ای توسن سپیده خونین سخن بگو
وز ظلمت شبانه سنگین سخن بگو

عطر بهار می‌رود از این دیار سرد
ز افتادن شکوفه نسرین سخن بگو

از آن کویر سوخته و شهر بی‌چراغ
زآن قوم بی‌مروت و بی‌دین سخن بگو

ای توسن سپید از آن سرو سرفراز
زآن باب فضل و تشنه لب دین سخن بگو

از زخم لاله‌های اذان‌گوی بی‌قرار
از شربت شهادت شیرین سخن بگو

از آن غروب و شام غریبانه حسین
وز ناله‌های زینب غمگین سخن بگو