*برای کسی کربلا را کمال بخشید    

احساس  کرد مثل رها در هوای صبح

شب رفته است گم شده در انحنای صبح 

فریاد زد که این همه روشن صدای کیست

یا حرف کیست ٬می شنوید از صدای صبح؟

می گفت از افق به افق روشنان خاک

دل داده اند تا برسانم به پای صبح 

می گفت خون صبح چه غمگین غروب کرد

تا صبح صبح ٬ صبح بماند برای صبح

یک شب که ماه نیست بخواهید از فلق :

"پایان گرفته این همه دل در کجای صبح؟"

روزی شگرف ظهر که شد بر زبان تیغ

هفتاد بار زمزمه شد نام های صبح...

 حتی صلات ظهر که تشریح صبح بود

 ظلمت غلیظ شد٬ نشنیدند نای صبح

باران بی مضایقه یعنی که شسته اند

پیراهن سپید جهان را برای صبح 

 پیراهنی سپید که یک ظهر چاک چاک

پوشانده اند بر بدن آشنای صبح

 می خواست اسب خسته ٬ نشد تا بیاورد

خورشید را کنار پریشان سرای صبح...

 اینک دلی دمیده به رفتار آفتاب

می خواهد آسمان بنشاند به جای صبح

 یک ظهر سرخ ٬ سرخ نوشتند بر افق :

"پایان رنگ های جهان در حنای صبح"

در هر بهار چون عرق روی آفتاب

خونی بپوش تازه تر از خونبهای صبح

 نامی که بر زبان درختان روان شده است

دارد لطیف می وزد از ابتدای صبح...

 پرسید از دیار و تبارش ٬ دمید و گفت :

"از ایل آفتابم و از روستای صبح"

گفتند کیستی و دلیل تو کیست ٬ گفت:

"من صبح کربلایم و او کربلای صبح "

با اولین تموج روشن که می رسد

من می روم که سر بگذارم به پای صبح

بهمن۸۵