يخچال آب سرد پر از يخ
لم داده بود کنج خيابان
ره می‌سپرد تشنه و خسته
شاعر قدم زنان و پريشان
*
شاعر ميان قحطی مضمون
گويا رسيده بود به بن بست
يخچال آب سرد به او داد
يک کاسه‌ی طلايی و يک دست
*
سر زد ميان آينه‌ی آب
يک صيد دست و پازده در خون
يک کشتی نشسته به صحرا
يک کشته‌ی فتاده به‌هامون
*
گل کرد يک تغزل خونين
مثل عطش ميان دو لب‌هاش
ان کاسه‌ی طلايی .... يک دست
شد آفتاب روشن شب‌هاش
*
ره می‌سپرد تشنه تر از پيش
شاعر ميان نم نم باران
يخچال آب سرد پر از يخ
لم داده بود کنج خيابان...