اتل متل یه ساقی

ساقی تشنه لبها

یه دشت پرستاره

زیر ستیغ ابرا

 

اتل متل یه ساقی

مشک و گرفته بردوش

با شیهه ی مرکبش

دشمنو کرده خاموش

 

اتل متل یه ساقی

یه بچّه شیر تو میدون

یه بیقرار عاشق

آره! یه مرد مردون

 

میگفت فدای مولا

تمام تار و پودم

نوکری تو آقا

تاج سر وجودم

 

علم تو دست اون بود

تو کاروون مولا

دعا به جون عمو

ذکر لب بچه ها

 

عباس یه تیکه خورشید

یه آسمون عشقه

وفا ازش می باره

با اون لبای تشنه

 

عباس نگاه سرخِ

رقیه رو می بینه

اشکای بیصدای

سکینه رو میچینه

 

عباس خدای عشقه

نمی تونه بشینه

اگه نره به میدون

دق میکنه، میمیره

 

آره! داره میبینه

بچّه ها تاب ندارن

گلهای تشنه دارن

شکم رو خاک میمالن

 

ساقی کنار آبه

دستشو توی آب کرد

یاد لبای حسین

تشنگیهاشو خواب کرد...

 

اینجا کجاست خدایا

این آدما از کجان؟

یعنی فرشته نیستن؟

مثل ماها آدمان؟

 

 

آخه کجا یه ساقی

باید تشنه بمیره

آب نخوره ، تشنه لب

مشک و به دوش بگیره

 

دست ، دست ، دوتا چشم

افتاده بود تو میدون

گلبرگای یاسمون

اسیر دست خزون

 

تو خیمه ها یه ماهی

تشنهی دیدنش بود

اون دیگه آب نمی خواد

عمو بیا ! عمو زود!

 

یه دختر کوچولو

چارقدشو می مکید

چرا عمو نیمود

دلم دیگه ترکّید

 

ساقی بی دست ما

مشک و به دندون گرفت

امون ازون لحظه ای

که تیر به مشکش نشست

 

دیگه دووم نداره

ساقی میافته این بار

داد میزنه داداش جون

برای اولین بار

 

عباس فقط این دفعه

حسینشو گفت داداش

وقتی که یاس علی

گریه کنون زد صداش

 

عباس نبود وگرنه

آتیش درو نمی سوخت

پهلوی مادرش رو

میخ به دیوار نمی دوخت

 

عباس کجا بودی یه روز

علی تو صورتش می زد

یاس شکسته بالش و

چه بی صدا کفن میکرد

 

حالا تو دشت کربلا

دوباره یاس جون میگیره

لبای خشک ساقی رو

نم نم بارون میگیره....