وقت جدایی

مرغ جانم آمده بر انتهای زندگی

خون سرخم خون بها شد در ره آزادگی

غرق در خون غوطه ور افتاده ام در قتلگاه

بهترین رنگ جنونست اینچنین دلدادگی

 

یک تن تنها میان لشکری فرصت طلب

کوفیانی دل سپرده بر زر و زور حلب

بی کسی یکسو خدا دلواپسی سوی دگر

نیزه می بارد ز هرسو بر من خشکیده لب

 

پیکرم آماج تیر دشمن ملعون شده

این بیابان بلا از خون من گلگون شده

چاک چاک و پاره پاره روی خاکم بی گناه

خاک و خون با اشک چشمان ترم معجون شده

 

بر جناغ سینه بینم دشمنی بی آبرو

خنجری برّا بکف با چکمه هایی کینه جو

اینچنین بی کس شدن در باورم هرگز نبود

آمده تا در گلوی خشک من سازد فرو

 

یاوران باوفا رفتند و من جا مانده ام

طاقتی کو مرهمی کو خونجگر وا مانده ام

من که جایم بوده روی دوش جدّم مصطفی

بین چگونه زیر سمّ اسب اعدا مانده ام

 

بوسه گاه باد صحرا می شوم بر نوک نی

من ز پیش و تو به همراه یتیمانم ز پی

راهی شام بلاییم ، بین چه ها کردند خدا

(دین به دنیا دادگان دراشتیاق ملک ری)

 

محفل عشق و صفا می گردد این دشت بلا

لاله زار لاله های خوشنوای سرجدا

سایه ساری بر سر آزاده خواهان جهان

خطّ آزادی ندارد در پناهش انتها

 

سروری این بازی تلخ زمان بود و فلک

لاله ای بی غمگسار و بی سپاه و بی کمک

غرق در خون بی کفن افتاده درگودال عشق

سر به روی نی عدو پاشد به زخم دل نمک