زنده نگهدار محرّم که هست

عالمی از نشئه‌ی این باده مست

هست محرّم حرم اهل دل

باعث اندوه و غم اهل دل

سال اگر ماه محرّم نداشت

خلقت حق حضرت آدم نداشت

تعزیه گردان خدای ازل

کرد عزا را به شجاعت بدل

شین شجاعت شجر مصطفی است

جیم، جلال و جبروت خداست

هست الف الفت اهل ولا

عین علی، آینة کبریا

تا، کمر جورکش زینب است

یک زن و یک قافله تشنه‌لب است

روز نخستین که حسین بن عشق

داد سر زلف به تاراج نی

دید که کفّار زیادند لیک

دیده رها کرد به امواج می

می‌ زد و ساقی شد و ساغر گرفت

خیمه بر امواج شناور گرفت

سرّ خدا بود که شد بر ملا

با قلم خون به خط نینوا

رقص و سماع و گه میلاد بود

پیر خرابات خرد شاد بود

گاه عروج آمده ساقی کجاست

جرعة آخر، می باقی کجاست

وقت نماز است، نمازی دگر

موقع ناز است و دم ترک سر

ظهر، اذان، قبله، خدا در میان

نوبت پرواز و گه امتحان

هر که در این دایره پا می‌نهد

دست به دامان بلا می‌دهد

آن که نگردد به بلا مبتلا

نیست هوادار شه لافتی

قصّه فقط اشک و غم و آه نیست

درد دل و گوش کرِ چاه نیست

گریه اگر بی مدد همت است

مایة آلودگی و ذلّت است

گریه ما تیغة الماس ماست

هیبت مردانه عباس ماست

گریه ما سیل سپاه‌افکن است

گریه مگو محکمی جوشن است

درد اگر پخته کند مرد را

می‌برد از تیغ غم گرد را

درد عزیز است هلا‌! می‌خریم

نیزه بریزید بلا می‌خریم

خیل سواران که سر انداختند

از کف کافر سپر انداختند

تشنه‌لبان می مینای دوست

دشمن دین را نظر انداختند

با نظری شعله‌ور از شوق وصل

معرکه را در شرر انداختند

نیزه و آیات خداوندگار

در نفس نی، شکر انداختند

گرچه پدر بود نشان کمان

تیر به سوی پسر انداختند

این پدر و این پسر نامدار

شعله به خشک و به تر انداختند

شعر بعید است که گویا شود

بیت و غزل بال و پر انداختند

« نکته سر بسته چه دانی خموش »10

پردة اسرار در انداختند

بود قضا و قدری کربلا

کار قضا با قدر انداختند

کرب‌و‌بلا حلقة ذکر خداست

حق‌حق عشاق به شوق بلاست

یک طرف از خیل حرامی سیاه

سوی دگر شعشعة مهر و ماه

دشت و عطش آتش و خون باهم‌اند

شعله و خورشید به هم محرم‌اند

حضرت عبّاس ـ علیه السلام ـ

بسته کمر پیش امام هُمام

کای به فدای تو‌! شهادت بده

جام بلاغت به ارادت بده

گاه بلوغ است خدا را بریز

از خم اخلاص صفا را بریز

باده مخواه این همه خالی مرا

هست به می همّت عالی مرا

تشنة آبم؟ نه، خدا شاهد است

تشنه مرگم و بلا شاهد است

هر چه بلا هست به جانم بریز

تا بشوم در طلبت ریزریز

دست و دل و دیده فدای تو باد

این همه از بهر رضای تو باد

گر تو نباشی همه عالم مباد

سایه‌ات از اهل ولا کم مباد

گفت حسین بن‌علی با نگاه

سّر پس پرده و اسرار راه

ای تو علمدار سپاه حسین

ماه بنی هاشم و ماه حسین

وی قمر لشگر هفتاد و دو

تاج سر لشکر هفتاد و دو

می‌روی و می‌رود از دل قرار

می‌روی و مانده زمین ذوالفقار

می‌شکند پشت حسینت ولی

می‌شود اسرار علی منجلی

بعد سخن‌ها که بدین‌سان گذشت

حضرت عباس هم از جان گذشت

شد دگر از دست توان و شکیب

نصر من الله و فتح قریب

معرکه ماند و علمی بی‌سوار

ناله و فریاد غمی بی‌شمار

آب که از مشک اباالفضل ریخت

آینه از اشک اباالفضل ریخت

آینه‌ها جلوة ساقی شدند

هر چه شکستند ایاغی شدند

گشت عدو باعث تکثیر نور

کرد خدا باز به نوعی ظهور

دشت پر از حضرت عباس شد

کرب‌و‌بلا مزرعة ‌یاس شد

عطر شهادت همه جا را گرفت

"دست خدا دست خدا را گرفت"

شد ز کفم باز توان و شکیب

نصر من الله و فتح قریب