شیون رسیده تا سر سیاه زمستان

و بی قراری پنج شنبه ها غرق روز دهم...

گریه ها

شعر سپید دخترکی پابرهنه در آغوش تشنگی

سرها خسته بر نیزه های زار...

تابوت روز بر دوش ماهتاب

و بر دهان خشک زمین، مشت محکم سکوت...

خون، دلمه بسته بر پیشانی نهرهای اسیر



بگو لیلا بیاید

بی مجنون رفته اش

یک هزاره گذشته است

اما هنوز

زخم زبان شمشیر درد می کند