"اصغر"

مرهم بنه بر سینه ی سوزان اصغر

سجاده ای خونین شده دامان اصغر

تا نیزه ها راه گلویش را بریدند

آواز حق می جوشد از شریان حیدر

قنداقه و گهواره در طی طریق اند

در منزل و منظومه ی عرفان اصغر

احساس کوری می کنند این تشنه چشمان

وقتی که می جوشد زخون توفان اصغر

باید که رفتار ملایک را ببینی

در وقت گل جوش بهشت جان اصغر

از مطلع عشق آفریدندش در عالم

از مصدر عرفان بخوان احسان اصغر

اینک که بر سجاده ی گُل می برندش

لالایی خونین بخوان برجان اصغر

ما شرح اندوه اسیران را شنیدیم

گفتند رنجوریم از هجران اصغر

ای کوفه سر گردان بمان تا روز محشر

شاید بگیرند از کف ات تاوان اصغر