ای تشنه عشق روی دلبند

برخیز و به عاشقان بپیوند

در جاری مهر شستشو کن

وانگاه ز خون خود وضو  کن ...

رو جانب قبله ی  وفا کن

با دل سفری به کربلا کن

بنگر ، به نگاه دیده ی پاک

خورشید ، به خون تپیده ، در خاک

افتاده وفا به خاک ، گلگون

قرآن به زمین فتاده ، در خون

عباس علی ، ابوفضایل

در خانه ی عشق کرده منزل

****

ای سرو بلند باغ ایمان

وی قمری شاخسار احسان

دستی که ز خویش وانهادی

جانی که به راه دوست ، دادی

آن ، شاخ درخت باوفایی ست

وین ، میوه ی باغ کبریایی ست

... رفتی که به تشنگان دهی آب

خود گشتی از آب عشق ، سیراب

****

آبی ز فرات، تا لب آورد

آه از دل آتشین برآورد

آن آب ، ز کف غمین فرو ریخت

وز آب دو دیده با وی آمیخت

برخاست ز بار غم خمیده

جان بر لبش از عطش رسیده

بر اسب نشست و بود بیتاب

دل در گرو رساندن آب

ناگاه یکی دو روبه   خرد

دیدند که شیر آب میبرد

آن آتش حق خمید بر آب

وز دغدغه و تلاش ، بیتاب

****

دستان خدا ، ز تن جدا شد

وان قامت حیدری دو تا شد

بگرفت بناگزیر چون جان

آن مشک ، ز دوش خود ، به دندان

وانگاه به روی مشک خم شد

وز قامت او دو نیزه ، کم شد

جان در بدنش نبود و میتاخت

با زخم هزار نیزه ، میساخت

از خون ، تن او به گل نشسته

صد خار بر آن ز تیر بسته

دلشاد که گر ز دست شد ، دست

آبیش برای کودکان هست

چون عمر گل ، این نشاط ، کوتاه :

تیر آمد و مشک بر درید ، آه

این لحظه چه گویم او چها کرد

تنها نگهی به خیمه ها کرد

***

" ای مرگ ! کنون مرا به بر گیر

از دست شدم ، کنون ز سر گیر "

میگفت و بر آب و خون ، نگاهش

وز سینه ی تفته بر لب آهش

خونابه و آب ، بر می آمیخت

وز مشک و بدن ، به خاک میریخت

****

چون سوی زمین خمید آن ماه

عرش و ملکوت بود همراه

تنها نه فتاد  "بو فضایل "

شد کفه ی کاینات مایل

هم برج زمانه ، بی قمر شد

هم خصلت عشق ، بی پدر شد

حق ، ساقی خویش را فراخواند

بر کام زمانه تشنگی ماند

****

در حسرت آن کفی که برداشت

از آب و فرو فکند و بگذاشت ،

هر موج به یاد آن کف و چنگ

کوبد سر خویش را به هر سنگ

کف بر لب رود و در تکاپوست

هر آب رونده در پی اوست

چون مه ، شب چارده بر آید

دریا به گمان ، فراتر آید

ای بحر ! بهل خیال باطل

این ماه کجا و بوفضایل

گیرم دو سه گام برتر آیی

کو حد حریم کبریایی ؟!

تهران - تاسوعای ١۴٠٢ قمری