سردار سربریده پرازخنجرآنجا نشسته است به تنهایی
لبخند میزند ازغصه برآن جماعت رسوایی
باغنچه ای که پریشان شد ازدستهای گناه آلود
فریاد بیوه زنی برخاست ازسمت معبردانایی
لختی درنگ می کند ازساحل بوی عطش که بگوش آمد
دستی که شوق پریدن داشت برآستانه ی شیدایی
گم می شود سری ازشانه کم می شود نفسی ازحلق
این بال بال ِ تپیدنها آن کشتگان تماشایی
برشانه های زنی آنسو خورشید غمزده است و نگاهش تلخ
دستی به پای علم افتاد یک سربه نیزه زبی جایی
این ازدحام شگفت آوربرخوان خونِ که برپا شد
باران نیامده ای مردم ای حلقه های یهودایی   
یک دشت دشمن وهیچش دوست گودال پرشده ازخونش
بازی تمام نشد اما او درانتظارشکوفایی
آن های و هو زکجا آمد این گفتگو به کجا می رفت
این دست قاعده ی بازی آن سّراعظم شیدایی