رودها چشمان خیست را برابرداشتند

آسمان ها را نفس هایت مکدّر داشتند

دست هایت درمیان خانه ی مولا وزید

کودکان فاطمه انگارمادرداشتند

موج ها ازبسترچشمان تو برخاستند

ابرها ازسوزدامان توسربرداشتند

خانه بی سقّا و چشمت خیس واندوه تورا

آن سحرگاهان بی فانوس باورداشتند

بی علمداراست صف ها ی خیالت سال ها

سال هایت حال و روزی گریه آورداشتند

اشک هایت هفت دریا را به جان آورده بود

ناله هایت رازنان هفت کشورداشتند

مادرپروانه های بی قرارنینوا

سنگ ها پروانه ات بودند اگرپرداشتند