وقتی که ماه مهر تو در آسمان نشست
تصویر تشنگی به رخ کهکشان نشست

آخر به خضر وچشمه ی آب بقا رسید
هر عاشقی به معرکه تا پای جان نشست

در انتظار میوه شیرین وصل دوست
عمری به پای زحمت گل باغبان نشست

خم کرد غصه قامت سرو نگار را
وقتی که تیر سوی تو اندر کمان نشست

شد غصب از نشست سقیفه غدیر خم
برخاشت شعله های ستم از همان نشست

آن آتشی که حرمت طاها نگه نداشت
در کربلا به خیمهگه بی کسان نشست

از ناله حزین علیکن بالفرار
داغ گدازه بر لب آتشفشان نشست

هر جلوه ای که دست تو در قتلگاه کرد
دست طمع ز بند کمر ساربان نشست

خورشید آسمان تو از تن عروج کرد
تا شرح حال خویش کند بر سنان نشست

از کوفه تا به شام نیاسود چشم تو
بالای نی نظاره گر کودکان نشست

صوت امید بخش تو اعجاز تازه کرد
بی اختیار هلهله کوفیان نشست

در شام شوم حادثه بارید روزگار
در منزل خرابه به گل کاروان نشست

صد کینه پشت پرده بزم شراب بود
وقتی لبت به قافیه خیزران نشست

آن خون بها  نداشت ولی بهر انتقام
چشم انتظارمهدی صاحب زمان نشست

دیوانگان کوی تو با عشق همدمند
بیگانه شد هر آنکه صف عاقلان نشست