قافله عشق حق

قافله عشق حق جانب دشت بلاست
قافله‌سالار آن بنده و خون خداست

همدم زینب کنون اشک بصرها شده
جایگه اطهرش عرش معلا شده

می‌رود و رفتنش خون به دل می‌کند
عشق بر این قافله در دل جا می‌کند

اکبر سیمین بدن فکر شهادت بود
قاسم شیرین سخن روح شهامت بود

ساقی طفلان او ماه بنی‌هاشم است
دخت سه ساله کنون خسته دل و نائم است

ای دل خسته بیا تا که پریشان شویم
تشنه و افسرده از سوز بیابان شویم

همدم این قافله جانب دشت بلا
پیش رویم در پی دختر خیرالنساء

خوب تماشا کنی گریه زینب کنون
سوز دعایش خرد را بکشد تا جنون

یاد کنیم ز آن زمان قافله خستگان
بار نهادند در این دشت بلاخیز جان

گفت برادر دمی گوش نما زینبا
می‌کند این کربلا ما دو تن از هم جدا

فصل جدایی بلبل شده از بوستان
وه که چه خون کرده این داغ دل دوستان