بر سـر سـر نیـزه

بر سـر سـرنیـزه می تـابـد  سـری

مـی درخشـد همچـو مـاه و اختـری

او که خـود دل ناگـران خواهـرسـت

مـی بــرد از دل قــرار خــواهـری

عصـر عاشوراسـت و پـایـان نبـرد

ســوزد از آتــش خیــام حیـدری

تیـرو سنگ ریـزند چـو باران بهـار

بـر ســر گـلخـانـه ی پیغـمبـری

بـوستان عشـق احمـد پرپر اسـت

ازدم تیــــغ  سپــاه  سـامــری

اهـل بیـت مصطفی غرقـاب غـم

ای دریـغ از دیـده ی حق بـاوری

خواهری بـاچشم تربنشسته است

در کنـار نعـش پـاک بی ســری

خیره برنعشی که برخاکست هنوز

دیـده ی از خون  نگـار دلبــری

هرطرف دوزد نگـاه بینـد ز کین

جلوه ای از موسـم عصیانگـری

تن لگـدکوب سم اسبـان شده

سر به روی نی به دسـت کافری

یک طرف بنشسته بر سر می زند

مادری در پیـش مهـد اصغـری

سـوی دیگـر برسـر نعش یلی

خاک غم ریزد به صورت مادری

کودکـان بی پـدر  بـا حـال زار

در بـه در دنبـال یـار و یـاوری

بـی خبـر از این همه درد وبـلا

دل خوشند کی می رسد آب آوری

تازیـانـه بـر تـن نـوبـاوه هــا

می زنـد نقـش ونگیـن احمـری

شوق زر در قلـب تاریکان ربـود

گوشوار از گـوش طفل مضطـری

خستـه از جـور ستمکـاران دون

دیده گریان اسـت گل نیلوفـری

می دهند با نوک انگشتان نشان

رأس بابا را به ضرب خنجری

کینـه تـوزان پلیـد ددمنـش

در جواب گـریـه های دختری

یا محمد بین چه ها شد باحسین

رفته از یاد عرب احسـانگـری

کف زنان بر طبل شادی می زنند

کوفیان سرمست ازاین غارتگری

هلهله در لشکر ظلمت بپاسـت

می دهند بر قاتلین  سیم و زری

حیف و صد حیف و دریغا برلبست

خیـزد آتـش از دل پـر اخگـری

کی توانـد شرح  این ماتـم دهد

خون چکـد از دیدگان سـروری