سلام بچه های عزیز!
من مَشکی هستم که حضرت ابوالفضل(ع) مرا بردند تا برای بچه های امام حسین(ع) آب بیاورند.
من شاهد هستم که لبان حضرت سکینه(س) ٬ حضرت رقیه(س) ٬ حضرت علی اصغر(ع) و بقیّه ی بچّه های امام حسین(ع) خشک شده بود.
بچه ها نزد حضرت ابوالفضل(ع) رفتند و گفتند که ما تشنه هستیم و آب می خواهیم.
من در خیمه بودم که حضرت ابوالفضل(ع) آمدند و مرا برداشتند و روی کولشان انداختند و با اسبشان به سمت رودخانه ی فرات رفتند تا برای بچه ها آب بیاورند.
حضرت ابوالفضل(ع) دستشان را توی آب کردند و یک ذرّه آب برداشتند.
همه فکر می کردند که الآن ایشان ٬ آب را می خورند.
ولی نه! ناگهان حضرت ابوالفضل(ع) به یاد بچّه ها افتادند و آب را درون رودخانه ریختند.
دوباره مقداری آب برداشتند و من را پر از آب کردند.
در همین هنگام که می خواستند به خیمه برگردند ٬ دشمنان به سمت دست راست ایشان که من در آن دست قرار داشتم تیر انداختند و دست راست حضرت را قطع کردند.
بعد من را به دست چپشان دادند. دشمنان دست چپشان را هم تیر زدند و قطع کردند.
بعد یک تیر هم به من خورد.
خیلی خیلی درد داشت.
قطرات آب داشت از من می چکید.
حضرت ابوالفضل(ع) من را به دندان گرفتند و با سرشان از جلو از من محافظت می کردند تا تیر دوّم به من نخورد و آب بیشتر از این از من بیرون نریزد.
خلاصه ! بگویم که آن قدر تیر به حضرت ابوالفضل(ع) زدند تا تیرها به چشمان آن حضرت خورد و ایشان از بالای اسب به زمین افتادند و من هم با ایشان و در کنارشان افتادم.
قطره های آخر آب هم از درون زخمهای من بیرون ریخت و در همین هنگام هم حضرت ابوالفضل(ع) شهید شدند و نتوانستند آب برای بچّه ها ببرند.
بچّه های عزیز! هر وقت تشنه شدید و آب نوشیدید یادی هم از تشنگی بچّه های امام حسین(ع) بکنید.
دعا می کنم که شما از یاران و دوستداران امام حسین(ع) باشید.الهی آمین
و خدا از همه ما راضی باشد.الهی آمین
به نقل از وبلاگ  http://myfateme.blogfa.com