غروب کرد

خورشید می‏چکید که دریا غروب کرد

یک مرد پشت پلک تماشا غروب کرد

 

چشمی که پای آینه و آفتاب و آب

می‏ریخت گریه‏های خودش را غروب کرد

 

از دست‏های روشن رو سوی آسمان

وقت طلوع خویش چه زیبا غروب کرد

 

خندید و در زلالی یک لحظه‏ی غریب

چون غنچه خواست بشکفد امّا غروب کرد

 

وقتی شکست حیرت بغض ستاره‏ها

آیینه دار غربت مولا غروب کرد

 

تا سوخت چون ستاره‏ی دنباله دار اشک

افتاد روی شانه‏ی دریا غروب کرد