مرثیه

گوهر دُرج حسن از خیمه گاه آمد برون

تا ز پشت ابر تیره قرص ماه آمد برون

 

خواست بیند جلوه‌ی حق را ز مرآت رُخش

زین سبب از خیمه شاه دین پناه آمد برون

 

تا سوی دریای لشکر رفت آن دُر یتیم

اشک مرواریدشان از چشم شاه آمد برون

 

شیر حق را صید خود پنداشت خصم گرگ خو

برق شمشیرش چو دید از اشتباه آمد برون

 

من نمی گویم چه شد رفتار ، با آن تشنه کام

لیک گویم از نهاد سنگ ، آه آمد برون