در جان جریان گرفت طوفانِ غمت

شد کشتی کاینات ، مهمان غمت

 برپا شده خیمۀ تو در کوچۀ دل

بر تاقچه ، تکیه داده گلدان غمت

 گردیده خلاصه در تو توحید و شدند

مجموعۀ عارفان ، پریشان غمت

 جان رقص کنان در هیجانی روشن

از خویش گذشته زیر باران غمت

 بگذار بماند این خرابه - دل من -

تا شام ابد، دچار زندان غمت