1) من بودم وخاطرات بي سر در خون

دل مثل کبوتري شناور در خون

 گفتم غزلي بگويم اما چه کنم ؟

 با اين همه واژه هاي پرپر در خون

 

2) در دامن دشت شعله زاري مانده است

 آن سوي افق خط غباري مانده است

 سر گشته در اين سکوت ، تنها ، تنها

 سم ضربه ي اسب بي سواري مانده است