمن سپند سر جهید از سر مجمر تن

از بلندای دارالاماره لرزه ا فکن به دارا لخلافه
با کلاف رگ سرخ گردن کرده اهریمنان را کلافه

کم کم از آسمان می طراود عطر گلهای باغ بهشتی
مرد سر می کشد جام خون را زیر نور چراغ بهشتی
***
پیکرش را پلیدان کوفه کوچه کوچه بخون می کشانند
لحظه لحظه دلش می شکوفد خوانی از نور می گسترد مرد

زخم این روزن روضه ی دوست می زند زخمه بر پرده ی پوست
پرده در پرده پر می گشاید در هوای کسی می پرد مرد

 

این همان سرخ سودای هستی است می دهد دست شوریدگان را
تکه تکه زمین می فروشد قطعه قطعه جنان می خرد مرد

گندم از گندم و جوز جو این حکم روئیدن است ازدل خاک
تا بدانی که در باغ هستی دامن مرد می پرورد مرد

می زند موج در دیدگانش حسرت دیدن روی دلبر
آه این حسرت خونفشان را می رود با خودش می برد مرد

 تبریز 23/8/88