«اَلسَّلامُ عَلَی الحُسَین ِ وَ عَلَی عَلِی بن ِ الحُسَین ِ وَ عَلَی اَولادِ الحُسَین ِ وَ عَلَی اَصحابِ الحُسَین ِ»

حسین...! آسمانی آبی، که چیدندش و متنی خواندنی شد در کتاب عاشورا...!  

آری!عاشورا...آنجا که سر مشق کودکان خیمه گاه تکرار "آب،آب،بابا آب!" بود...آنجا که حسینیان با تبسّم چشمان دریایی شان دل از فرات ربودند و آب از خجالتش آب شد و تشنگان را تشنه کامی سیر کرد..!!.آنجا که فقط به گناه "العطش!العطش!" گفتن طفلان معصوم ، کربلا به دشت خون و بلا و مقتل حسینیان تبدیل شد...

کرب و بلا،کوی حسین،سبویی که جان بر کف نهاده ها از آن سیراب گشتند و با تار و پود جانشان،شهادت نامه عشاق را امضا کردند و عاشورا را آفریدند....

عاشورا،روز بندگی و غزلی عاشقانه بود که دیگر در روزگار تکرار نشد اما عاشورا فقط نبرد حسینیان و یزیدیان نبود بلکه نبرد عشق و نفرت و بهشتیان و دوزخیانی بود که  فقط عرشیان شاهد تراویدن نورش به آسمان ها بودند و امروز انعکاس این انوار است که روشنی بخش دلهاست...نوری که به گفته حسین(ع) امر به معروف و نهی از منکری بود که در اوج خود،بوی بال فرشتگان را گرفت و امروز آیینه ای است از شادی مظلومان و در واقع آیینه ای که با تکه تکه شدنش تمام هستی در آن موج گرفت...

ای کاش،ای کاش آنان که با پرپر کردن یادگار زهرا،غربت بقیع را در کربلا تکرار کردند میدانستند که حسین غریب ،غربتها را از دلها خواهد شست...،کاش آنان که  نور و مهربانی را در چنگال تاریکشان اسیر کردند و آب را بر آنان بستند،می فهمیدند که آنان خود، دریایی اند...کاش میدانستند آیینه ای را خواهند شکست که جلوه گر تمام ملکوتیان است و آفتابی را خاموش خواهند کرد که پس از او هر روزشان تاریکتر خواهد شد...اما افسوس و صد افسوس که آنان هرگز نفهمیدند...هرگز!

اکنون سالها از ماجرای دشت عبرت آموز،دشت سرخ عاشورا میگذرد،اما هنوز آب از لبان خشکیده حسین(ع) و یارانش شرمنده است،هنوز روشنی چهره مهتاب که با شهادت حسین(ع)محزون شد،باز نگشته...هنوز ندای "هل من ناصر ینصرنی"حسین(ع) و آوای "یا اخا ادرک اخاک"ابولفضل العباس در گوش زمین و زمان تکرار میشود...و هنوز از آن سوی درهای بسته تاریخ کسی در دلها جای دارد که بوی شهادت را با خود آورده بود.

درست است که تقویم، دهم محرم های زیادی را پشت سر گذاشته،اما هنوز میتوان آسمان انباشته از آیه های عروج دشت کربلا و روز عاشورا را دید؛زیرا کربلا را "عشق" عالمگیر کرد و حدیث عشق را نمیتوان از ذهن های حکاکی شده عشاق پاک نمود ویا با زبانی قاصر بیان کرد...

و امروز...امروز بوی سیب نه تنها از شهر پایتخت شور حسینی،زنجان، که از پایتخت تمام دلهای گره خورده به نام حسین(ع) شنیده میشود.باشد که ما نیز لبیک گوارای خود را نثار امر به معروف و نهی از منکر و فداکاری هایی کنیم که حسین به خاطر زنده ماندن او به ندای حق لبیک گفت...