واگذارت می کنم دست خدا

واگذارت می کنم دست خدا ، شمر ستمگر

در تقاص خون یار سر جدا ، جلاد کافر

******

ترا وا می گذارم من به دست حضرت ایزد

که خون حنجرت همچون حسینم بر زمین ریزد

مثال  نای  تبدارم ز نایت آه غم خیزد

سرت را از سر  دروازه های کوفه آویزد

 

کشیدی خنجری برّا ، به نای  یار دلجویم

جهان شد تیره در چشمم عزا بگشوده پر سویم

کنار این تن  بی سر ، به آه و ناله می گویم

چگونه حنجر یارم ، به اشک دیدگان شو یم

 

درون قتلگه دیدم به خون آغشته یارم را

بریده حنجر افتاده ، به گودالی نگارم را

خزان رخساره ی سرو  دل آرای بهارم را

ترا نفرین کنم هر دم ،که کشتی غمگسارم را

 

بریدی از تن او سر ربودی از تنم تابم

چو گم گردیده ای درشب پی امواج مهتابم

به چشم خویشتن دیدم گل  صدچاک بی آبم

نمی دانم که بیدارم ،خداوندا بگو خوابم

 

تقاص خون این لب تشنه آخر دامنت گیرد

فغان قلب این غمدیده خواهر دامنت گیرد

سرشک دختر و اندوه مادر دامنت گیرد

در این دنیا و درصحرای محشر دامنت گیرد

 

بیان حال زینب را برادر مرده می داند

که بر قلبش پیاپی توسنی پر غصه می راند

لبان شمر ، گر آواز فتح  دشنه می خواند

بگو ای سروری هرگز ستم بر جا نمی ماند