"لالایی کودکان"

کوه و دشت و صحرا، رود و ساحل و دریا ، سینه به سینه  کودکانگی ات را زمزمه کردند؛ و پابه پای شادمانی هایت، ای کودک معصوم! رقصان بودند. اما درد فراق جانفرسای تو سنگین بود؛ اما آنگاه که از سینه ی حزن آلودت سوز غربت برخاست، آنگاه که اندوهِ تو سراسر دشت را سرشار کرد، نه تنها دشت و صحرا، که کوهها نیز بی تابی ات را تاب نیاوردند. ای نگاه ملتمس تمام غربت ها و فُرقت ها دخیل تو! ای مآمن مهربان! دشمن چگونه توانست شادباشِ کودکانه ات را به سوگ بنشاند؟ دشمن چگونه غربت تو و حسین را تاب آورد؟

ای کودک شش ماهه! بگذار دنیای تو کوتاه باشد؛ وقتی روح تو بلند است و عالمگیر؛ وقتی آرمان تمام شب زنده دارانی. بگذار اندوه تو کسالت جان های بی درد را به خویش آورد. بگذار با مرور داغ عزیز تو از پیله ی رخوت و سکون بدر آییم؛ مگر بدین سان نجابت معصوم تو آرامش عصیان های  دربه در و پریشان باشد؛ وقتی بی قراری دریا، رود رود از نگاه مهربان تو قرار و آرامش می یابد.

 

دنیا سراسر مجال غفلت های دیرسال آدمیان است؛ و تنها مرور احوال گرم و بی دریغ عاشوراست که انسان را به خویشتنِِ راستینش رهنمون می سازد؛ بگذار با داغ صبورانه ی تان همراه شویم تا به خویش دست یابیم.

... بوی باران می آید و آسمان برایم حرف ها دارد. بوی باران می آید و هوای ناب گریستن در سر دارم. کدامین سمت زمین داغ پرور است؟ کدامین گستره ی این خاک، افلاک را مدهوش خویش کرده است؟ باز چه غوغایی در نای نی های از نیستان رهاست ؟ باز کدامین مجنون سر به کوه گذارد که زمین از خویش رست؟

و اینچنین هماره و هرسال، سوگوار توایم. و اینچنین هماره و هرسال کودکانمان همپای مویه های غریبانه ی تو،  همپای اندوه غریب تو درنخلستان ها، ناله سر می دهند. و مظلومیت و معصومیت تو را غبطه می خورند. و اینچنین مویه های غریبانه ی تو ناب ترین لالایی کودکان است.