«باز این چه شورش است...»

لیوان نیمه‌خالی

لیوان نیمه‌پر

بر روی میز می‌گذارم

و از پنجره خیابان را می‌پایم

ـ دریا به راه افتاده است

با بیرقی سیاه که توفان

او را به اهتزازی خون‌رنگ برده است

و ماهیان تشنه که آرام

در بهت خیس خیابان شناورند

 

این‌جا کجاست

وقتی اذان بریده بریده است

وقتی صدا چه قرمز

چکه می‌کند

دریا در این صلوة ظهر چه می‌خواهد؟

و ماهیان کوچک غمناک

لب‌های اعتراض خود را

برای چه

بر شیشه‌های پنجره‌ی نمناک

می‌نشانند؟

 

لیوان نیمه‌خالی

لیوان نیمه‌پر

و ساعت در بهت ظهر گرما

خاموش مانده است

 

در کوچه و خیابان

دریا شناور است

دریا که در اتاقم

با ماهیان خسته‌ی کوچک‌سال

با کهکشان شیری...

 

لیوان روی میز

خمیازه می‌کشد

من تشنه‌ام شدید

«دیوان محتشم» نیز

در گوشه‌ی اتاق

از حال رفته است...