من و شهری که از مردی نشان نیست
در این کوفه ز هم دردی نشان نیست

چنان در بی‌وفایی شهره هستند
که عهد روز را در شب شکستند

مرا اول به نزد خویش خواندند
ولی در همرهی از راه ماندند

ز بی‌مهری و نامردی و سردی
نصیب میهمان شد کوچه‌گـَردی

مرا تنها و سرگردان نهادند
مرا پشت در خانه نشاندند

به دل غیر از غم تو غم ندارم
گـِله از جور این مردم ندارم

اگر از دست آنان سنگ خوردم
و گر خود را به ذلت ناسپردم

کنون از غم دلی بی‌تاب دارم
نگاه مضطر و بی‌خواب دارم

که در راهی و عزم کوفه‌ات هست
میا چون تار و پود عهد بگسست

نه دعوتنامه‌ها را پاس دارند
نه بر مـِهر و وفا احساس دارند

دو دست بسته‌ام حاکی از این است
که رسم میهمانداری چنین است‌!

میا کوفه که این وادی خطر زاست
دلم سرگشته اولاد زهراست