يك ذر‌ّه از آفتاب باقي مانده است
در جام كمي شراب باقي مانده است
هر قطرة خون به قاصدكها مي‌گفت
گل رفته ولي گلاب باقي مانده است
***
پاييز حديث كوچ برگي سرخ است
خنديدن گل زير تگرگي سرخ است
بر لاله چرا كفن بپوشم، وقتي
زيبايي زندگي به مرگي سرخ است
***
بر قلب سراب زخم‌كاري زد آب
جاري شد و لبخند بهاري زد آب
در رويش تشنگي به پيشاني خاك
صد بوسه براي يادگاري زد آب