اشک آمد به هواداری گل

ناله برخاست پی یاری گل

علقمه گریه کنان شرمنده

مرد تادید غم کاری گل

آسمان بغض خودش را نشکست

ابرمبهوت زدلداری گل

مردها باز مهیا گشتند

تابیایند پی یاری گل

دست سقا ززمین بر می خاست

تا بیاید به علمداری گل

پشت خورشید شکست از غصه

از عطشناکی وبی یاری گل

نامه حسرت و غم بود زمین

تاکه می دید غم جاری گل

سوره غیرت حق گل می کرد

تاکه می خواندچنین قاری گل

با جوانان سحر می دیدم

رسم احساس ووفاداری گل

خواهرش موقع رفتن می دید

اشک آمد به هواداری گل