دارد پلک آینه می پرد، باید جهان کسی را عاشق شده باشد. کسی که همیشه یک لبخند از تاریخ جلوتر است ، باید بیدار بمانیم تا صدای باز شدن غنچه ها را بشنویم ، باید بیدار بمانیم تا ماه را بدرقه کنیم و دیدن خورشید را وضو بگیریم.
دلم زلال ترین نامی را که می شناسد، بر لب می آورد، حالا، حسین ، زبان به زبان می چرخد و کام شهر را شیرین می کند.حالا ابرهای برکت منتشر شده اند و ما در سایه گل راه می رویم با قامتی برافراشته تر از تاریخ.
حالا حسین واژه ای می شود که تاریخ را به حرکت درآورده است و جغرافیا شرمنده از آن است که گنجایش رد پایش را هم ندارد.
حسین واژه ای می شود که آرامش مردابی جهان را به طوفان می سپارد و درختان به احترامش قیام می کنند و شقایق ها داغدارش می شوند.حسین گلی می شود که جهان بودنش را با بوی او شروع می کند، نام حسین لحظه ای است بارانی و شفاف که روشنت می کند و تا مرز عشق می کشاندت.
وقتی «حسین» بر زبانت می وزد، سلولهایت آفتابی می شوند و تمام آبشارهای جهان به سمتت می دوند، آرامشت را به طوفان می سپاری و نام کوچک تمام گلها را به یاد می آوری.
به لاله که می رسی کلاهت را برمی داری و شرمندگیت را می باری.
حسین دستت را می گیرد تا شهر خدا، شهر آفتاب ، و روشن ترین اتوپیای تاریخ می کشاندت.
آنگاه دوست داری به احترام حسین بمیری.
فردا تمام کوههای جهان «حسین» را پژواک می کنند و رودهای هراسان برای دریایی شدن به طوافش کمر همت می بندند.