آخرین لحظه(عبدلله ابن حسن )

لحظه های آخرش شاه عرب
تکیه کرده نیزه را آن تشنه لب
رو به رویش خیلی از کفار بود
پر زآن نامردم خونخار بود
سینه هاشان پر ز بغض و کینه اش
حرمله تیری زده بر سینه اش
نای جنگیدن ندارد پیکرش
جای زخم و تیغ مانده بر تنش
سنگ می بارد پیاپی سوی او
غرق خون گشته رخ نیکوی او
علقمه را خیره بود اما چه سود؟
پهلوانش روی خاک افتاده بود
یاورانش یک به یک بی سر شدند
غنچه های باغ او پرپر شدند
آسمان را دود می بیند حسین
تشنگی بگرفته سوی هر دو عین
قلب شه آتش گرفت آبش دهید
تشنگی تابش گرفت آبش دهید
{عبدلله ابن الحسن }
دست طفلی را گرفته خواهرش
بنگرد این لحظه های آخرش
هر دو گریانند سوی قتله گاه
می کنند این ماجرا ها را نگاه
کیست این کودک ؟ حسن سیماست این
از چه خود را میزند او اینچنین ؟
از حرم زینب نظاره می کند
آستین هم طفل پاره می کند
آستین پاره بمانده  دست او
بانگ زد ای وای عبدالله کو؟
از حرم طفلی شتابان می دود
پیش آن تنها به میدان می دود
می دود اندر دل دشمن چرا ؟
میزند بر صورت و برتن چرا ؟
او چه دیده گام هایش سست گشت
ایستاد و مات باشد سوی دشت

...
دید بر گرد عمویش لشکری
همچو یوسف دارد او صد مشتری  
خود و جامه از سر و تن می کنند
از حسین هر یک متاعی می برند
نیزه ها با تیغ ها دعوا کنند
تا که جایی بر تنش پبدا کنند
عده ای هم سنگ باران می کنند
زخمی اش آن نیزه داران می کنند
تیری آمد سینه اش را پاره کرد
چاره ساز عالمی بی چاره کرد
چونکه نتواند برون آرد  ز پیش
تیر را بیرون کشد از پشت خویش
دیدگان طفل زین غصه تر است
ساربان هم در پی انگشتر است
تا که این را دید از جور عدو
خویش را انداخت بر روی عمو
خویش در  آغوش شه انداخته
بر عمویش  باشد او دلباخته
گفت تا هستم ترا یاری کنم
جای بابا بهر تو کاری کنم

تا که خون ناید زسوی زخم ها
دست خود بگذاشت روی زخم ها
دست او کوچک ولی زخمش عمیق
خون چکد از جای تیر و جای تیغ  
ناگهان تیغی بیامد سوی شاه
کرد دستش را سپر بر تیغ آه
گفت من هم یاور تو می شوم
مثل آن آب آور تو میشوم
میشوم من چون عمو بی دست تو
جان دهم من از برای هست تو
می سپارم تن به تیغ دشمنان
تا دمی آسود گردی از سنان
نیست کاری تیغ ها بر پیکرم
اربا اربایم    بسان  اکبرم
ناگهان تیغی به عبدلله خورد
سینه اش بر سینه ی شه می فشرد
چشم بست و گشت خاموش ازسخن
بلبل خوش لحن  بستان حسن
قتلگاه طفل در آغوش گشت
گوئیا شه از غمش بیهوش گشت
 {.....}
چشم او در انتظار خواهرش
ناگهان از ره رسیده مادرش
زیر تیغ اما به لب در زمزمه
السلام ای مادر من فاطمه
غیر زهرا هیچ او دیگر ندید
از برای دیدنش مامش رسید
شمر هم آمد کنار شاه دین
تا برد راس حسین از راه کین
سینه اش روی زمین و تشنه بود
بر گلوی نازنینش دشنه بود
زانوی شمر لعین بر پشت او
بود زلف خاکی اش در مشت او
پیش زهرا شمر خنجر می کشید
خنجرش را او به حنجر می کشید
شرمی از زهرا ندارد بی حیا
پس چرا خنجر نبرد ای خدا؟
از چه بر سینه نشیند شمر پست
باز هم بر موی شه او برد دست
سر بریدن نیست از راه قفا
شرم کن از چشمهایش  بی حیا
ای خدا او از قفا راسش برید
آخر آن خنجر گلویش را درید